mohammad_mossadegh


پیشگفتار



"رویدادهای امروز نتیجه رخدادهای دیروز" است و بگفته جورج سانتانیا، فیلسوف اسپانیایی "ملتی که از گذشتهٔ خود نمی آموزد، وادار به تکرار آن می باشد". اگر امروز یک کُنشگر و تحلیگر سیاسی بر رخدادهای سیاسی در یکصدساله کشورش آگاه نباشد، نه توان آن را دارد تا درک کند که چه عواملی سبب گشته است تا چنین روزی برای ملت ایران پدید آید، بلکه نخواهد توانست در نقش راهنما و روشنگر، از تکرار تاریخ جلوگیری نماید؛ - افزون بر آنکه همهٔ فعالیت ها و مبارزاتش با شکست روبرو خواهد شد که بنوبه خود قصور در انجام وظیفه "روشنگری"  است.


از آن روی، آشنایی یک کُنشگر و تحلیگر سیاسی ایرانی با تاریخ معاصر ایران، همچون ابزاری کارآرا بشمار می رود که بیاری آن، نه تنها ماهیت رژیم حاکم، گروها و کشورهای بیگانه و ایرانستیز پشت پرده را بدرستی می تواند دریابد، بلکه همچون یک شطرنج باز حرفه ای توان آن را خواهد داشت تا از پیش، حرکت های حریف خویش را پیش بینی کرده و بتواند یورش های او را دفع نموده و راه ها و نقشه هایی ارائه دهد یا به پیروزی سرانجامیده و درخت مبارزاتی اش به میوه نشیند.


بنابرین، این نگارنده همچون بسیاری از کُنشگران و تحلیلگران سیاسی، با آنکه باستانشناسی، زبانشناسی کهن و تاریخ ایران باستان رشته کارشناسی ام می باشد، ولی وادار به ورود به حوزه "تاریخ معاصر سیاسی ایران" شده ام، تا با آگاهی بر رخدادهای یکصدسال گذشته و با بکارگیری تجربه های پژوهشی که بازخوانی تاریخ شیوه ای فراگیر در پژوهش های تاریخی می باشد، به جنبش ملی در سرنگونسازی رژیم کنونی که هیچ نامی برازنده تر از نام "رژیم نوقاجار مذهبی"در توصیفش یافت نمی شود، یاری کنم. بگفته ای دیگر، این جستار از سوی یک کارشناس تاریخ معاصر نگاشته نشده است زیرا که برون از حیطه کارشناسی من است، بلکه از دید یک کُنشگر سیاسی که با تاریخ معاصر ایران آشنایی دارد، قلم زده شده است.


سرانجام، بایستی به شوند[:علت] دیگری که این جستار فراهم شده است اشاره گردد، و آن همکاری هواداران شخصیت تاریخی دکتر مصدق با رژیم روضه خوانان می باشد که خود را "رهروان راه مصدق"، "ملی-مذهبی" و "اصلاح طلب" نام نهاده  و بخش بزرگی از رژیم ر در بر می گیرند.


این عده یا جناح دولتی نه تنها یکی از دو ریشه اصلی تنهٔ رژیم بشمار می رود، بلکه هم اکنون سدی در برابر مبارزات مدنی در سرنگونسازی رژیم روضه خوانان شده است، و با فرافکنی و ادعای اصلاح رژیم، اذهان مردم دربند استبداد مذهبی را از سرنگونسازی رژیم دور ساخته و به بقایش یاری رسانی می کند.


ناگفته نماند که سازمان مجاهدین خلق و نیز بسیاری از جمهوری خواهان ایرانی مخالف رژیم که در پی اجرای فدرالیسم یا در حقیقت "تجزیهٔ خزنده" ایران می باشند، نیز هواداران شخصیت تاریخی دکتر مصدق بشمار می روند. بگفته ای دیگر، هودارای از شخصیت تاریخی دکتر مصدق، یک نقطه عطف و وجه مشترک جناح دولتی اصلاح طلبان، مجاهدین خلق، کمونیست ها، تجزیه طلبان (شامل فدرالیست ها)، ایرانستیزان، ایرانفروشان و ایرانهراسان می باشد، که بدون استثنا نیز "جمهوری خواه" بوده و در زمان سخن گفتن یا نوشتن از دکتر مصدق، همچون 'مش قاسم' رمان 'دائی جان ناپلئون' نوشته ایرج پزشگزاد که با غلوگویی ها و گزافه گویی ها در شرح رشادت های خیالی 'دائی جان در جنگ کازرون و ممسنی علیه انگلیسی ها' تا از دایی جان شخصیتی غیرواقعی بسازد، آنان نیز به همان کیفیت از شخصیت دکتر مصدق، قهرمانی افسانه ای و نماد مبارزه علیه استعمار انگلیس ساخته اند - که هیچ نام و شهرتی برازنده تر از 'مصدق اللهی' بر وزن 'حزب اللهی'، را نمی توان برای این عده پیشنهاد داد.


بنابرین، شناخت شخصیت تاریخی دکتر مصدق یک نیاز مبرم برای هر مبارز براندازی می باشد تا نه تنها بر شیوه تفکر و باورهای سیاسی این عده آگاهی یافته که به مبارزاتمان در سرنگونسازی رژیم یاری کند، بلکه از نابودی و تجزیهٔ ایران جلوگیریم شود، که بگفتهٔ "سون تسو"، ژنرال چین باستان "عدم شناخت دشمن پیش از نبرد، شکست قطعی در جنگ است!"



تابوشکنی تاریخ



تاريخ را پيروزمندان مى نويسند و به یاری مبلغان خود تلاش دارند تا آن را روايت غالب كنند.

در کشورهایی که همواره استبداد حاکم می باشد، تشخیص کشورمداران[:سیاستمداران] خادم و میهن دوست از فرصت طلب و 'ایرانفروش"[[1]]، یکی از چالش هایی است که تاریخنگاران با آن روبرو می باشند، این چالش ها به سه دلیل اصلی می باشند:


۱ - سانسور و جلوگیری از پخش اطلاعات و آگاهی های درست در جامعه از سوی نظام های حاکم که موجب گشته است جامعه از یک "خرد همگانی" (Wisdom of the crowd) عاری شود که نهایتاً منجر می شود به؛

۲ - بُت سازی و تقدس کشورمداران تا حد خودفریبی و چشم بستن بر روی حقایق تاریخی از سوی اکثریت جامعه ایرانی؛

۳ - انگ زنی از سوی افراد و گروه هایی که رخدادهای تاریخی را براساس باورها و راستای منافع سیاسی و ایدئولوژی خود، ضبط، جعل و تفسیر کرده و می کنند؛

۴ -  و مهمترین آن ها ایل گرایی/قبیله گرایی یا باور به گفته: "دشمن ِ دشمن ِ من، دوست من است!" این باوریکی از مهمترین عللی است که تا به امروز ما را در تشخیص دوست از دشمن ناتوان ساخته است. باورمندی به گفتار "دشمن ِ دشمن ِ من، دوست من است"، از نتیجه دشمنورزی سیاستمداران نسبت به یکدیگر و نظام ها نسبت به نظام های پیشین خود می باشد. برای نمونه در تاریخ معاصر کشورمان، رژیم قاجاریه که همهٔ تلاش های خود را صرف بدنام کردن دودمان زندیان، که یک دودمان ایرانی و پرافتخار بود بکار بسته بود؛ - و امروز رژیم جمهوری اسلامی در پیروی و دنباله روی از قاجارها، دقیقاً به همان شیوه  در ۲۸ سال گذشته تلاش کرده است تا تاریخ دودمان پهلوی را به هر شیوه ای که شده است مخدوش ساخته و دو پادشاه آن دودمان پهلوی را خائن و سرسپرده بیگانه جلوه دهد.


بهر روی، یکی از چهره هایی که تحت تاثیر همهٔ مواردی که در بالا اشاره شد واقع شده است، شخصیت تاریخی میرزا محمد خان مصدق السلطنه معروف به دکتر محمد مصدق می باشد، که امروز در زیر غبار دروغ های تاریخی و قهرمان سازی و غلّو گویی گروه هایی همچون سازمان مجاهدین خلق وافرادی که خود ر ا"ملی-مذهبی" می خوانند و جناح‌دولتی اصلاح طلبان رژیم را متشکل می شوند، پنهان شده است. افزون بر آن، جناح اصولگرای رژیم نیز با آنکه نسبت به شخصیت تاریخی محمد مصدق روی خوشی نشان نمی دهد، ولی برای سواستفاده و دشمنی با نظام شاهنشاهی در همراهی با جناح اصلاح طلبان، با محکوم ساختن رخداد ۲۸ امرداد، غیرمستقیم از او تمجید و تجلیل می نماید. افزون بر آن ، در کنار این دو جناح رژیم، نیز برخی که خود را کُنشگر سیاسی با آرمان های "جمهوری خواهی/طلبی"[[2]] می خوانند، بخاطر تنفر و سرستیزگی با نهاد پادشاهی و هراس آنکه مبادا مردم ایران، نظام آینده را "پادشاهی پارلمانی" برگزینند، از مصدق آنچنان چهره‌ای استوره‌ای [:اسطوره] و الهام‌بخش در سیاست مدرن ایران ساخته و او را بی همتا، در صداقت و درستی و باورمند به آرمان های ملی، دموکراسی و قانون اساسی معرفی کرده اند. ولی پرسشی نقدگرایانه ای که بایستی از خود کنیم، "آیا محمدمصدق براستی یک ملی گرا، صادق، معتقد و مومن به قانون اساسی بوده است - یا او شخصی جاه طلب، فرصت طلب، قانون شکن و یا حتا مزدور بیگانگان بوده است؟" البته این بازخوانی تاریخ و پاسخگویی بایستی بصورت "سیاه و سفید" ارائه شود، زیرا که یک سیاستمدار با اتخاذ سیاست هایش، یا "دوست کشور و ملت" است، یا "دشمن و متضرر" - و نمی تواند اگر یک یا چند کار نیک در طی زمامداریش انجام داده باشد، بر روی خیانت هایش سرپوش گذاشته و بخشیده شود - یا برعکس آن.




۱ - دکتر مصدق پیش از نخست وزیری



میرزا محمد خان مصدق السلطنه معروف به دکتر محمد مصدق در روز  ۲۹ اردیبهشت سال ۱۲۵۸ خورشیدی در تهران، در یک خانواده قاجاری چشم به جهان گشود. پدرش میرزا هدایت الله آشتیانی، وزیر دفتر ناصرالدین قجر و مادرش نجم‌السلطنه، دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرت‌الدوله و نبیرهٔ فتحعلی قاجار بود، که در سن ۹ سالگی (سال ۱۲۷۰ خورشیدی) در ردیف مستوفیان زبردست ناصرالدین قرار گرفت و در سن ۱۰ سالگی و پس از درگذشت پدرش، به وزارت دفتر او منصوب و لقب "مصدق‌السلطنه" را دریافت نمود.



محمد مصدق، داماد حقوق بگیر انگلیس

محمد مصدق در سن ۱۹ سالگی با دختر سیّد میرزا زین‌العابدین تهرانی، امام جمعه وقت تهران که عضو فراماسونری لُژ بزرگ انگلستان و حقوق بگیر و از نوکران دولت انگلیس بشمار می رفت، ازدواج کرد. سیّد میرزا زین‌العابدین تهرانی کسی بود که بدستور دولت بریتانیا میرزا تقی خان امیرکبیر را در ملاء عام را "ملحد و کافر"خواند و راه را برای کشته شدنش فراهم ساخت. ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ درباره میرزا تقی خان فراهانی (امیرکبیر) و چگونگی به شهادت رساندنش می نویسد:


"او ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﻢ. ﻫﺮ ﺭﺷﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﻭ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ، ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ، ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ (خزانه دولت) می ﺪﺍﺩ. ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻋﺎﻟﯿﻪ ﺍﻧﮕﻠستان ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ او ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺷﺪ، ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ [[سیّد میرزا زین‌العابدین تهرانی]] ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﻋﻮﺍﻣﻠﺶ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﮑﻔﯿﺮ کنی. ﻓﺮﺩﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﺑﺮ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮐﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ! ﺷﺎﻩ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻋﺰﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ، ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻗﺘﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﻀﺎﺀ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻗﺘﻞ ﺁﻥ ﺑﺰﺭگمرد، ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺍﺳﺐ ﺷﺪﻡ ﺗﺎ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺑﻠﻪ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﻪ ﺑﺴﺎﻥ ﺷﺐ ﻋﯿﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﻠﺤﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.[[3]]


پرسش: چگونه می شود، کسی که خود را ملی گرا و عاشق ایران می خواند به خویشتن اجازه می دهد تا با فرزند یک مزدور و حقوق بگیر بیگانه ازدواج کند؟ آیا این نشان می دهد که مزدوری سیّد میرزا زین‌العابدین تهرانی برای دکتر مصدق مسالهٔ شرم آوری بشمار نمی رفته است؟!



دکتر مصدق و تشویق انگلیسی ها در سرکوبی مبارزان وطنپرست تنگستانی

یکی از درخشان ترین برگ های زرین تاریخ ایران معاصر، مبارزه و ایستادگی تنگستانی ها در برابر نیروهای اشغالگر بریتانیا بوده است، که بسیاری از آزادمنش ترین فرزندان ایرانزمین از جمله رئیس علی دلواری جان خویش را در راه دفاع از مام وطن فدا ساخته بودند. ولی دکتر مصدق، دلیران تنگستان را "اشرار" می خواند و جنبش ملی و  ضد استعماری آنان را در همکاری با بریتانیا سرکوب ساخته بود. دکتر مصدق در دفاع از بیگانگان متخاصم به کشور در مجلس دوره چهاردهم اعلام کرده بود:


"بنده مأمورین خوب از انگلستان دیده ام من مأمورین بسیار شریف و وطن دوست(!) از انگلستان دیده ام من مذاکراتی در شیراز و در تهران با اینها دارم. یک روز ماژور قنسول انگلیس آمد و به من گفت: ما حکم داده ایم تنگستانی ها را تنبیه بکنند من حالم به هم خورد و گفت: شما چرا حالتان به هم خورد گفتم: چون این صحبتی که کردید نه در نفع شما بود نه نفع ما. گفت: توضیح بدهید گفتم: شما پلیس جنوب را مأمور تنبیه تنگستانی ها بکنید بر منفوریت آنها افزوده می شود. تنگستانی ها اگر شرارت می کنند من تصدیق می کنم، اگر بعضی از آنها راهزنی می کنند من تصدیق دارم و اگر آنها را پلیس جنوب تنبیه کند آنها جزء شهدا و وطن پرست ها می شوند. و من راضی نیستم و من که والی هستم (مصدق در آن والی شیراز بود) آنها را تنبیه کنم به وظیفه خود عمل کرده ام و کار صحیحی کرده ام گفت: توضیحات شما مرا قانع کرد شما کار خودتان را بکنید، من از شما تشکر می کنم. بعد از چند روز من تنگستان را امن کردم و ماژور هوور آمد و از من تشکر کرد!"[[4]]



دکتر مصدق و تقدیر از بیگانگان در اشغال ایران در در شهریور ۱۳۲۰ هواداری از فدرالیسم

mossadegh_and_federalism_for_iranدکتر مصدق در مجلس چهاردهم مورخ ۲۸ آذرماه ۱۳۲۴ در نشست ۱۷۳، اشغال ایران توسط بیگانگان را نوید آزادی خوانده و با تقدیر از بیگانگان (انگلیس و روس)، پایان دیکتاتوری و بازگشت(!) دموکراسی قاجاری به ایران پنداشته بود.


"تا شهریور ۱۳۲۰ که دوره دیکتاتوری خاتمه یافت در این مملکت یک سیاست بیشتر و مو ثر نبود . ."


نیز در همین نشست در مورد غائله استان آذربایجان به دفاع از فدرالیسم پیشه وری که در حقیقت تجزیه آن بخش از ایران بود دکتر مصدق بر ضد قانون اساسی کشور، هواداری خود را از فدرالیسم اعلام داشته بود:


"من عرض نمی‌کنم که دولت خود مختار در بعضی از ممالک مثل دول متحده آمریکای شمالی و سوئیس نیست ولی عرض می‌کنم که دولت خود‌مختار باید با رفراندوم عمومی تشکیل شود (صحیح است) قانون اساسی ما امروز اجازه تشکیل چنین دولتی نمی‌دهد (صحیح است) ممکن است که ما رفراندوم کنیم اگر ملت رأی داد مملکت ایران مثل دول متحده آمریکای شمالی و سوئیس دولت فدرالی شود (صحیح است) هیچ نمی‌توان گفت که رد یک مملکت یک قسمتش فدرال Federal باشد و یک قسمت دیگرش دولت مرکزی باشد. قانون اساسی یک قرارداد اجتماعی است کنتراکلکتیف (Contrat Collectip) این کنتراکلکتیف تا از طرف جامعه اصلاح یا نقض نشود قابل اجرا است بنده هیچ مخالف نیستم که مملکت ایران دولت فدرالی شود شاید دولت فدرالی بهتر باشد که یک اختیارات داخلی داشته باشند بعد هم با دولت مرکزی موافقت کنند و دولت مرکزی هم جریان بین‌المللی را اداره بکند ولی هر تغییری هر قسم تغییری که در قانون اساسی باید داده شود باید با رفراندوم عمومی باشد."


در همین جلسه دکتر مصدق، در دفاع از حزب دموکرات آذربایجان پیشه وری، شکایت نامه ای که موجب شورش های بیشتری در کشور می شد را خواند که بیدرنگ با مخالفت نمایندگان مجلس روبرو شد، از جمله دکترمحمدصادق مجتهدی (وزیر بهداری) و مجد ضیایی. دکتر مجتهدی رو به مصدق محتویات نامه تجزیه طلبان را دروغ و شخص مصدق را دروغگو خواند و مجد به مصدق نصیحت کرده بود: "دروغ می‌گویند. آنها را [[در مجلس]] نخوانید خلاف مصلحت مملکت است."



۲ - دکتر مصدق پس از نخست وزیری



پیشنهاد نخست وزیری دکتر مصدق از سوی بریتانیا

mohammd_mossadegh_the_man_who_never_kissed_the_royal_hands پیشنهاد نخست وزیری دکتر مصدق را جمال امامی که از حقوق بگیران شناخته شده بریتانیا در ایران بود در مجلس مطرح ساخته بود، که طبیعتاً بدون پروانه از دولت بریتانیا امکان این پیشنهاد وجود نداشته است. دکتر مصدق پس از کسب ۷۹ درصد آرا، سردار فاخر حکمت رئیس مجلس شورای ملی تصمیم مجلس را به عرض محمدرضاشاه رساند که او مصدق را به نخست وزیری انتصاب و مامور تشکیل دولت نو کرد.


اعضای کابینه دولت مصدق که اکثراً از خویشاوندان او و حقوق بگیران بریتانیا در ایران بودند، با اعتراض شدید نمایندگان از جمله عبدالقدیر آزاد روبرو گشت. در یکی از نشست های مجلس عبدالقدیر آزاد در انتقاد از دکتر مصدق گفته بود:


"دکتر مصدق در انتخاب وزیران خود به طبقه نوکرهای انگلیس متوسل شده است تا موضوع خلع ید از شرکت نفت را به نفع انگلیس تمام کند و قیمه با 'قاف' را به جای قیمه با 'گوشت' به حلق مردم بچپاند!"



دکتر مصدق قهرمان ملی کردن صنعت نفت کشور

امروز رهبریت جنبش ملی کردن صنعت نفت، بنام دکتر محمد مصدق سکه زده شده است، ولی بدون هیچ گمانی این قهرمان سازی نادرست و بدور از درایت و انصاف می باشد. زیرا نخستین کسی که با اعلام انحلال قرارداد دارسی، نخستین گام را برای ملی کردن صنعت نفت برداشت، رضاشاه بزرگ بود.[[5]] نیز پس از او، کارگران شرکت نفت ایران و انگلیس بودند که در شهریور ۱۳۲۰ با اعتصابات خود جرقه جنبش ملی شدن نفت را زده بودند که حسین علاء، نخست وزیر وقت که در روز ۲۴ اسفند ۱۳۲۹ پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت ایران را تبدیل به یک تک ماده به مجلس  شورای ملی ارائه و نمایندگان آن را به تصویب رساندند، که صنعت نفت یکجانبه از سوی ایران ملی اعلام شد! بنابرین دکتر محمد مصدق تا این تاریخ هیچ نقشی در ملی کردن نفت ایفا نکرده بود، ولی شگفت انگیز است که اکثریت او را رهبر جنبش ملی کردن نفت می پندارند. باری، پس از آنکه دولت بریتانیا در یک بُعد گسترده نظامی و جنگ روانی علیه ایران و با فشارها و تهدیدات فدائیان اسلام از درون کشور، حسین علاء وادار به استعفا شد، و محمدرضاشاه، محمد مصدق را به مقام نخست وزیری منصوب ساخت. از آن زمان است که دکتر مصدق وارد سیاست ملی شدن نفت می شود و بخاطر تلاش های او هم بوده است که سرانجام در روز ۳۱ تیرماه ۱۳۳۱ (۲۲ ژوئیه ۱۹۵۲)، دادگاه لاهه به نفع ایران رای داد. ایران با پرداخت ۲۵ میلیون پوند خسارت به بریتانیا (نزدیک به یک میلیارد پوند امروز) و از دست دادن سهام و سرمایه گذاری ها بین اللملی خود، قرارداد دارسی را ۱۸ سال پیش از به پایان رسیدنش، بدون طى كردن مراحل قانونى منحل شد، که بسیاری از کارشناسان برجسته امور نفتی تقریبا به اتفاق آرا، ملی کردن نفت به سرعتی که مصدق انجام داد را یک اشتباه و خطای اساسی ملی و حتی خیانت قلمداد کرده‌اند؛ از جمله، منوچهر فرمانفرما کار‌شناس نفت و از نزدیکان خود مصدق.


فرمانفرما در مورد موضوع سهم ۱۶ درصدی ایران در شرکت‌های تابعه نفت انگلیس و ایران که دکتر مصدق در فرایند ملی‌کردن صنعت نفت ادعای سهم ایران را نادیده گرفت و می نویسد:


"او [[مصدق]] گفت که این کار به صلاح ملت ایران است. در واقع او بیش از هر کس دیگری در تاریخ به زیان ایران عمل کرد."


نیز دکتر پیروز مجتهد‌زاده، استاد جغرافیای سیاسی و کارشناس مسایل خلیج فارس می افزاید:


"ملی کردن نفت به شیوه‌ای که مصدق انجام داد، در عمل به دنیا اعلام می‌نمود که ایران بر اساس مقررات بین‌المللی فقط آنچه را که در درون مرزهای خود دارد به اختیار گرفته و قبول دارد که نسبت به همه حق و حقوق و مطالبات مربوط به دارایی‌های بین المللی شرکت ملی شده صرفنظر کرده و برای همیشه از طرح قانونی ادعا نسبت به حقوقش در سهام و سود ۵۹ شرکت نفت تابع شرکت اصلی در جهان، به ویژه در سهام و سود شرکت‌های نفتی کشورهای نفتی عربی مانند عراق و لیبی و کویت و قطر که در مجموع می‌توانست از ارزش نفت داخلی بیشتر باشد، خود را محروم ساخته است."[[6]]


مجتهد‌زاده تاکید می‌کند که مساله ملی کردن صنعت نفت، به شیوه‌ای که مصدق پی گیری کرد، علاوه بر سرشاخ کردن مستقیم منافع ملی ایران با منافع استعماری بریتانیا که رزم‌آرا پرهیز از آن را توصیه می‌کرد، سبب بروز اختلافات داخلی گسترده‌ای شد که سرانجام به شکاف خانمان براندازی میان نیروهای ملی و میهنی کشور انجامید. بدینروی، ملی کردن نفت به این شیوه نمی‌توانسته در راستای منافع ملی ایران انجام شده نباشد. در این باره منوچهر فرمانفرما که یکی از بستگان نزدیک مصدق و کار‌شناس برجسته نفتی در آن دوران بود، در کتاب "خون و نفت" (صفحه ۸-۳۲۷‌‌) خود، درباره سهم ۱۶ درصدی ایران که در سال ۱۳۲۸ ارزش دارایی‌های آن شرکت در سراسر جهان مبلغی بالغ بر ۲۵۴ میلیون پوند برآورد شده بود می ‌نویسد:

"مدیریت شرکت نفت انگلیس و ایران... به ایران فشار آورد تا ادعاهای خود را نسبت به شرکت‌های تابعه کنار بگذارد. و این مصدق بود که سرانجام این ادعا را دور انداخت. او گفت که این کار به صلاح ملت ایران است. در واقع او بیش از هر کس دیگری در تاریخ به زیان ایران عمل کرد."


بهر روی، شوربختانه آن باصطلاح شکست دادن سیاسی انگلیسی ها بدست مصدق آنهم با بدنبال داشتن خسارات بالای اقتصادی برای ایران، دست کم برای او آن ارزش را داشت که به "قهرمان شکست‌ دهنده شیر پیر استعمار انگلیس" نامی شود.




مراودات و همکاری دکتر مصدق با گروه ضدایرانی و تروریستی فدائیان اسلام (شاخه شیعه اخوان المسلمین)

navab_safavi_letter_to_mosaddeqبر بسیاری پوشیده است که فدائیان اسلام شاخه شیعه اخوان المسللین است،[[7]] زیرا که می پندارند اخوان المسلین، یک نهاد سنّی و سلفی است، ولی این نهاد استعماری و استثماری، دارای شاخه ها و شعبات، با اندیشه ها و فرقه های گوناگون اسلامی از جمله شاخه تشیع، صوفی گری و بهائیت نیز می باشد.


گروه بنیادگرایی اسلامی 'اخوان المسلمین'، توسط دولت بریتانیا در زیر نظر "کانون های صوفی فراماسونری اسکاتلند" (دومین لُژ بزرگ بریتانیا و پس از لُژ بزرگ انگلستان) و با سمت دهی و راهنمایی اتاق فکرهایی که تحت نام پژوهش و اسلامشناسی در دانشگاه های آکسفورد و کمبریج پدید آمده بودند، و در سال ۱۸۸۰ در راستای برنامه ای بنام "استراتژی دوران تاریک نو" (New Dark Age Strategy) بنا گذاشته شده بود.[[8]]] "استراتژی دوران تاریک نو" بر این اساس بود که بریتانیا (آن زمان امپراتوری شماره یک جهان بود)، با گسترش و بهره وری از بنیادگرایی اسلامی بعنوان یک ابزار استعماری، کشورهای مسلمان آسیای غربی را نه تنها همواره عقب مانده نگه داشته و از پیشرفت آنان جلوگیری کند، بلکه نظام و جنبش هایی که کشورهایشان را بسوی ترقی پیش می برند سرنگون و سرکوب و هر گونه خطری که مستعمراتش در منطقه و شبه قاره هند را تهدید می کرد دفع و برطرف سازد.[[9]] پس از جنگ جهانی دوم، هدایت اخوان المسلمین و شعبات مذهبی و فرقه ای آن، به عهده اینتلیجنس سرویس بریتانیا (SIS - Secret Inteligence Serive) سپرده شد.


بهر روی، جمهوری اسلامی و گروه های هوادار دکتر مصدق (جبهه ملی، و شاخه آن نهضت آزادی و نهضت مقاومت ملی[[10]]) و نیز قصر مصدق اللهی های امروزی، مدعی می شوند که فدائیان اسلام با دکتر مصدق ضدیت و مخالفت داشته است، ولی شواهد خلاف آن را نشان می دهند:


۳ الف: یک نامه تاریخی در مرکز اسناد ملی موجود می باشد از رابطه نزدیک دکتر مصدق با فدائیان اسلام پرده بر می دارد. این نامه از سوی نواب صفوی، تروریست نامی فدائیان اسلام است که به دکتر مصدق در ۳۰ خرداد ۱۳۳۲ نوشته شده است:


"شما و مملكت در سخت‌ترين سراشيب سقوط قرار گرفته‌ايد چنانچه احساس كرده و معتقد شده باشيد كه نجات بخش شما و مملكت، اجرا برنامه مقدس پيغمبر اكرم (ص) مي‌باشد و پس از تمام جريانات گذشته آماده اجرا احكام مقدس اسلام باشيد، قول می دهم كه شما و مملكت را با ياری خدای توانا و به بركت اجرا احكام و تعاليم عاليه اسلام از هر بدبختی و سقوط و فسادی حفظ نمود به منتهای عزت و سعادت معنوی و اقتصادی برسانم."


۳ ب: سیّد حسین فاطمی، دوست وفادار، معاون نخست وزیر و وزیر امور خارجه دکتر مصدق که ادعا شده است، فدائیان اسلام در پی سوقصد او بوده اند و حتا یک بار هم جان سالم بدر برده بوده است. فاطمی پس از آن رخداد در سرمقاله باختر امروز نوشته بود:


"با این که دست استعمار و استبداد از آستین یک خود فروخته برای کشتن من بیرون آمد، ولی امروز نیز در راه مبارزه علیه دشمن بی باک تر، جسورتر، صریح تر و آماده تر از همیشه هستم. گلوله نمی تواندافکاری که در دماغ من از دیدن منظره رقت بار فقر و جهل و نادانی و خرافات و امراض و هزاران مفاسد اجتماعی دیگر، که مولود سلطه و قدرت یک سیاست جنایتکارانه و جابرانه دو قرنی استعمار است، تغییر دهد…این گلوله اینتلیجنت‌سرویس بر پایداری و استقامت من صد چندان افزود، مرا در راه خدمت به مردم و میهن عزیزم سرسخت تر ، آهنین تر و فداکار تر نمود."


مساله قابل تامل اینست که فدائیان اسلام اگر در پی ترور شخص مهمی بر می آمدند، همچون ترور استاد کسروی و نخست وزیر رزم آرا، اعضای مورد اعتماد و نیز دوره دیده را برای این کار گسیل می داشتند که مطمئن شوند نه تنها ترور با موفقت انجام می شده است بلکه در برابر بازجویی ها پایداری نشان داده و نامی برای فدائیان اسلام کسب کند. ولی در مورد ترور فاطمی این چنین نبود. زیرا شخص مهاجم، که فاطمی او را "خود فروخته" و مامور "اینتلیجنت‌سرویس" خوانده بود، یک پسر نوجوان ۱۵ ساله مشهدی به نام محمد مهدی عبدخدایی بود که با شلیک گلوله او را زخمی ساخته بود.


گفتگوی پدر عبدخدایی با گزارشگر روزنامه خراسان نیز نشان می دهد که فرزندش نه عضو فدائیان اسلام بوده است و نه پیشینهٔ فعالیت سیاسی داشته:


" برای این که اخلاق او با نامادریش و برادر و خواهرهای نازنینش منافات داشت و موقعی که در مشهد بود اغلب در اطاقی جداگانه زندگی می کرد و به کار سایر افراد خانواده کاری نداشت. در حدود بیست ماه قبل روزی نزد من آمد و گفت چون اخلاق من با شماها سازگار نیست لذا می خواهم به تهران بروم….در مرتبه اول بعد از اطلاع از جریان حادثه برای بهبود آقای دکتر فاطمی در حرم مطهر دعا نمودم و سپس تلگرافی به عنوان جناب آقای دکتر محمد مصدق نخست وزیر و آقای دکتر فاطمی مخابره و از انجام عمل وحشیانه اظهار تنفر و انزجار نمودم و …این پسر بچه پانزده ساله که روزانه مبلغی ناچیز دستمزد از دکان میخ فروشی دریافت می کرده که شاید مخارج روزانه اش را تکافو نمی نموده چگونه توانسته اسلحه ای را که قیمت زیادی دارد به طور قاچاق خریداری کند و در ثانی این طفل در کجا تیراندازی را تمرین نموده زیرا نشانه گرفتن کار مشکلی است و دیگر این که استاد او کی بوده پس معلوم است دست مرموزی در کار بوده که از صداقت و بی اطلاعی طفل استفاده کرده و او را آلت دست و مجری مقاصد شوم خود قرار داده اند."


در هر روی، این ترور زمانی صورت گرفته بود که زمزمه های رابطه و سرسپردگی او و دکتر مصدق با دولت بریتانیا بر زبان ها جاری شده بود که با آن ترور متوقف شد!


همچنین، مساله دیگر فاطمی و سیّد مجتبی میرلوحی نامی به نواب صفوی[[11]]، کسی که در ترور استاد احمد کسروی و حسین علاء (صنعت نفت را یکطرفه بسود ایرانی ملی اعلام کرد) با فدائیان اسلام رابطه ای بسیار نزدیک داشته بود و نیز همواره مورد ستایش فدائیان اسلام قرار می گرفت، که نامهٔ ذیل گویای روابط آنان است:


"هوالعزيز

اسلام من قلبي علي مولاي حجه‌الله الثامن السلطان علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)

پسرعموي عزيز جناب آقاي فاطمي بر شما و عموم وفاداران اسلام، برادران عزيز هزاران سلام،‌ نامه پرمهرتان زيارت شد، بحمد‌الله همه‌روزه برادران پيشروي مي‌كنند و در روز عاشورا هم بهترين اجتماع آبرومند با كمال پيروزي در مسجد شاه براي بيان هدف مقدس حضرت سيد‌الشهدا (ع) تشكيل و نسبت به اجراي هدف مقدسشان احكام قرآن بيانات مؤثري ايراد گرديد و آقاي «عبدخدايي» عزيز هم از زندان آزاد گرديدند. روز به روز از لحاظ عمق و باطن اجتماع بنياد اخلاق و معارف اسلام بحمدالله استوارتر گرديده و پيشروي مي‌كنيم. و پيشروي حقيقي ما به ظواهر نيست بلكه به كسب رضاي خدا ثابت قدم است و از هيچ سختي مسلمانان نبايد ناراحت شوند و بايستي ايمان پاك،‌ تشويق كننده جدي آنها باشد.

تهران، به ياري خداوند توانا،

سيد مجتبي نواب صفوي"


و سیّد حسین فاطمی نیز در ذوق و شوق از ترور استاد کسروی و رزم آرا در تمجید تروریست های فدائیان اسلامی گفته بود:


"دست توانای يك مرد مجاهد و فداكار [[خليل طهماسبي]] طومار خيانت يك فرزند ناخلف وطن [[رزم‌آرا]] را درهم پيچيد؛ و نقشه‌های مضر و خطرناك او را در دل خاك مدفون ساخت. گلوله‌ی خليل طهماسبي كه دنبالۀ تير سيّدحسين امامی شهيد [[قاتل احمد كسروی و هژير]] بود، اين اثر را در ايران و در دنيا باقی گذاشت، كه اگر اجنبی غارتگر بخواهد از راه ديكتاتورتراشی، نفوذ ننگين و شرم‌آور خويش را به‌ملت ما تحميل كند، جوانان فداكار و مبارز [[فداييان اسلام]] به‌ قيمت خون خود حاضر به‌ شستن لكه‌های بدنامی وطن خواهند بود."


البته وابستگی و ارتباط سیّدحسین فاطمی به دستگاه جاسوسی بریتانیا، از دید سازمان سیا آمریکا نیز پنهان نمانده بوده است از جمله درگزارشی که ازویلبر درسال ۲۰۰۰ منتشرشده بود و محمّدعلی موحد در بررسی گزارش او زير عنوان «فاطمی ‌وعلامت سئوال»، می ‌نويسد:[[12]]


"مطلب قابل تأمل ديگر در تاريخچــهٔ عمليات سیا، زيرنويس راجع به دكتر حسين فاطمی‌است. ما در شرح زمينه‌سازی ها برای كودتا آورده بوديم: «قرار شد يك نفر از سازمان اطلاعات انگليس و يكی ديگر از سيا به ديدن خواهر شاه، اشرف كه در فرانسه بود ـ برود و او را به تهران بفرستند تا برادر [شاه] را از رسمـيت و اعتبار كامل اقدامات [كرميت] روزولت مطمئن سازد»… چنين پيش‌بينی شده بود كه اسدالله رشيديان به فرانسه برود و در ديداری از اشرف، ترتيب ملاقات او را با مأموران بريتانيا و آمريكا بدهد. اما گرفتن اجازهٔ خروج از كشور [برای رشيديان] در آن روزها كار آسانی نبود. اين مشكل را دكتر حسين فاطمی‌ وزير امور خارجــهٔ دكتر مصدق حـل كرد و خود، اجازهٔ خروج و رواديد ورود رشيديان را در اختيار او گذاشت. گزارشگر سيا پس از اين حكايت، در زيرنويس اضافه می‌كند كه حسين فاطمی‌در نزد سيا به عنوان عضوی مشكوك شناخته می ‌شد كه گاه و بی‌گاه آمادهٔ تماس با انگليسی‌ها بود و دلش می ‌خواست در صورت سقوط مصدق، جايگاهی در ميان مخالفان او و هواخواهان بريتانيا داشته باشد. زيرنويس سيا تاكيد می‌كند كه حسين فاطمی، رشيديان را می‌شناخت و می‌دانست كه او عامل انگليسی‌هاست… اين البتـه، نكتــهٔ درخور تامـلی است. برادران رشيديان به اتفاق سرلشكر حجازی در مهرماه ۱۳۳۱ به اتهام توطئــهٔ كودتا دستگير شدند و درست در همان ايام بود كه دكتر حسين فاطمی از سفری كه برای معالجه در اروپا داشت به ايران بازگشته و به وزارت خارجه منصوب شده بود."

۳ ت:‌ همانگونه که دروغ و نیرنگ (تقیه) بخشی از معتقدات مذهبیون (از جمله ملی-مذهبی های امروزی) می باشد، سیّد حسین فاطمی نیز عاری از آن نبوده است. او خود را دکتر خطاب می کرد و دکتر مصدق هم او را دکتر می خوانده است، ولی شواهد و مستندات نشان می دهد که مدرک دکتری داشتنش دروغی بیش نبوده است و حتا او دوره متوسطه دبیرستان خود را هم به پایان نرسانده بود![[13]] در این رابطه مهدی پیراسته، نماینده انتخابی مردم ساوه و زرند از دکتر فاطمی رسماً مدرک خواسته بود:


"ریاست محترم مجلس شورای ملی - خواهشمند است به جناب آقای وزیر فرهنگ ابلاغ فرمایند که برای جواب سؤال زیر هر چه زودتر در مجلس حضور به هم رسانند. طبق قانون به کسی عنوان دکتر اطلاق می‌شود که دوره دکترا را از دانشگاه ایران یا خارج گذرانده و ارزش تحصیلی او در شورای عالی فرهنگ تصدیق شده باشد و آقای حسین فاطمی معاون نخست‌وزیر که عنوان دکتر برخود می‌نهد گذشته از این که از هیچ یک از دانشگاه‌ها چنین عنوانی کسب ننموده. دوره متوسطه و عالی را هم ندیده است و جای تعجب است که مدت‌ها است نامبره این عنوان مجعول را برخود نهاده و وزارت فرهنگ مهر سکوت بر لب گذاشته و با این عمل خود به طبقه تحصیل کرده کشور اهانت و عناوین علمی کشور را موهون کرده است.  آقای وزیر فرهنگ توضیح بدهند که برای جلوگیری از غصب بزرگترین عنوان علمی از طرف شخصی که مطلقاً مدارج تحصیل را نپیموده چه اقدامی به عمل آورده و خواهد آورد.

سید مهدی پیراسته."

مهدی پیراسته، بیدرنگ پس از این انتقاد به دستور دکتر مصدق با همیاری عبدالعلی لطفی وزیر دادگستری از مجلس اخراج و حتی پروانه وکالتش نیز لغو شد!


نیز سیّدحسین فاطمی شخصی بسیار بددهن و فحاشی بود و کسانی از جمله ابوالقاسم پاينده (مترجم نامی، نماینده ملی گرا و خوشنام مجلس) پس از آنکه به او توهین شده و او را "هرجایی" خوانده بود در پاسخ به فاطمی در روزنامه صبا (چهارشنبه ۱۳ تيرماه ۱۳۳۰) دست به افشاگری زده و کارنامه او را، از جمله نداشتن مدرک دکتری آشکار ساخت. ابوالقاسم پاینده نوشته بود:


«آقای حسين فاطمی مدير روزنامه باختر امروز؛

آقای عزيز! در شماره پيش باختر امروز، در باره من کلماتی به کار برده بوديد که محققا مردم شريف و معتبر و مودب آن را روی کاغذ نمی آورند و از جمله کلمه "هرجائی" بود که گوئی به واسطه اشتغالات زياد از معنی آن غافليد و گرنه در باره من بکار نمی برديد. زيرا:

هرجائی کسی را گويند که در کلاس مدرسه مکرر لوازم تحرير و کتاب همشاگردان خود را سرقت کرده عاقبت به جرم اين عمل از دبيرستان اخراج شده باشد و اداره فرهنگ به وسيله بخشنامه ای که گويا هنوز سوابق آن در بايگانی اصفهان موجود است اين قضيه را به همه مدارس خبر داده و تاکيد کرده باشند که اين شاگرد را به هيچ يک از مدارس راه ندهند.

[[هرجائی]] به کسی گويند که در کليسای کوچک اصفهان در آن روز برفی زمستان به دست اسقف تامسن [[رئیس بخش جاسوسی دولت بریتانیا در ایران]] آب مقدس به پيشانی ماليده باشد و صليب را بوسيده و کلمه عيسی مسيح پسر خدا را مکرر به زبان آورده باشد.

[[هرجائی]] کسی است که همان سال به عنوان نماينده جوانان مسيحی به تهران آمده و شبانگاه جيب دو نفر از نوچه مسيحيان را خالی کرد و همينکه قضيه آشکار شد، جردن بد بخت برای اينکه سرپوشی به اين کار شما بگذارد، پول آنها را از صندوق مدرسه پرداخت کرد و با لهجه خاص نيمه انگليسی و نيمه فارسی خود گفت؛ "آقا حسين خان! مسيحی واقعی دزدی نمی کند!"

[[هرجائی]] کسی است که سوابق مسيحی گری او در دفتر کليسای اصفهان هنوز موجود است و کارت او در دفتر کليسا را به شماره ۱۸۵ ثبت کرده اند و با همه کوششی که برای از بين بردن اين سند انجام داد و يکی از افسران شهربانی را به اصفهان فرستاد هنوز دراين باره توفيق حاصل نکرده است. کسی است که بعداز مسيحی شدن [[در همان اصفهان]] بهائی شده و عصر های دو شنبه در آن باغ مصفا، نزديک پل جرجاب در جلسه درس تبليغ سيّدعباس فاضل يزدی چهار زانو می نشست و با تسبيح درشت دانه سفيد مرتبا 'الله ابها' می گفت و وقتی گفتگو در کشتن "باب" می شد گريه ميکرد و در اين راه آنقدر حرارت به خرج داد که نگهبانی محفل بهائی را به عهده او گذاشتند و دو هفته بعد، يک جفت قاليچه و دو گلدان نقره و مقداری ظروف ديگر از محفل ربود و به تهران آمد و قاليچه ها را به حاجی خان امانت فروش در لاله زار، پهلوی کوچه حاجی باقر صراف فروخت و چند روز بعد قضيه کشف شد و او را به شهربانی بردند و چند روز بعد به وساطت و دخالت يکی از مديران جرائد خلاص شد.

هرجائی کسی است که در امتحان سوم دبيرستان سه سال متوالی رد شد و نوبت سوم برای موفقيت در امتحان به چاقو کشی متوسل شد و چون نتيجه نداد زنی را تحريک کرد که به مدرسه آمده فرياد بر آورد! کسی است که بدون ديپلم و ليسانس عنوان دکترا برای خود جعل کرد و هم اکنون با استفاده از مقام خود مرتبا به شورای عالی فشار می آورد که عنوان دکترآی مجعول او را تسجيل کنند. هنوز مقالات شما که ضمن آن همين آقای دکتر مصدق را خائن به وطن و عامل استقرار نفوذ شوروی نام داده بوديد موجود است.»

البته  زشتگویی تنها ویژه حسین فاطمی نبوده است که دکتر مصدق نیز دارای خویی خشن و رفتار ناپسند بوده و رفتارش با اراذل و اوباش مذهبی حاکم بر ایران امروزی هیچ تفاوتی نداشته است. برای نمونه دکتر مصدق در نشست مجلس شورای ملی  روز پنجشنبه ۸ تیرماه ۱۳۲۹ (جلسه ۴۲) در با پرخاشگری و تهدید به قتل نخست وزیر وقت اعلام کرده بود:

"پارچه پارچه بکنند، زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی‌رویم، [[به]] وحدانیت حق خون می‌کنیم، خون می‌ریزیم و کشته می‌شویم. اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی‌ترم. می‌کشم. همین جا شما را می‌کشم."

و حسین رزم آرا با متانت پاسخ داده بود:


"من از آقای مصدق تعجب می‌کنم! مجلس جای استدلال و بحث است نه جای منازعه و مشاجره و فحش. اگر جای فحش بود چند نفر چاله میدانی می‌آمدند اینجا."


۳ ث: سیّد حسین امامی ، قاتل استاد احمد کسروی نیز محافظ شخصی دکتر مصدق بود!


۳ ج: دکتر مصدق طی نامه‌ای به نواب صفوی از وی درخواست می کند که دوستانش را به منظور همراهی در مراجعت به دربار در اختیار او بگذارد.  نواب صفوی در پاسخ، بیش از ۷۰۰ نفر اراذل و اوباش فدائیان اسلام را به همراه دکتر مصدق فرستاد.[[14]]



دکتر مصدق، یک متعصب مذهبی و حزب اللهی زمان خود

mossadegh_khomeini_of_1950sدکتر مصدق بجز رابطه و مراودات با گروه های و افراد بنیاد گرای اسلامی، نیز دارای افکاری واپسگرایانه اسلامی بود که به گمان زیاد اگر امروز زنده می بود جزو سران جمهوری اسلامی بشمار می رفت، زیرا که برای او اولویت اسلام بود نه ایران!


برای نمونه، دکتر مصدق در زمان دیدار با انعام الله خان، منشی کنفرانس جهانی اسلامی گفته بود:


"نفت ایران، تنها متعلق بایران نیست بلکه به ملل اسلامی نیز تعلق دارد."


این سخن را دقیقا صادق خلخالی و نیز السیّد روح الله خمینی در اوایل انقلاب نیز بازگو کرده بودند، که نشانگر شباهت های ملایان حاکم بر ایران با افکار مذهبی مصدق بوده است.


و نمونه دیگر در مجلس شورای ملی، دوره ششم، جلسه هفتم که همزمان با آغاز دوران رضاشاه و زدودن باورهای واپسگریانه اسلامی از جامعه ایرانی بود، مصدق با تقدیم یک تصویر از محمد بن عبدالله که درفش سبزرنگی (نشانه شیعه) را در دست داشت، از مجلس خواست تا به دیوار مجلس آویزان شود و طی سخنانی، دقیقاً همچون آخوندهای امروزی اعلام کرد:


"عقیده بنده فرمایش حضرت رسول اکرم و پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم است که می فرماید "الاسلام یعلو ولا یعلی علیه" [[نحن نرثهم و لايرثونا - به معنی: اسلام بالاتر از حرفهايی است كه ديگران می‌زنند، ما از آنها ارث می بريم (باقی خواهيم بود)، ولی آنها از ما ارث نمی برند(از بين خواهند رفت)!]] - بنده به افتخار نمایندگان دوره ششم تقنینیه شمایل منشی این اصل را زینت بخش این محوطه مینمایم  و از خداوند متعال خواهانم که مرا در این دوره ششم و بلکه همیشه به راه دین سیاست او که راه حق و راه خداست موفق فرماید و از آقایان خصوصاً حجج اسلام ادام اللهی اظلالهم استدعا میکنم که این عبارت را تکرار فرمایند [[الاسلام یعلو ولا یعلی علیه]]. اینک برخیزید! این است، شمایل پادشاه اسلام در دست او است بیرق ایران که بنده به افتخار خودمان تقدیم آقای رئیس میکنم که نصب بفرمایند!"


حدیث "الاسلام یعلو ولا یعلی علیه نحن نرثهم و لايرثونا"، زیربنای ایدئولوژی واستبداد مذهبی جمهوری اسلامی حاکم بر ایران است.


نیز در مجلس چهاردهم شورای ملی - (روز چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۲۲ نشست ۴) خود را سگ آستان حسین بن عبدالله می خواند:


"بنده لازم است عرض کنم که به مصداق الکلام يجرالکلام هر چه در این قبیل موضوعات بردباری شود نتیجه بیشتر است. مردم به حضرت سیدالشهدا(ع) چرا معتقدند، برای اینکه او در راه آزادی صدماتی کشید و جان خود را فدای امت کرده بابی انت و امی یا ابا عبدالله. پس من هم که سگ آستان حضرتم باید به آقا و مولای خود تأسی کنم و برای خیر این مردم و برای آزادی این جامعه هرگونه فحش و ناسزا بشنوم. مگر نبود که مدرس در همین مجلس سیلی خورد، مگر نه این است که مقام مدرس در این جامعه به واسطه مشقاتی که دید، مگر نه این است که شربت شهادت چشید، من هم دست‌کم از او ندارم و خود را برای هر کاری آماده نموده و به طوری که عرض کردم آرزومندم به درجه شهادت نایل شوم."


در اینجا جای دارد اشاره شود که برخی از هواداران دکتر مصدق مدعی می شوند که او بخاطر تحصیلاتش در رشته حقوق و داشتن مدرک دکتری از سوئیس توانسته بود تا از حقوق ایران در دادگاه لاهه دفاع کند! ولی محمد مصدق پایان نامه دکترای خود را حقوق شرع اسلام و به نام "وصیت در فقه اسلام (فرقه شیعه) با پیشگفتاری در باب حقوق اسلامی" [[15]] از دانشگاه تازه بنیان گذاشته شدهٔ 'نوشاتل' (Université de Neuchâtel) گرفته بوده است و هیچ ارتباطی به حقوق بین الملل یا دانش های نو نداشته است - و تفاوت پایان نامهٔ دکترای دکتر مصدق با نوشته های حوزوی روضه خوانان حوزه علمیه قم تنها در اینست که بجای فارسی یا عربی، به فرانسوی و بجای قم در نوشاتل نوشته شده است.


نیز پیش از پرداختن به آنچه که در روزهای پایانی ماه امرداد ۱۳۳۲ رخ داد، بایستی واژهٔ کودتا را واشکافی کرد، تا روشن شود کودتا چیست و کودتاگر کیست؟



کودتا و کودتاگر

واژهٔ "کودتا" (Coup d´État) در زبان پارسی دارای دو تعریف می باشد. تعریف نخست، کودتاهای نظامی است که بگونه ای مستقل از نظام حاکم عمل کرده و همواره تلاش می کنند تا با بکارگیری نیرو های مسلحانه، علیه نظام حاکم بپاخاسته و قدرت را در دست گیرند، که نام درست آن (له پوچ - Le Putsch) است؛ - و تعریف دوم یا خود واژه  کودتا (Coup d´État) است که به کودتاهایی اشاره می شود که به یاری نیروهایی از درون یک نظام علیه حاکمیت انجام می شود. ولی در هر روی، هر دو تعریف داری یک مفهموم می باشند که اینچنین است:


"کودتا همیشه در یک بخش کوچک ولی مهم از دستگاه دولتی نفوذ کرده و در یک حرکت غافلگیرانه و خشونت آمیز قدرت علیه بالاترین مقام و قدرت سیاسی در یک کشور، قدرت را از دست شخص یا نظام حاکم برون ساخته و نظام نوینی را جایگزین آن می سازد" است.


بگفته ای ساده تر، کودتا همیشه از مقام پائین علیه مقام بالا که قدرت را در دست دارد انجام می گردد - نه بر عکس آن.


در نتیجه، با نگرش و درک مفهموم و هر دو معنای واژه کودتا آشکار می گردد که ادعای کودتای محمدرضاشاه علیه محمدمصدق در روز ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ نادرست و دروغ و فرافکنی بیش نیست، زیرا که محمدرضاشاه پهلوی از روز نخست پادشاهی تا واپسین روز، بالاترین مرجع و قدرت سیاسی و کشوری بشمار می رفت - و  در حقیقت دکتر محمدمصدق بود که علیه نظام حاکم و پادشاه قانونی کودتا کرده بود، تا او را از تاج و تخت سرنگون و قدرت  کامل را در کشور در دستان خود گیرند.



مصدق فتنه جو، قانون شکنِ و کودتاگر

qajarid_map_1794_1921_and_loss_of_iranian_terrotories "حال که سلطنت برای پهلوی می‌تواند آنقدر بد باشد،‌‌ همان بهتر که بکلی بساطش برداشته شده و منحل گردد."

- محمدمصدق


در روز ۲۵ تیرماه ۱۳۳۲ دکتر مصدق از شاه درخواست نمود تا حق انتصاب وزیر جنگ و ریاست کل قوا به او واگذار شود ولی محمدرضاشاه بر اساس حق قانونی خود، درخواست او را رد کرده بود. در پاسخ، مصدق که   محبوبیت خود را مرهون تبلیغات گسترده حزب توده و اسلامیون بود، نه تنها با پشتیبانی حزب توده و اراذل و اوباش مذهبی و روضه خوانان از جمله آیت الله ابوالقاسم کاشانی که توان به حرکت درآوردن عوام علیه شاه را داشت از سمت نخست وزیری استعفا داد. پس از استعفا، حزب توده، جبهه ملی، اسلامی ها و اراذل و اوباش هواداران خود مصدق در یک جبهه مشترک مردم را علیه شاه شوراند تا نه تنها به اعتصابات سراسری در کشور دست زنند، بلکه خواهان "قتل محمدرضاشاه و خاندان سلطنتی" شوند که سرانجام پس از پنج روز، و کشته شدن ۲۵۰ نفر، شاه را وادار ساخت تا در روز ۳۰ تیرماه به درخواست او تن در دهد.


مصدق با بازگشت به مقام نخست وزیری و بدست آوردن کنترل کل نیروهای مسلح (بجز گارد) که خود را پیروز می دید، برآن شد تا دودمان پهلوی را سرنگون و سلطنت را به خاندان خود که قاجارها بودند بازگرداند؛ - آنهم بازگرداندن کشور به خاندان غیرایرانی و مغولنژادی[[16]] که در طی ۱۳۶ سال سلطنت ناشایسته و استبدادی خود، ایران را نه تنها مبدل به یک کشور جهان سومی ساخته بودند، بلکه نیمی از آب وخاک ایران را به بیگانگان بخشیده و آن ته مانده از خاک کشور نیز در اشغال و یا در زیر کنترل انگلیس و روسها قرار داشت. از آن روی، مصدق برای دستیابی به آرزوی دیرینه خود، از مجلس شورای ملی درخواست کرد تا به مدت ۶ ماه، کنترل کامل کشور و سه قوه مجریه، قضایی و مقننه او سپرده شود که آیت الله ابوالقاسم کاشانی، نایب رئیس و سخنگوی مجلس و از حقوق بگیران دولت انگلیس از آن پشتیبانی کرد. نخستین دستور او مصادره اموال خاندان پهلوی و تبعید اشرف پهلوی بود - و پس از پایان شش ماه در دست داشتن حکومت مطلقه، ۱۲ ماه دیگر تمدید شد که در حقیقت آن را بایستی زمان آغاز "حکومت دیکتاتوری مصدق السطنه" خواند. این حرکت استبدادی که بر خلاف قانون اساسی کشور انجام شده بود، موجی از مخالفت های نه تنها بخشی از مردم بلکه حتا یاران نزدیک مصدق از جمله حسین مکی و مظفر بقایی (از بنیان‌گذاران جبهه ملی  و رهبر حزب زحمتکشان ملت ایران) را بدنبال داشت. این قانون شکنی و حرکت ناموکراتیک و دستور انحلال مجلس توسط مصدق، واپسین میخ را بر تابوت سیاسی خویش کوباند که شاه را بر آن داشت دستور عزل او را از مقام نخست وزیری صادر کند.


ولی مصدق که نه تنها خویشتن را بالاتر از قانون اساسی می پنداشت، بلکه حتا سرنگونسازی دودمان پهلوی و بازگرداندن قجرها به قدرت را در افق ذهن خویش می دید، دستور انحلال مجلس را صادر و دستور بازداشت نمایندگان مجلس که با دستور او مخالفت ورزیدند را داد که در میان آنان مظفر بقایی و علی زهری هر دوتوسط فرماندار نظامی تهران بازداشت شدند. باری، با صدور این دستور، کریم سنجانی و غلامحسین صدیقی، معاون نخست‌ وزیر و دیگر اعضای جبهه ملی که از حرکت نادموکراتیک مصدق به خشم آمده بودند، به او هشدار دادند که این حرکت موجب خواهد شد تا شاه بتواند بر اساس قانون اساسی مشروطه او را عزل کند، که پاسخ گفته بود: "شاه جراتش را ندارد و اگر هم عزل کند ما تمکین نمی‌کنیم."


بهر روی، حکم عزل در نیمه شب ۲۵ امرداد ۱۳۳۲  بدست مصدق رسید که برای دریافتش امضا کرد و امضا کردن، بمنزله دریافت و اعلام فرمانبرداری از  حُکم محسوب می شد. دکتر مصدق حُکم عزل خود را "کودتا"(!) خواند، و نه تنها از آن سرپیچی کرد و دستور داد تا ماموران معذوری که حُکم را آورده بودند دستگیر کنند، بلکه تلاش نمود تا با پنهان کردن حُکم عزل خود، اعضای کابینه خویش را از جمله صدیقی را فریب دهد، تا درنگی دیگر بر سر قدرت باقی بماند و کودتای خود را علیه شاه به پایان رساند. در این باره غلامحسین صدیقی معاون و وزیر کشورش گفته بوده است:


"از دست خط اعلیحضرت همایون شاهنشاهی به هیچ وجه اطلاع نداشتم و در هیات دولت هم دست خط اعلیحضرت همایونی مطرح نشد."[[17]]


در نتیجه، پس از سرپیچی از دستور حکم عزل، گارد سلطنتی همان روز وادار عمل شد تا آن را به اجرا بگذارد - ولی ‍چون نیروی انتظامی و ارتش در اختیار مصدق و حکومت دیکتاتوری او قرار داشت، ناکام ماند و شاه وادار شد تا ایران را به مقصد بغداد ترک گوید. با خروج شاه از ایران، حسین فاطمی وزیر خارجهٔ دولت کودتا، نخست دستور دستگیری  نیروهای گارد سلطنتی را صادر نمود و سپس از سفیر ایران در عراق خواست تا از مقامات عراقی بخواهد شاه را به ایران بازگردانند. نیز همزمان که می پنداشت شاه دیگر به ایران باز نمی گردد و پایان نظام پهلوی در ایران است، دستور پائین کشیدن همه مجسمه‌های رضاشاه و محمدرضاشاه در سراسر کشور را صادر نمود، که بیدرنگ توسط توده‌ای‌ها، و اراذل و اوباش مذهبی و مصدق اللهی ها انجام شد.


در حقیقت روز ۲۶ امرداد ۱۳۳۲ را بایستی روز "کودتای ۲۶ امرداد" یا "کودتایی مصدق" علیه محمدرضاشاه خواند و آنچه که دو روز دیرتر در ۲۸ امرداد رخ داد که به سرنگونی مصدق سرانجامید، پایان فتنه و شکست کودتای مصدق و دیگر نیروهای ایرانستیز، علیه دولت قانونی مشروطه ایران را بشمار آورد.



مصدق یک قاجار و وفادار به قاجارها

دکتر مصدق یا در حقیقت مصدق السلطنه یک قاجار زاده بود که در سن ۹ سالگی در ردیف مستوفیان زبردست ناصرالدین شاه قرار گرفته و با دستگاه قاجاری بزرگ شده بود. او پس از قبضه کردن قدرت و پیش از رخداد ۲۸ امرداد، اکثر مناصب کشوری و لشکری را به بستگان، خویشاوندان خود، که نه تنها همه قاجار بودند[[18]] سپرده بود، بلکه بسیاری به مزدوری بریتانیا شناخته می شدند. سپاهی که او از خویشاوندان و بستگان خود، برخلاف قوانین استخدام دولتی، در مقامات مهم کشوری و لشکری منصوب کرده بود، به گمان زیاد، کودتایی خزنده در بازگرداندن سلطنت به قاجارها بایستی بشمار رود. این افراد شامل:[[19]]


- دکتر غلامحسین مصدق، فرزند دکتر مصدق، مشاور سیاسی ـ اداری و مالی نخست وزیر؛

- مهندس احمد مصدق، فرزند دکتر محمد مصدق، معاون وزیر راه؛

- ابو الفتح والاتبار (حشمت الدوله) برادر دکتر مصدق، نماینده دولت در وزارت دربار؛

- ابو الحسن دیبا، (ثقة الدوله)، برادر دکتر مصدق، توزیع کننده و برنده مناقصه‌های بزرگ‌ دولتی؛

- سهام السلطان بیات، خواهر زاده دکتر مصدق، مدیر عامل شرکت نفت و از حقوق بگیران انگلیس در ایران؛

- دکتر متین دفتری، برادر زاده و داماد دکتر مصدق، عضو کمیسیون تعین غرامت نفت؛

- دکتر دفتری، برادرزاده دکتر مصدق، رئیس کل‌ بازرسی کشور؛

- مهندس محمد بیات، خواهر زاده‌ دکتر مصدق، رئیس بانک کشاورزی؛

- دکتر ضیاء فرمانفرمائیان، خواهر زاده دکتر مصدق، استاندار فارس؛

- جمشید فرمانفرمائیان، خواهر زاده دکتر مصدق، مدیر کل وزارت کار؛

- سرتیپ دفتری، برادر زاده دکتر مصدق، رئیس شهربانی کل کشور؛

- ابونصر عضد، خواهرزاده دکتر مصدق، مدیر کل سازمان جنگلبانی؛

- محمد مهدی قهرمانی، پسر عمه‌ دکتر مصدق، مدیر کل گمرکان کشور؛

- شمس الدین امیر علائی، پسرخاله دکتر مصدق، وزیر کشور در کابینه اول مصدق؛

- دکتر علی امینی، پسر خاله دکتر مصدق، وزیر اقتصاد؛

- سرتیپ امینی، پسر خاله دکتر مصدق، فرمانده کل ژاندامری؛

- ابوالقاسم امینی، پسرخاله دکتر مصدق، کفیل وزارت دربار؛

- سرتیپ مظفری، برادر همسر غلامحسین‌ مصدق، استاندار خوزستان؛

- حسین کی استوان، برادر زاده همسر دکتر مصدق، پیشکار کل دارائی تهران؛

- امامی، برادر همسر دکتر مصدق، استاندار خراسان!



عضویت دکتر مصدق در جامعه آدمیت و انگ فراماسونر بودن

مخالفین دکتر مصدق همواره مدعی شده اند که دکتر مصدق عضو فراماسونری بوده است و هوادارنش نیز، از جمله باصطلاح‌ ملی-مذهبی ها و طرفداران نهضت ملی این ادعا را رد کرده و مدعی می شوند، او نه تنها برای مدتی کوتاگی عضو جامع آدمیت بوده است، بلکه آن انجمن هیچ پیوندی با فراماسونری نداشته و یک انجمن مترقی برای اشاعه دمکراسی در ایران بوده است!


"جامع آدمیت" را که برخی آنرا "لُژ آدمیت" خوانده و سومين انجمن فراماسونری در ايران می دانند، توسط عباسقلی خان قزوینی (نامی به آدمیت)، از اعضای پیشین انجمن تعطیل شده "مجمع آدمیت"، با پیروی و بر اساس اندیشه های میرزا ملکم خان بپا شده بود. مجمع آدمیت در زمان سلطنت ناصرالدین قاجار توسط میرزا ملکم خان تشکیل شد ولی بر اثر اختلافات درونی میان اعضاء، در سال ۱۳۲۵ ه‍. ق تعطیل گشت. میرزا ملکم خان از نخستین اعضای فراموشخانه در ایران بوده است![[20]]


چیزی که مسلم است دکتر مصدق، عضو جامع آدمیت بوده است و سوگندنامه او هم  در دست می باشد:[[21]]


به تاريخ بيستم جمادي‌الاول ۱۳۲۵ هجری قمری

"اين بنده درگاه محمدبن هدايت‌الله ساكن طهران از صميم قلب به مضمون شرح ذيل عرض ميكنم كه اي پروردگار عالم اقرار دارم كه تو به من شرافت آدميت عطا فرموده و در اداي اين حقوق و اين موهبت عظمي هر قصوري كه كرده باشم الآن در حضور تو و به حق تو و قدرتت قسم مي‌خورم كه شأن و حقوق اين دسته شريفه را در هر مقام مادام‌الحياه با تمام قواي خود محفوظ و محترم نگاه دارم و هرگاه از تعهد خود نكول نمايم از فيض رحمت و پناه آخرت حضرتت بي‌نصيب بمانم.

تاريخ فوق مصدق‌ السلطنه - ضمانت آدم فوق بر عهده آدميت اين جانب از فرايض ضمه عالم آدميت است به تاريخ فوق يا ابوالفضل".

ولی اینکه آیا او عضو فراماسونری بوده است یا نه، مساله دیگری می باشد. یکی از انگیزه هایی که مخالفان دکتر مصدق مدعی می شوند که او یک فراماسونر بوده، بخاطر جمله ایست که اسماعیل رائین در کتاب "فراموشخانه و فراماسونری در ایران" در زیر سند عضویت دکتر مصدق در جامع آدمیت نوشته بوده است: "سوگند نامه فراماسونری دکتر مصدق."[[22]] از آنسوی، هواداران دکتر مصدق بدون آنکه مدرکی ارائه دهند، این ادعا را رد کرده و مدعی می شوند که اسماعیل رائین، بگونه ای شفاهی به یکی از اعضای نهضت ملی گفته بوده است، که ساواک وی را وادار کرده بوده تا آن جمله را در زیر سوگندنامه او قید کند.


انگیزه دیگری که مخالفین مصدق او را یک فراماسونر می خوانند، خود جامع آدمیت و حساسیت هوادارانش نسبت به مدت عضویت مصدق در آن جمعیت بوده است.


نخست، هوادارن دکتر مصدق اصرار می ورزند که عضویت او در جامعه آدمیت مدت کوتاهی بوده است. ولی، اگر جامع آدمیت یک لُژ فراماسونری نبوده است، تفاوتی نمی کرده است که او برای مدت کوتاهی عضو بوده باشد یا تا پایان عمرش. بنابرین انگیزه ای برای این حساسیت نیست.


دوم، این بدان خاطر است که عباسقلی خان قزوینی نه تنها جامع آدمیت از درون مجمع آدمیت ِمیرزا ملکم خان پدید آورده بوده است، بلکه میرزا ملکم خان یک فراماسونر شناخته شده ای بود که مجمع آدمیت را بر اساس اندیشه های فراماسونری اومانیستی (انساگرایی) در ایران بوجود آورده و عباسقلی خان قزوینی از شاگردان و پیروان او بوده است. البته، منصفانه است که افزوده شود، هیچ مدرکی دال بر اینکه "جامع آدمیت"، یک لُژ فراماسونری بوده در دست نیست. ولی همچنین منصفانه است که افزوده شود، یحیی دولت آبادی در خاطرات خود می نویسد که نه تنها دکتر مصدق، بلکه شمارشی از اعضای کابینه اش نیز اعضای فراماسونری بوده اند.[[23]] و سناتور محسن خواجه نوری، عضو "لژ ستاره صبح‌" فراماسونری ایران،  نیز در زمان دادگاهی کردنش رو به ابراهیم یزدی کرده و گفت: "اگر فراماسونر بودن من قابل مجازات است، چرا از مصدق تجلیل می شود؟!"[[24]] بنابرین، فراماسونر بودن دکتر مصدق را نه می توان صراحتاً تائید نمود و نه رد کرد.



پایان سخن



مدارک تاریخی از دکتر محمد مصدق چهره ای متفاوت با آنچه که  امروز ادعا می شود ترسیم می کنند. این مدارک نشان می دهد که یک فتنه جو و کودتاگری بوده که هم با بیگانگان مماشات و همکاری داشته است و هم اهل قانون شکنی بوده؛ نیز شواهد نشان می هد که او یک بنیادگرای مذهبی، امُت گرا و از مخالفان سرسخت زنده سازی "هویت ایرانی" توسط پهلوی یکم و دوم بوده است و این مساله به تنهایی نشان می دهد که او نمی توانسته است یک "ملی گرا" باشد تا بعنوان "رهبر ملی" شناخته شود. همچنین، بکاربری آنچه که در امرداد ۱۳۳۲ رخ داد، شکست کودتای مصدق علیه دولت قانونی شاهنشاهی بوده است تا بر عکس آن. ولی، پرسشی که بایستی مطرح ساخت، آیا با در دست داشتن مدارک و شواهدی که در سطوح بالا اشاره شد، آیا دلالت بر خائن بودن اودارد، یا او یک فرصت طلب و قدرت طلبی بوده است که تلاش نموده بود به هر قیمتی و شیوه ای که شده است، نظام پهلوی را سرنگون و رژیم قاجارها را باری دیگر بقدرت رساند، که با شکست و ناکامی روبرومی شود؟


بهر روی، امیدست در آینده و در ایران آزاد، یک هیئت حقیقت یاب متشکل از کارشناسان تاریخ و علوم سیاسی، بدور از هر گونه وابستگی سیاسی، حزبی و عقیدتی، با روشنگری، نوری بر گوشه های تاریخ کشورمان پرتو افکنند؛ باشد تا دروغ ها افشا و تاریخ راستین کشورمان آنچه که بوده و هست گفته و خوانده شود.



شاپور سورنپهلو

۲۱ تیر ماه ۳۷۴۳ بهدینی

۱۲ ژوئیه ۲۰۰۶ ترسایی

بروز رسانی:

۸ آبان ماه ۳۷۴۹ بهدینی

۳۰ اکتبر ۲۰۱۱ ترسایی

بن مایه ها و پانوشته ها



1 - واژه "ایرانفروش" ساخته این نگارنده و متشکل از دو واژه "ایران" و "فروش" است. این نگارنده سال ها پیش پیشنهاد داده بود تا این واژه بجای "مزدوران بیگانه" یا "حقوق بگیران دولتهای خارجی" یا کسانی که با دریافت پول از بیگانگان کشور و ملت را به فروش می رسانند بکار برده شود.

2 - سورنپهلو، شاپور، "جمهوری خواهی یا جمهوری طلبی؟!"

3 - اسماعیل رائین، "ﺣﻘﻮﻕ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ"

4 - مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۶ آذر ۱۳۳۰ نشست ۲۱۴

https://mashruteh.org/wiki/index.php?title=مذاکرات_مجلس_شورای_ملی_۲۶_آذر_۱۳۳%DB%B0_نشست_۲۱۴

5 - سورنپهلو، شاپور. "بمناسبت سالروز ملی شدن صنعت نفت ایران"

6 - پیروز مجتهدزاده، "شاه کودتا کرد یا مصدق؟"

http://w.tarikhirani.ir/fa/news/1457/شاه-کودتا-کرد-یا-مصدق-پیروز-مجتهدزاده

7 - Executive Intelligence Review (EIR), Vol. 8, No 41, October 20, 1981, p.18

8 - 'Mulim Brotherhood London's Shoctroops of the New Dark Ages', Executive Intelligence Review (EIR), Vol. 6, No 1, May 8-14, 1979, p.15

9 - برای اطلاعات بیشتر به کتاب زیر مراجعه شود:

Schitzner, C., "The New Dark Ages Conspiracy: Britain's Plot to Destroy Civilization", New Benjamin Franklin House (1980).

10 - با "نهضت مقاومت ملی ایران"، به رهبری زنده یاد دکتر شاپور بختیار اشتباه نشود!

11 - مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۶ آذر ۱۳۳۰ نشست ۲۱۴

https://mashruteh.org/wiki/index.php?title=مذاکرات_مجلس_شورای_ملی_۲۶_آذر_۱۳۳%DB%B0_نشست_۲۱۴

12 - "ناگفته ها: خاطرات حاج مهدی عراقی"، پائیز ۱۳۵۷، برگ ۴۸

13 - حسین کی استوان "سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم"، (۱۳۵۷)، جلد ۱، برگ ۲۳

14 - Le testament en droit musulman (Secte chyite) précédé d'une introduction sur les sources du droit musulman

15 - 7 -  جلیل بزرگمهر "مصدق در محکمه نظامی"، جلد دوم، انتشارات نهضت مقاومت ملی ایران، پاریس (۱۳۶۰)، برگ های ۶۲۹-۶۳۰

16 - كتاب جمعيت فدائيان اسلام

http://www.navabsafavi.com/shahid-navvab-elamiyeh/default-bottom.htm#m20

17 - موسی نجفی، "تاريخ تحولات سياسی ايران: بررسی مولفه‌های دين، حاکميت، مدنيت و تکوين دولت، ملت در گستره هويت ملی ايران" (۱۳۸۱) برگ ۵۴۵.

18 - اسماعیل رائین، "فراموشخانه و فراماسونری در ایران"، (۱۳۴۰)، برگ ۶۴۰.

19 - همان

20 - خاطرات یحیی دولت آبادی جلد ۴، برگ ۴۰

21 - روزنامه كیهان شماره ۱۰۸۱۰. مورخ ۱۳۵۸/۰۶/۲۸


#419ab3