
تا پیش از انقلاب مهندسی شدهٔ یا در حقیقت فتنهٔ ۵۷، یکی از اجزای اساسی نقد مخالفین محمدرضاشاه، بویژه اسلامگرایان و شخص روح الله خمینی، "وابستگی" و "غرب زدگی" اش بود، که در چهار دهه گذشته جمهوری اسلامی مدعی می شود که غرب زدگی در ایران با شکست مواجه و از ایران رخت بر بسته است. ولی این دروغی بیش نیست، زیرا نه تنها غرب زدگی به معنا و مفهوم راستینش، به شیوه ای پرتکاپو و با شدت شگرفی ایران را در خود بلعیده است، بلکه افزون بر آن، "عرب زدگی" نیز بر ایران حاکم و به شیوه ای بسیار خطرناکتر از غرب زدگی، با نشانه رفتن ستون و پایه های هویت و فرهنگ ایرانی، سرگرم نابودیشان از ریشه و درون شده است، که اگر با آن مبارزه جدی نشود، ایران و جامعه مدنی (شهریگری) در ایران را نابود خواهد ساخت.
معنی و مفهوم غرب گرایی و غرب زدگی(*)
اکثریت مردم در برخورد با واژه های "غرب زده" و "غرب زدگی"، می پندارند، به شخصی یا اندیشه ای اطلاق می شود که هواخواه و هوادار غرب است، ولی این برداشت نادرست است. زیرا که غرب زدگی، گفتمانیست، نه دارای معنا و مفهموم جغرافیایی یا سیاسی، بلکه اقتصادی و شامل کشورهایی می شود که از دید جغرافیایی، حتا جزو کشورهای غربی بشمار نمی روند، از جمله روسیه و چین و کشورهای اروپای شرقی.[[۱]]
جلال آل احمد، که بعنوان پدر گفتمان "غرب زدگی" شناخته می شود، کشورهای غربی را اینگونه توصیف می کند: ". . همه ی ممالکی است که قادرند به کمک ماشین مواد خام را به صورت پیچیده تری درآوردند و همچون کالایی به بازار عرضه کنند."[[۲]]
آل احمد، نخست با متمایز سازی در معنا و مفهوم جغرافیایی-سیاسی و اقتصادی آن، غرب را کشورهای "سیر" خوانده و می نویسد: "مزد گران، مرگ و میر اندک، زند و زای کم، خدمات اجتماعی مرتب، کفاف مواد غذایی، درآمد سرانه ی بیش از سه هزار تومان در سال، آب و رنگی از دموکراسی با میراثی از انقلاب فرانسه"؛ - و در مقابل آنان شرق نگونبخت یا کشورهای "گرسنه" هستند، که مردمانش "مزد ارزان، مرگ ومیر فراوان، زند و زای زیاد، خدمات اجتماعی هیچ و یا به صورت ادایی، فقر غذایی، درآمد سالانه ی کمتر از پانصد تومان در سال، بی خبر از دموکراسی با میراثی از صدر اول استعمار" قرار دارند.[[۳]]
در گفتمان غرب زدگی، ستیز با مدرنیته و پیشرفت "کشورهای غربی" یا بگفته آل احمد "ممالک مترقی یا ممالک رشدکرده یا ممالک صنعتی" نیست، بلکه ستیز با مدرنیزاسیون، جامعه مصرف کننده شدن و وابسته به کشورهای صنعتی بودن، یا بگفته آل احمد "وابستگی به ماشین" (فناوری) است، که سرانجام موجب نابودی هویت ایرانی می شود. "ما نتوانسته ایم شخصیت «فرهنگی و تاریخی» خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری اش حفظ کنیم. بلکه مضمحل شده ایم."[[۴]]
آل احمد، با آنکه آشکارا دچار یک تشویش درونی و درستیز با اندیشه های خویش که همانند آش شوربایی در مغزش در غلیان بود و نمی دانست به چه اندیشه ای پناه برد و یکروز ملی گرای-مذهبی(!) بود و بامداد فردایش یک شیعه متعصب و غروبش شیعه-چپ-انقلابی و پس فردایش چپ-روس زده و در نهایت به "سوسیالیزم دهقانی اسرائیل" و مشروبات الکلی و سیگار اشنو پناه برد تا جانش را گرفت، ولی تلاش کرده بود، تا سنّت یا روحانیت را یک گزینه ای شایسته برای ایرانیان جا زند. او ریشه و مقصر این غرب زدگی را بجز دست درازدستی صنعت غرب در ایران، طبقه آخوند و مرده پرستی اشان و خودداری آنان در دخالت در امور سیاسی کشور (اسلام-سیاسی) می دانست که البته زیرکانه در پی آن بود تا روضح خوانان را وادار سازد تا روضه خوانان، اسلام را سیاسی کنند:
"از طرفی در درازدستی صنعت غرب و از طرف دیگر در کوتاه دستی حکومت ملی بر مبنای سنتی به ضرب سنّی کشی مسلط شده. از آن زمان که روحانیت ما فراموش کرد که در تن حکام وقت، عمله ی ظلم و جور فرو رفته اند، از آن وقت که میرداماد و مجلسی دست کم به سکوت رضایت آمیز خود به عنوان دست مریزادی به تبلیغ تشیع به خدمت دربار صفوی در آمدند که جعل حدیث کنند؛ از آن زمان است که ما سواران بر مرکب کلیت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور، به ریزه خواران خوان مظلومیت شهدا. ما درست از آن روز که امکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگ داشت شهیدان قناعت ورزیدیم، دربان گورستان ها از آب در آمدیم."[[۵]]
سرانجام او برای رهایی از غرب زدگی، سه گزینه را پیش روی می گذارد:
یکم، "هم چنان که تاکنون بوده ایم باید فقط مصرف کننده باقی بمانیم؟"؛
دوم، "یا باید درهای زندگی را به روی ماشین و تکنولوژی ببندیم و به قعر رسوم عتیق و سنن ملی و مذهبی بگریزیم؟"؛
و سوم "که چاره ای از آن نیست - جان این دیو ماشین را در شیشه کردن است. آن را به اختیار خویش در آوردن است. هم چون چارپایی از آن بارکشیدن است. طبیعی است که ماشین برای ما سکوی پرشی است. تا بر روی آن بایستیم و به قدرت فنری آن هر چه دورتر بپریم. باید ماشین را ساخت و داشت. اما در بندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله است و هدف نیست. هدف فقر را از بین بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترس همه ی خلق گذاشتن."[[۶]]، [[۷]]
مساله ای که مسلماً جلال آل احمد از آن واقف بود، ولی بخاطر خصومت های شخصی و در راستای ستیز با نظام حاکم و کوباندنش ترجیح داده بود تا با فرافکنی به مغلطکه کاری و سفسطه کاری بپردازد، زیرا در زمانی که یک جامعه توان ساخت صنایع مادر را ندارد، بهترین جایگزین مونتاژ است، حتا بهتر از خریدن و وارد کردن به كشورست. زیرا که صنعت مونتاژ، با فراهم ساختن مقدمات نخستین، بجز کارآفرینی که به اقتصاد کمک می کند، زیربنای فناوری داخلی را نهادینه و با بومی ساختنش، کشور را بسوی صنعتی شدن هدایت می کند. بهترین نمونه های در دست کره جنوبی و هند می باشند که همزمان با ایران صنعت مونتاز را آغاز کردند، ولی امروز جزو تولید کنندگان یا "ماشین سازان" شده اند.
بهر روی، جنگ آل احمد تنها با غرب اقتصادی نابود، بلکه خود کشورهای اروپای غربی و نیز آمریکا بود، که نشات از گرایش و تعلیمات او در حزب توده بدست روس ها داشته است. او یک غرب زده را از چشم یک پرولتاریا، کمونیست ناب مارکسیست-لینیستی اینگونه توصیف می کند:
"آدم غرب زده شخصیت ندارد. چیزی است بی اصالت. خودش و خانه اش و حرف هایش، بوی هیچ چیزی را نمی دهد. بیش تر نماینده ی همه چیز و همه کس است. نه اینکه کوسمو پولیتن باشد، یعنی دنیای وطنی. ابداً. او هیچ جایی است. نه این که همه جایی باشد. ملغمه ای است از انفراد بی شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه. چون تأمین ندارد، تقیه می کند و در عین حال که خوش تعارف است و خوش برخورد است، به مخاطب خود اطمینان ندارد. و چون سوء ظن بر روزگار ما مسلط است، هیچ وقت دلش را باز نمی کند. تنها مشخصه ی او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید، ترس است و اگر در غرب شخصیت افراد فدای تخصص شده است؛ این جا آدم غرب زده نه شخصیت دارد نه تخصص، فقط ترس دارد ترس از فردا. ترس از معزولی. ترس از بی نام و نشانی. ترس از کشف خالی بودن انبانی که به عنوان مغز روی سرش سنگینی می کند. . . . . آدم غرب زده قرتی است. زن صفت است. به خودش خیلی می رسد به سر و پزش خیلی ور می رود. حتی گاهی زیر ابرو بر می دارد به کفش و لباس و خانه اش خیلی اهمیت می دهد همیشه انگار از لای زرورق باز شده است یا از فلان مزون فرنگی آمده. ماشینش هر سال به سیستم جدید در می آید و خانه اش که روزگاری ایوان داشت و زیرزمین داشت و حوض خانه و سرپوشیده و هشتی، حالا هر روزی شبیه به یک چیز است. یک روز شبیه ویلاهای کنار دریا است با پنجره های بزرگ و سرتاسری و پر از چراغ های فلورسنت. یک روز شکل کاباره ها است. زرق و برق دارد و پر از تابوره روز دیگر هر دیواری یک رنگ است و تپه تپه مثلث های از همه رنگ، همه ی سطوح را پوشانده. یک گوشه رادیو گرام های فیدلیتی گوشه ی دیگر تلویزیون، گوشه ی دیگر پیانو برای دختر خانم، گوشه ی دیگر بلندگوهای استره ئوفونیک و آشپزخانه و دیگر سوراخ سمبه ها هم که پر است از فرگاز و رخت شوی برقی و از این خرت و خورت ها به این طریق آدم غرب زده وفادارترین مصرف کننده ی مصنوعات غربی است اگر یک روز صبح برخیزد و بداند که هر چه سلمانی و خیاطی و واکسی و تعمیرگاه است، بسته شده دق می کند و رو به قبله دراز می کشد. گر چه نمی داند قبله کدام سمت است. وجود این همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگی که برشمردم برای او از وجود هر مدرسه و مسجد و بیمارستان و کارخانه ای ضروری تر است. به خاطر اوست که چنین معماری بی اصل و نسبی داریم. و چنین شهرسازی قلابی ای. به خاطر اوست که خیابان های شهرها و چهارراه هایش با نور وقیح فلورسنت و نئون به صورت آرایشگاه ها در آمده است. به خاطر اوست که کتاب طباخی راه شکم به اسم راه دل از چاپ در می آید، پر از شرح و تفصیل همه ی خوراک های پرخامه و پرگوشت که در چنین هوای خشک و گرمی اصلاً نمی توان لب زد. غذاهایی که فقط مجوزی است برای مصرف کردن کوره های گاز سوز فرنگ ساز... و به خاطر اوست که طاق بازارها را خراب می کنند. به خاطر اوست که تکیه ی دولت ویران می شود. به خاطر اوست که مجلس سنا به آن هیولایی ساخته می شود و هم از این دست است اگر نظامی ها آن قدر زرق و برق دارند و روی سینه شان و دوش شان و به واکسیل بندهاشان به اندازه ی یک دکان خرازی جنس آویخته است."
السیّد جلال آل احمد و طبقه باصطلاح روشنفکر پیش از انقلاب در ایران
السیّد جلال آل احمد، با آنکه دارای عقاید کمونیستی بود و حتا هم مدتی هم در حزب توده وابسته به اتحاد جماهیر شوروی پیشین عضویت داشت، که مانند همه اعضای آن حزب، تنها وظیفه اش، فعالیت در راستای سیاست ها و اجرای دستورات مسکو در ایران بود، ولی در اصل یک آخوندزاده و از کودکی برای شغل روضه خوانی پرورش یافته بود. افزون بر آن، سالیان دراز عضو جبهه ملی و متنفر از دودمان پهلوی بود. نیز در سال ۱۳۴۰ و زمان نوشتن کتاب معروفش بنام "غرب زدگی"، تنها ۸ سال از کودتای ۲۸ امرداد گذشته و هنوز زخم عمیق شکست بر تن و جان و روح او باز و در رجز و درد بود. افزون بر آن، آل احمد در کتاب خود برای نجات از غرب زدگی، ایرانی را دعوت به "بازگشت به اصل" می کند؛ - نه اصلی و اصالتی که ریشه در ایران باستان و هویت ملی ایرانیان است که در کنارش فرقه شیعه می تواند به زندگی خود ادامه دهد؛ بلکه بازگشت به جامعه سنّتی قاجارها و حاکمیت عناصر و مبانی شیعه، که خون وخشونت، شهید و شهادت هستند بوده است. در حقیقت می توان گفت که آل احمد بدنبال برپایی یک نظام مذهبی ضدملی گرایی ایرانی، نظامی همچون جمهوری اسلامی بود و با خواندن کتابش به آسانی مشاهده می شود.
بگفته ای دیگر، جمع معادله: آخوندزاده بودن + آخوندپرورش یافتن + سرسپردگی و مزدوری بیگانه [در حزب توده] + فعالیت در جبهه ملی + و هوادار محمد مصدق در تبعید = برابر بودن با شخصی که نه تنها هیچ وابستگی روحی-قلبی به ایران نداشته است، بلکه دشمن خونی و سرسخت سلطنت پهلوی نیز بوده، که عصاره فکری و وجودیش، کتاب غرب زدگی شده است.
افزون بر آن، آل احمد با یورش دائمی خود به "ایرانی بودن" (ایرانیت) و با یادآوری شکست ها و زیر پرسش بردن هویت ایرانی، تلاش کرده بود تا با ایجاد نا امیدی و تزلزل در جامعه ایرانی، بویژه ایرانی دهه ۴۰ که هنوز رخداد امرداد ۳۲ هنوز از اذهانش پاک نشده و مهتر از سادگی و قابلیت تاثیر پذیری شگرفی برخوردار بود، راه را برای نظامی همچون جمهوری اسلامی باز کند. از دید این نگارنده، جلال آل احمد، چکیده مجموعه ای از "نورالدين كيانوری، مرتضی مطهری، روح الله خمینی، عبدالناصر بنی کنعان (معروف به ناصر پورپیرار) و صادق خلخالی" زمان خود بود، که شایستگی مقام پدرمعنوی همه کسانی که امروز خود را "ملی-مذهبی" می خوانند را دارد.
بنابرین، تئوریسین گفتمان غرب زدگی، یک ایرانستیز متحجر وابسته به بیگانه بود، که در کمال آشفتگی فکری، خود و دیگر باصطلاح روشنفکران ایرانی پیش از انقلاب را دچار پارداخشی ساخته بود که آفرییننده اش کسی نبود بجز خود او! شوربختانه، اکثریت نزدیک به کل روشنفکران ِ تاریکمغز پیش از انقلاب، جلال آل احمدهایی بودند، که سرسپردگی، تحجّر، خصومت های شخصی و مهمتر عدم عشق به میهن و نیاندیشیدن در باره منافع و مصالح کشور، سرانجام ابزاری در برپایی شورش ۵۷ و برسرکار آوردن جمهوری اسلامی شدند - و شوربختانه این نیاندیشدن باره منافع و مصالح کشور، به امروز و اپوزیسیون های ایرانی مخالف جمهوری اسلامی سرایت کرده است، که ناتوانند با گذر از گذشته، به آینده نگریسته تا ایران را از چنگال رژیم ددمنش روضه خوانان رها سازند.
غرب زدگی، راهت ادامه دارد!
بجز نکاتی که در بالا ذکر شد، تا سالی که کتاب غرب زدگی به زیر چاپ می رفت، سال و دهه ای بود که ایران هنوز در ورشکستی اقتصادی، جامعه سنّتی و وابستگی کامل بسر می برد، که بایستی براساس گفتمان غرب زدگی و طبقه بندی آل احمد، اذعان داشت، که "بله ایران، یک کشور غرب زده بود" - ولی غرب زدگی ایران دهه سی و چهل، با غرب زدگی ایران در دهه پنجاه قابل قیاس نبوده و شواهد و مستندات در دست نشان می دهد که محمدرضاشاه ایران، با پشتکار سیاسی-اقتصادی و تکیه بر "هویت ایرانی" و در ادامه سیاست ِ رضاشاه بزرگ در زنده سازی "روح ایرانی"، ایران وجامعه ایرانی را بسوی "غرب-زدایی" پیش می برده است. که سرانجام زنگ های خطر كشورهای غربی ِ 'ماشین ساز' بصدا در آمد، که ایران در حال خروج از 'ماشین خر' و جامعه مصرفی است، و اگر از آن جلوگیری نشود، مبدل به یک کشور 'ماشین ساز' و جامعه تولید کننده خواهد شد، که موجبات سقوطش را در جزیره گوادلوپ فراهم ساختند.
بهر روی، محمدرضاشاه بجز وارد ساختن صنایع مادر به کشور تا ایران را روزی مبدل به یک کشور پیشرفته صنعتی کند، بویژه ذوب آهن که زیربنا و مادر تکنولوژی غرب است، در کنار آنها به صنعت مونتاژ روی برده و دست به تربیت و ساخت طبقه کارشناس و متخصص فنی زد. ولی دقیقا در زمانی که زمینه فراهم وایران آماده بود تا وارد گام بعدی که ساخت بود شود، شورش ۵۷ رخ داد و سیستم در هم ریخت. با کنارگذاری مغزها از صدر کشور و سقوط شایسته سالاری و جایگزینی آنان با بی مغزان مذهبی و حاکمیت ناشایسته سالاری، در این فرایند، ایران براستی کلمه وابسته و غرب زده تمام عیار شد، البته این بار بجای مصرف کننده بهترین کالاهای اروپایی و آمریکایی به امید آنکه روزی خود "ماشین ساز" شود، به مصرف کنندگان کالاهای نامرغوب و بنجلات روسی و چینی، بدون امید به آینده مبدل شد.
همچنین، ساه لوحانه است که کسی بپندارد، ورود مدرنیتیه و فناوری از کشورهای غربی به ایران، بدون وارادات فرهنگ غربی ممکن است، و ایران در زمان پیش از انقلاب، از این قاعده مستثنی نبوده و فرهنگ و شماری از نمادهای غربی به ایران وارد گشت؛- برخی سازنده همچون سامانه آموزشی نو، اندیشه حقوق برابری زن و مرد، شهریگری نو، دانش های گوناگون، و برخی دیگر که اکثرا مخرب و در ستیز با فرهنگ ایرانی به ایران وارد شدند، از جمله ورود کازینوها، دانسینگ ها، مشروب فروشی ها، برگزاری کنسترت خوانندگان اروپایی و آمریکایی و برپایی سازمان هایی همچون سازمان ملی باله و غیره؛ - ولی، هم زمان با این یورش های فرهنگی، زنده سازی هویت ملی، با بازگشت به اصل که فرهنگ ایران باستان بود، با جدیت و پشتکار ملی پویا تر از گذشته مبدل به یک انقلاب فرهنگی شده بود، از جمله، گسترش نام های ایرانی در جامعه، پاکسازی و پالایش زبان پارسی از واژه های بیگانه بویژه تازی[[۸]]، برابرسازی واژگان عملی در غنی سازی زبان ملی و دوری جُستن از واژه های بیگانه غربی، زنده سازی جشن ها و سنت های باستانی همچون مهرگان وسده، هر چه باشکوهتر برگزار کردن نوروز، برگزاری جشن های دوهزار و پانصدسال شاهنشاهی که در کنار آن هزاران کتاب و مقاله در آگاه سازی ملت ایران نسبت به گذشته پرافتخار خود، برپایی جشن هنر شیراز و صدها نمونه دیگر، که برای توازن و جلوگیری از هضم هویت ایرانی در دل هویت غربی برنامه ریزی شده بود، به اجرا گذاشته بود.
البته بایستی اذعان داشت، مردمسالاری، آزادی بیان، آزادی ابراز عقیده و جدایی دین از سیاست، که زیربنایی همه جوامع آزاد، مدرن و پیشرفته اروپایی و اسکاندیناوی می باشند، نه تنها به ایران وارد نگشت، بلکه مستبدانه با آن ها برخورد شدید و سرکوبانه شد؛ این مساله نهایتاً شوندی شد تا منابع و ذخائر فکری و معنوی جامعه و کل کشور در دست اشخاصی همچون آل احمد ها و روضه خوانان و دیگر واپسگرایان مذهبی افتد تا آنان نقش روشنفکر، آزاده و انقلابی را در جامعه ایفا کنند، که سرانجام راه را برای سواستفاده بیگانگان در برپاسازی شورش ۵۷ و سقوط ایران هموار ساخت.
جمهوری اسلامی غرب زده ِ عرب زده!
در طی ۱۳۰ سال و از زمان پیدایش نفت در ایران در پنجم خردادماه ۱۲۸۷ تا سال ۱۳۵۷ و فروپاشی نظام شاهنشاهی، در آمد کل ایران از نفت بیش از۱۵۰ میلیارد دلار بود، این درحالیستکه جمهوری اسلامی در طی ۳۸ سال (از سال ۵۷ تا سال ۹۵)، با همه تحریم ها، بیش از ۱۱۵۰ میلیارد دلار از صادرات نفت سود برده است،[[۹]] ولی حتی نه تنها یک صدم پیشرفتی که محمدرضاشاه در طی سی و هفت سال پادشاهی و با فروش ۱۱۰ میلیارد دلار نفت برای ایران فراهم ساخت، جمهوری اسلامی در طی سی و هشت سال و با فروش ۱۱۵۰ میلیارد دلار نتوانست ایجاد کند، بلکه همه صنایع مادر و کارهای زیربنایی در ایران صورت گرفته است، مربوط به پیش از انقلاب و زمان دو شاه پهلوی می شود و جمهوری اسلامی بجز مونتاژ چند موشک از دور خارج شده روسی و کره شمالی، و مونتاژ خودروهای چینی و فرانسوی و کره جنوبی هیچ دستاورد دیگری را برای ارائه دادن ندارد.
نیز، صنایع کوچک و متوسطی که در زمان شاه ایجاد شده بود تا به توسعه صنایع مادر کمک رساند، امروز دچار اضمحلال شده اند. براساس گزارش سال ۲۰۰۳ سازمان توسعه صنعتی سازمان ملل متحد در مورد صنایع کوچک و متوسط در ایران، سقوط صنایع ایران پس از انقلاب بخاطر، "نبود مؤسسات نظارتی، سیستم بانکی ناکارامد، کمبود پژوهش و توسعه، کمبود مهارتهای مدیریتی، فساد، نبود قوانین کار و مالیاتی کارامد، ملاحظات اجتماعی و فرهنگی، فقدان حلقههای یادگیری اجتماعی، ناآشنایی با بازارهای بینالمللی برای رقابت جهانی، رویههای اداری دستوپاگیر، کمبود کارگر ماهر، نبود قوانین حمایتی مالکیت فکری، کمبود مراکز تحقیقاتی، کمبود سرمایه اجتماعی، آموزش اجتماعی، مسئولیت اجتماعی و ارزشهای فرهنگی-اجتماعی."[[۱۰]]
بهر روی، ترس و هراسی که جلال آل احمدهایی که عرب زدگی تا فیها خالدونشان نفوذ کرده بود، لولوخورخوره ای بنام "غرب زدگی" برای جامعه ایرانی پدید آورده و جامعه ایرانی را بسوی غرب زدگی راستین که وابستگی کامل به غرب سوق دادند، که نه تنها امروز ایران را به معنای راستین کلمه یک کشور به تمام معنا "غرب زده" یا وابسته کامل به غرب (چین، روسیه و اروپا) مبدل ساختند، بلکه " عرب زدگی" نیز با شور و شوق زنده کردن قوانین، بی فرهنگی، بی قانونی و توحش ۱۴۰۰ سال پیش شنزارهای نجد و حجاز در ایران، غوزبالا غوزی برای جامعه دردمند ایران ساخته اند، که از درون همچون کلان-کرمی سرگرم فاسد کردن، پوساندن و نابود ساختن هویت و فرهنگ ایرانی و در نهایت جامعه ایرانی از درون است.
"عرب زدگی"، گفتمانی به مراتب خطرناک تر از "غرب زدگی"
برخلاف "غرب زدگی" که بار و معنا و مفهوم اقتصادی دارد، "عرب زدگی"، تنها بار بدفرهنگی و جغرافیای-تاریخی دارد و بدور از هرگونه معنای و مفاهیم سیاسی، نژادی، ملیتی یا قومی است. گفتمان و اندیشه ایست که پیروانش بدنبال مسلمانی و فلسفه اسلامی نیستند، بلکه تظاهر به دینداری و زنده سازی بدفرهنگی جغرافیایی شنزارهای نجد و حجاز ۱۴۰۰ سال پیش و در دوران جاهلیت و صدراسلامند.
نخستین تفاوت عرب زده با غرب زده در اینست که غرب زده با پوشاندن یک پوشاک غربی، خود را فریب می دهد که یک غرب-اندیش یا غرب-زده است، ولی عرب زده، از آن فراتر رفته و از پوست و جلد خود متنفر و خواهان تعویض آن به یک پوست و جلد دیگری می باشد؛ پوست و جلدی که ۱۴۰۰ سال از عمر آن گذشته و پوسیده و اثری از آن بجز خاطره های تلخ و ناگوار از خود در اذهان منطقه آسیای غربی، بویژه ایرانیان باقی نگذارده است!
تفاوت دوم در اینست که "ماشین"، زیربنای هویت اصلی غرب زدگیست، بدینروی غرب زده تلاش می کند تا خود را مدرن و پیشرفته جا زند؛ ولی در مقابل، زیربنای هویت عرب زدگی، "شتر" و "شمشیر" است و عرب زده در پی آن است تا با ماشین زمان ساخت غرب، به ۱۴۰۰ سال گذشته عرب بازگردد، تا شمشیر در دست، نعره کشان شتر سواری کند! بگفته ایی دیگر، غرب زده با تظاهر به پیشرفتگی، به زمان حال و آینده و پیشرفت ظاهری می نگرد، ولی عرب زده، با تظاهر به دینداری و عرب بودن، به گذشته و دقیقاً به ۱۴۰۰ سال پیش! عرب زدگی در حقیقت طلاق و جدایی از هویت اصلی و ازدواج و ذوب شدن در هویت عاریه ای عربی ۱۴۰۰ سال پیش است. بدینرونی، غرب زده بتدریج غیرداوطلبانه هویت خود را در دل هویت نو غرب زدگی محو می سازد، ولی عرب زدگی برای دستیابی به هدف خود که عرب شدن دوره جاهلیت و صدراسلام است، داوطلبانه هویت اصلی خود و جامعه را نابود و فدای هویت تازه و عاریه ای خود می سازد. دقیقاً کاری که جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته در ایران با جامعه ایرانی کرده است.[[۱۱]]
جمهوری اسلامی، بیدرنگ پس از ربودن قدرت در ایران، السیّدروح الله خمینی با اعلان جنگ با زبان پارسی و نام های ایرانی آغاز کرد:
"نگویید که لغت عربی از ما نیست. لغت عربی از اسلام است و اسلام از همه است. تا نویسندگان ما از این دام بیرون نروند، و کتابهای ما [از واژگان فارسی] تصفیه نشود، و خیابانهای ما اسامی [فارسی] آنها تغیر نکند، نمیتوانیم مستقل بشویم."[[۱۲]]
بدینروی با پیش گرفتن یک برنامه و یورش مهندسی شده (سیستماتیک) و سیل واژه های عربی به زبان پارسی آغاز و تا به امروز ادامه دارد، و اکنون کار بجایی رسیده است که بکاربری واژه پارسی در زبان روزانه ایرانیان به زیر ۴۰٪ و در نگاشته های دولتی و رسمی به زیر ۳۰٪ و حتا ۲۵٪ کاهش داده یافته است.[[۱۳]]
زبان پارسی بدون فردوسی بی معناست، زیرا که اگر ایرانی هنوز آن توانایی را دارد که بجای عربی، بزبان ملی خود سخن بگوید و امروز می تواند به دستاوردهای نیاکان خود ببالد، زیرا که زنجیر پیوندش، با نیاکان باستانی اش از هم گسسته نشده است، تنها بخاطر کوشش و فداکاری فردوسی بوده است. بدیرونی جنگ با فردوسی نیز آغاز گشت.[[۱۴]] پس از آن جمهوری اسلامی، برای امر عربزدگی جامعه، پس از ممنوع سازی برخی از نام های و تشویق ملت در گزینش نام های عربی برای فرزندان خود بجای نام های ایرانی، به حذف تاریخ ایران باستان از کتاب های آموزشی کشور، نابودی میراث فرهنگی و یادمان های باستانی دست زد (که در نوشتاری به نام "ایران-باستانزدایی: سیاستی برای تغییر هویت ملی ایرانیان به یک هویت عاریه ای اسلامی-عربی و تبدیل ملت ایران به اُمت عربی"، بگونه ای مفصل پرداخته ام.[[۱۵]]).
شگفت انگیز نیست که عرب زدگان همانند غرب زدگان، خود را دچار پارادوکسی هایی که برای خود ساخته اند کرده اند! زیرا، با آنکه از هویت اصلی خود دور افتاده و در تلاشند تا خود را عرب جلوه دهند، ولی در عین حال از با شیوه ای نژادپرستانه، خود را عرب تر دانسته و از اعراب راستین متنفر و منزجر و آن ها متهم به دور افتادن از اصل خود می کنند؛ - نیز در عین تنفر از تکنولوژی و مدرنیته، در پی بدست آوردن فناوری های پیشرفته نظامی غربی می باشند تا از بازگشت خود به ۱۴۰۰ سال پیش شنزارهای نجد و حجاز پاسداری کنند!
به باور این نگارنده، ریشه های مکتب "عربزدگی" را بایستی در حکومت قاجارها یافت و می توان جمهوری اسلامی را رژیم "نوقاجاری" خواند. بدین لحاظ است که اکثریت خودروشنفکر-پنداران ِ تاریکمغز پیش از انقلاب از جمله جلال آل احمدها و سران کنونی جمهوری اسلامی و عوام زورمند، به یکسان از رضاشاه و احمد کسروی، و اندیشه های آنان متنفر و منزجر بوده و می باشند! از آن روی هم هست که یکی از شعارهایی که آزادیخواهان در دی ماه امسال و در زمان خیزش ملی بر ضد رژیم غوغاسالار مذهبی حاکم سر داده بودند، "رضاشاه روحت شاد" بود. می توان برآورد کرد، که با این شعار ملت ایران، انزجار خود را از "عرب زدگی" حاکم بر کشوراعلام کرده اند، زیرا که رضاشاه بزرگترین دشمن قاجارها، روضه خوانان و همه واپسگرایان مذهبی که در یک مجموعه نامشان "عرب زدگان" است بود.
از دید این نگارنده، رضاشاه بهمراه احمدکسروی دو نماد بزرگ "عرب زدگی ستیزی" در ایران نوین می باشند.
آدمک های 'عرب زده'؛ چگونه می توان آنان را شناسایی کرد؟
آدم عرب زده، روی دیگر سکه غرب زده است. مثل غرب زده شخصیت ندارد. چیزی است بی اصالت. خودش و خانه اش و حرف هایش، بوی هیچ چیزی را نمی دهد. بیش تر نماینده ی اسلام و شیعه است. نه اینکه اسلام مهم باشد، ابداً. ملغمه ای است از انفراد بی شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه انسانی. یک آدم سطحی و خرافاتی. چون طمع دارد، تقیه می کند، فساد می کند. در عین حال که بدخو است و خوش برخورد نیست و همیشه عصبانی است، خود را رئوف و روحانی می بیند. از همه طلبکار است. همه به او بدهکارند. چون بدطینتی بر قلب و وجودش مسلط است، دلی ندارد که بخواهد باز کند. اگر هم باز کند، بوی تعفنش جهان را به کثافت می کشد. نه شخصیت دارد نه دین، فقط ترس دارد ترس از اجنه و جادو جنبل. ترس از واردشدن به مستراح با پای اشتباه. ترس از پیشرفت و انسانیت.[[۱۶]]
عرب زده کسیست، که دین و مذهبش، خرافات است. شنزارهای ۱۴۰۰ سال پیش نجد و حجاز، برایش آینده است. سوار بر 'ماشین'، در فکر شتر و شمشیر است. برای عرب زده همانند غرب زده که مدرنتیته مهم نیست، بلکه مهم است خود را تا همانند غربیان بزک کرده و با ظاهر سازی در پی کپی برداری از مظاهر و سنت های جوامع غربی همانند کریسمس و والنتاین و غیره خود را غرب-زده نشان دهد، نیز عرب زده، برایش اندیشه و فلسفه اسلامی مهم نیست، بلکه عربیت و عرب شدن و برگزاری آداب، سنت ها و رسوم عربی مهم است، آنهم نه عرب امروزی که بجای شتر، رولز رویس سوار است، بلکه عرب ۱۴۰۰ سال پیش دوره جاهلیت و صدر اسلام است.
عرب زده کسیست که بخاطر ناآگاهی از هویت خود بدنبال هویت عاریه می افتد؛ عرب زده کسیست که بخاطر سرخوردگی های گوناگون در جامعه، بدنبال پنهان سازی وجودی خود و ذوب شدن در هویتست که می پندارد، به خداوند نزدیک تر است؛ کسیست که هویت ملی خود را قربانی هویت عاریه ای عربی می سازد، شخصیست و مغزش تُهی ست. نه تنها به تُهی مغزی خود افتخار می روزد، بلکه دیگران را به تُهی مغز شدن دعوت می کند.
یک عرب زده، به نام و کنیه عربی خود افتخار می وزد. از شنیدن نام های آریایی و کورش و فردوسی قبضه روح می کند. ایران باستان، مثل خنجری در قلب اوست. واژه های عربی را از ته حلقوم خود بزور با چنگلک و قلاب بیرون می کشد. خون و خشونت را آئین زندگی خود می سازد. زنستیزی و عشق به زیرشکم را روحانیت می پندارد. زنان را ضعیفه و در مالکیت خود و کشتزاری برای بذرپاشی و ارضای امیال حیوانی و شهوانی خود می بیند. فحاشی و تهدید نقل دهانش و دروغ و تقیه را شیرینی دهان و کلیدی برای گشایش همه درها می داند. شادی را در عزاداری می جوید. کلید بهشت را در برپایی غمگساری های عربی و زنجیر و قمه می جوید. فکر می کند اگر همچون سگ نگونبختی که به چنگ عرب زده ضدسگی افتاده است، عوعو و واق واق کنان خود را بر زمین کشد، به معبودش نزدیک تر می شود. یک شخص عرب زده، از بامداد تا شب در پی فسادست. حلال و حرام را در شیوه طهارت و چند بند انگشت به پُشت خود وارد ساختن می بیند. عربده کشی را دفاع از حق می خواند. اراذل و اوباش گری را دعوت به ظهور موعودش میداند. تجاوز و شکنجه را دفاع از دین و خدا می پندارد. اسیدپاشی و ضرب و شتم را به راه راست هدایت کردن می خواند. همه رخدادهای ناگوارا را خشم الهی و همه پیشامدهای خوب را معجزه می داند. برای همه کارهای بد و ناشایست خود توجیهی دارد. پذیرش مسئولیت و اقرار به اشتباه را ضعف دانسته و برایش حُکم جن و بسم الله را دارد. خود را دانای دانایان (افضل الفاضلین) و دیگران را نادان نادانان (احمق الاحمقین) می پندارد. همه اسرار جهان را می داند ولی هیچ نداند. همواره از امامان و حدیث های بافته شده می گوید، ولی چیزی برای گفتن ندارد. بعضی هایشان حتا با تزویر و ریاکاری تلاش می کنند تا خود را به اعراب صدر اسلام وصل کنند و یکشبه سیّد و سیّده می شوند. بعضی هایشان مثل صاحبان گاوداری ها که گاوهای خود را داغ می زنند تا آسان شناخته شوند، گاو-وارانه بر پیشانی خود داغ می زنند، تا خود را نه تنها جزو رمه و گله عرب زدگان بر شمرده، بلکه خود را از دیگر عرب زده ها برتر و عرب زده تر جلوه دهند.
یک شخص، حکومت و جامعه عرب زده، "زندگیشان سرتا پا از يك رشته دسیسه و يك سلسله پشت هم اندازی ها ساخته شده است. اندیشه و روانشان تنها متوجه اينست كه كاری را كه وظيفه آنهاست انجام ندهد. اگر صاحب کارند، روزی کارگر و کارمند خود را نمی دهند و اگر کارگر و کارمند و نوكرند، تا می توانند، صاحبان کار و اربابان خود را سر و كيسه می كنند. حکومت و دولت عرب زده حقوق ناچيزی به کارگزاران خود می دهد یا به انواع و اقسام حتا از پرداخت حقوق سرباز می زند و کارگزاران هم همگی تلاش و کوششان در راه دزديدن و اختلاس و کلاهبرداری است. در یک جامعه که عرب زدگی حاکم است، از بالا گرفته تا پائين در تمام سطوح و طبقات جامعه، جز نیرنگ و دروغ و كلاه برداری چیز دیگری حاکم نمی شود. غیرممکن است كه انسان يك ربع ساعت با يك نفر عرب زده گفتگو کند، بدون آنكه ماشاالله، انشاالله، استغفرالله، الحمدالله نشوند - و اگر شنونده بيشتر از يك نفر باشد، سخنران عرب زده از روی تزویر که نشان دهد دیندار، خداپرست و پارساست، آن ها را با آب و تاب از ته گلو و بُن دماغ می گوید. همه عرب زدگان ادعای درستی و خداپرستی می کنند و جانماز آب مي كشند، ولی حتا يكنفر شان راست و درست نيست. در زیر یک حکومت عرب زده، ملت، اُمت می شود و جامعه را بدان درجه، گرفتار بلای دو رویی و نفاق و فریب و اختلاف می سازند، تا هیچکدام یکدیگر را باور نکرده و بر علیه زمامداران عرب زده خود بر نشورند."[[۱۷]]
پایان سخن:
جمهوری اسلامی، نه تنها ایران را مبدل به یک کشور تمام عیار "غرب زده"، و وابسته به بیگانگان و جامعه ایرانی را از "نیمه مصرف کننده" به "کامل مصرف کننده" مبدل ساخته است، بلکه با پیشه کردن سیاست "عرب زدگی"، ایرانزدایی و ایرانستیزی، بی اصل و ریشه شدن، از دست رفتن شخصیت فرهنگی و مدنی، سقوط و هضم شدن هویت ایرانی در دل هویت عربی را نیز متضمن شده است.
عربزدگی، نه یکی، بلکه بزرگترین معضل و چالش برای جامعه ایست که سرانجام، انسانیت و شرافت، عزت و علو طبع، بخشش و بخشایشگری، دهشمندی و نیکوکاری، پاکی و پاک نیتی، صلح و دوستی، راستیو راستگویی، نیک اندیشی و نیک پنداری، نیک رفتاری و نیک گویی، راستی و درستی، از آن جامعه رخت بربسته و بجایش خون و خشونت، توحش و سنگدلی، نادانی و واپسگرایی، اشک و شیون، پلیدی و فساد، دروغ و ریا، تزویر و نیرنگ، عزاداری و سوگواری حاکم و همانند کرمی سیرنشدنی و ویروسی کشنده، یک کشور و جامعه را از درون فاسد، پوسانده و نابود می سازد. خطر "عرب زدگی"، به مراتب مهلک تر از غرب زدگی" ست.
فروغ اهورایی، همواره پاسدار و نگهبان ایرانزمین و ایرانیان باد.
شاپور سورنپهلو
روز اورمزدواسفندماه از ماه بهمن سال ۳۷۵۵ بهدینی
۲۵ ژانویه ۲۰۱۸ ترسایی
بازبُردها[:منابع] و فرانمودها[:توضیحات]:
____________________________________________
* شالوده و بخش 'غربزدگی' این نوشتار، رونوشتی از نوشتار این نگارنده با عنوان "به مناسبت چهلمین سالمرگ جلال آل احمد: روشنفکر متحجر عرب زده ایرانی-نمایی، که جاده صاف کن انقلاب شد!" می باشد که در سال ۲۰۱۰ ترسایی نوشته شده بود.
۱. جلال آل احمد، "غرب زدگی"، ویراستار حسین خّرمی، نشر خّرم، ۱۳۸۵ (اصفهان)، برگ ۱۵
۲. همان، برگ ۱۴
۳. همان، برگ ۱۵
۴. همان، برگ ۲۰
۵. همان، برگ ۴۴
۶. همان، برگ ۹۷-۹۶
۷. البته آل احمد با آشفتگی فکری خود را دچار پارداخشی ساخته بود که خود آفرییننده اش بود، زیرا در ضمن آنکه راه رهایی از غرب را، رهایی از "مصرف کننده و ماشین خر" بودن، و تبدیل به "تولید کننده ماشین ساز" شدن می کند، ولی غیرمستقیم اقرار می کند که بدون وابستگی نخستین به فناوری غرب، نه تنها امکان پذیر نیست، بلکه حتا زمانی که به آن مرحله رسیدیم، آغاز بدبختی دیگر ما خواهد بود: "تا وقتی ماشین را نساخته ایم - غرب زده ایم. و خوش مزه این جاست که تازه وقتی هم ماشین را ساختیم، ماشین زده خواهیم شد! درست هم چون غرب که فریادش از خودسری تکنولوژی و ماشین به هواست." (همان، برگ ۲۰)
۸: برای این مهم، در زمان رضاشاه "فرهنگستان ایران" که به فرهنگستان اول نامی شده است، در سال ۱۳۱۴ بینانگذاری شد و توانست بیش از دو هزار واژه ایرانی را زنده و جایگزین واژه های بیگانه کند. فرهنگستان دوم که فرهنگستان زبان و ادبیات نام داشت در سال ۱۳۴۷ بنیانگذاری شد که در طی ۱۰ سال بیش از شش هزار و ششصد واژه بیگانه را از زبان ملی کشور پاکسازی کرد.
۹ - "طیبنیا اقتصاد پیش از انقلاب ایران را به مراتب موفقتر دانست" - goo.gl/D1Comj
۱۰ - UNIDO: Iran's Small and Medium Enterprises: goo.gl/JDzunP
۱۱ - عرب زگی ویژه ایران نیست، بلکه ویروسیست که به همه گروه های افراطی گر اسلامی در منطقه و جهان سرایت کرده است. برای نمونه یک پاکستانی الاصل که در بریتانیا زاده شده و به داعش می پیوندند، در حقیقت با طلاق از هویت خود، بدنبال هویت تازه که عرب شدن ۱۴۰۰ سال پیش است می باشد. بنابرین "عرب زدگی ویروس واپسگرایی" است که می تواند همه مسلمانان و جوامع اسلامی جهان را بخود مبتلا و در کام خود نابود سازد.
۱۲ - در دیدار با گروهی از از مقامات علمی و دانشگاهی، جماران ۱۴ آذرماه ۱۳۵۸
۱۳. السیّد محمدحسین حسینی تهرانی، که از همفکران و از نزدیکان سیّدروح الله خمینی بود (امروزه نظام به او لقب "علامه تهرانی" داده است!) خواهان زدوده شدن زبان فارسی از جامعه و جایگزینی آن با عربی می شود: ". . . ما در اين ابحاث آورديم كه بر مسلمين واجب است زبان عربی را زنده نگهدارند، زيرا كه زبان قرآن است؛ و زنده بودن آن به گسترش آن در محاورات عمومی، و تكلّم و گفتگو به آن، و نوشتن كتب و نامهها، و تدريس رسمي و قوی آن در مدارس بلكه در كودكستانها، بلكه در خانوادهها و سخن گفتن با مادران است. و هرچه از لغات عرب بيشتر در لغتهايشان داخل كنند، لسانشان را به زبان قرآن نزديكتر كردهاند؛ و هر چه از لغات غير عرب اعمّ از باستانی خود و يا از لغات اجنبی داخل زبانشان نمايند، بيشتر از اين مرحله دور افتادهاند.". ( "نور ملكوت قرآن"، جلد چهارم، برگ ۱۶۳)
و هاشمی رفسنجانی، در نماز جمعه خواهان نه تنها مرگ زبان فارسی، بلکه ملیت ایرانی شده بود:
". . . ما معتقدیم که [زبان] آینده عربیست، نه فارسی . . . و روزی که دولت جهانی اسلامی بنیان گذاشته خواهد شد، جای هیچ زبانی بجز عربی نخواهد بود" . . . "در آینده هر دو [زبان فارسی و ملیت ایرانی] بایستی نابود شوند." (هاشم رفسنجانی در خطبه نماز، جمعه ۱۸ دیماه ۱۳۶۰، به نقل قول از: Ludwig Paul, “‘Iranian Nation’ and Iranian-Islamic Revolutionary Ideology”, Die Welt des Islams, New Ser., Vol. 39, Issue 2. (Jul., 1999), pp. 183-217.
۱۴ - برای نمونه السیّد میرحسین موسوی، نفرت و انزجار خود را نسبت به فردوسی و برگزای هزاره او اینگونه ابراز می دارد: " . . . برگزاری هزارهی فردوسی در سال ۱۳۱۳ و پیراستن زبان فارسی از کلمات عربی که بر اساس ناسیونالیسم صورت میگرفت توطئهیی از سوی غربیها برای نابودی اسلام بود." (در "هنر و ناسیونالیسم" در روزنامه جمهوری اسلامی - نقل از هفتهنامه ایران تایمز، ۲۶ شهریور ۱۳۶۱).
نیز السیّد محمدحسین حسینی تهرانی در راستای اندیشه های عرب زدگی موسوی می افزاید: "غلط کردید که با این کتاب سراسر تخیل موجب شدید زبان قرآن کنار گذاشته شود و بجای آن عجم زنده کردید! من خود فارسی زبان هستم ولی میگویم: این فارسی چه گلی بر سر ما زد؟ بهترین زبان در تمام دنیا عربی است و همه نوع کنایات و اشارات و لطائف در این زبان است و قویترین زبان از نظر منطق و بیان و قانون، زبان عربی است! . . . ما این زبان فارسی شما را نخواستیم که بجای «اجتماعات» «گردهمائی» و بجای «تظاهرات» «همایش» و بسیاری لغات دیگر وضع کردهاند که وقتی انسان آنرا میخواند أصلاً نمیفهمد که چه می گوید! «وسائل ارتباطات» به این خوبی را به«رسانههای گروهی» تعبیر میآورند! . . . . . . آقا! چه مرگتان است؟! آخر چه کمبودی احساس میکنید که از این کلمات به این شیوائی و فصاحت که در زبان عربی است پرهیز میکنید و آن را به واژههای مسخرهآمیز تبدیل مینمائید؟! کلماتی مانند «مستقیم» و «دایره» و... چه ایرادی دارند ؟آیا ما واقعاً انسانیم که تحت عنوان «فارسی را پاس بداریم؟" (جلسه دهم شرح حدیث عنوان بصری، "موسسه جهانی سبیطن"، ۲۵ فروردین ماه - ۱۳۸۹ پیوند: goo.gl/GT4y7H)
۱۵ - goo.gl/Pmq4DM
۱۶ - برگرفته از توصیف آل احمد از یک غرب زده!
۱۷ - بخشی از این گفتار، از گفته ای منسوب به کنت دو گوبینو در باره ایرانیان مسلمان دوره قاجاریه، برداشته شده است.
#419ab3
≠
