این نوشتار بازنِگرشی بر چکامه دوست ارجمندم سرور فرید صلواتی، بنام "دلم گرفته از این افکار نجاتم بده" است. با پوزش از او برای دگرگون کردن چکامه ایشان (برای خواندن چکامه ایشان به پیوند زیر مراجعه فرمائید).
(http://www.faridsalavati2.persianblog.ir/)
شاپورسورنپهلو - آبانماه ۱۳۸۹

دلم گرفته از این اندیشه ها نجاتم بده
از آدمهای دو رو، آدمهای پوشالی؛
از تمام کسانی که کلاه و دستارشان برای سرشان گشاد است؛
از دینداران بی دین، از مومنان بی نور، از آخوندهای خونریز؛
از بی هویت های پشت میز نشین، از ماموران زورگو، از کارمندهای رشوه گیر؛
از روشنفکران تاریک اندیش، از متعصبین بی عقل، از خرافاتی های تهی مغز؛
از سانسورچیان، از قَلم بدستان قَلم شکن؛
از طلبه هایی که طالب همه چیزند الا علم؛
از دانشجویانی که دانش جو نیستند؛
از استادان بیسواد؛
از پیشکسوتان بی کسوت؛
از بله های اجباری، از هنرمندان بی هنر.

دلم گرفته از دست ِ آنان که نمی بینند و می گذرند، و از آنان که می بینند و می گذرند؛
از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده؛
از آنها که وقتی مرگ آزادیخواهی را می بینند، بی تفاوت از کنارش رد می شوند؛
از آنهایی که وقتی می شنوند وبلاگ نویسی در بند است می گویند: "سرش درد میکرد، چشمش کورشه میخواس ننویسه"؛
از رای های ممتنع و خنثی، از بی تفاوتیها؛
از فعالین حزب باد؛
از دست کسانی که صبح گفتند درود بر مصدق و شب واسه مرگش کیسه دوخته بودند؛
از کسانی که صبح برای شاه جان میدادند، و عصر در پی جان گرفتنش بودند؛.
از آنان که مال و جان از کیسه خلیفه میبخشند؛
از آن بالانشسته های میدان که ندای لنگش کن سر میدهند: "تا چشمشون کور شه میخواستن نکنن! حالا بریزن بیرون، یه ملیون، دوملیون، سه ملیون، بذار کشته بشن"، اینهم نسخه پیچی شان واسه آزادی!؛
از آن زودباورانی که ندای آزادی را هنوز در آیت الله بی بی سی میکاوند؛
از آنان که میوه درخت آزادی را در بمبهای خوشه ای آمریکایی می پویند؛
از آنان بدون برنامه میگویند: "این بره هر کی بیاد بهتره"، نمیدانند که از "بدتر هم میتونه بدتر بشه؟ . . . صفویه میتونه قاجار بشه!"؛
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند.

دلم گرفته از دست ِ کسانی که مفتی - حرف نمیزنند، ولی حرف ِ مفت زیاد می زنند؛
از وعده های سر خرمن؛
از گفته های پوچ و توخالی؛
از امام توی ماه، از دیدنی های ندیدنی؛
از نادیدنی های دیدنی؛
از ایرانی های ضد ایرانی؛
از آزادیخواهان ضد آزادی؛
از دینداران ضد خدا؛
از دست گورستان آباد کرده ها.
دلم گرفته از دست بوسان دیروزی، رهبران امروزی؛
از عربده کشان دیروزی، رؤسای امروزی؛
از رنگ عوض کرده ها، سرخ و سیاه های دیروزی، شده اند سبز پوشهای امروزی؛
از دوتیغه های دیروزی، شده اند ریش و پشمهای امروزی؛
از عرق سگی فروشان دیروزی، شده اند عزادارن حسینی امروزی؛
از قمه کشهای دیروزی، شده اند قمه برسرزنان امروزی؛
از شعبان بی مخ های دیروزی، شده اند اعضای حزب ِ خدای امروزی؛،
از مشتزنان دیروزی، شده اند نمایندگان مجلس امروزی؛
از دژخیمان دیروزی، شده اند رهبران جنبش سبز امروزی؛
از دست مارمولکهای خوش خط و خال.
دلم گرفته از دست ِ دستاربندانی که دم از استقلال میزنند و دستور از لندن میگیرند؛
از سیاستمداران خائن، از مبارزین وطنفروش؛
از تمام آنانی که دین و سیاست را یکی می دانند؛
از آنانی که در هر میدانی دم از پیروزی میزنند بجز میدان جنگ؛
از آنانی که وطن را غزه و لبنان و کوفه و کربلا می دانند؛
از رهبرانی که مظلومیتشان برای مردم فلسطین و لبنان است و ظلمشان برای ایرانی؛
از آنان که فردا را، در عصر حجر میبینند؛
ازآنان که در اندیشه صادر کردن همه چیزند، الا انسانیت و عشق؛
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا؛
از آنان که از همه شرم می کنند بجز خدا؛
از آنان که بنام خدا، بنده خدا میکُشند؛
از فلسطینی ها، لبنانی ها و عراقی ها در پوشاک سربازان ایرانی.
دلم گرفته از جنگل مناره ها، که حتی به اندازه یک فانوس دریایی خاموش کارایی نجات ندارند؛
از سفره های رنگینی که بر روی شکمهای گرسنه پهن شده اند؛
از گلدسته ها و گنبدهای طلا، که بر خون مردم بنا گشته اند؛
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند؛
از تمام خونهایی که رنگین ترند؛
از آنان که خوبی شان برای غریبه است، و بدی شان برای خودی؛
از آنان که دشمن دوستند، و دشمن ِ دوست؛
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند؛
از آنان که نابودی آتشگه و مسجد و میخانه را درسر دارند؛
از دست کسانی که هر کس را خواستند شهید دانستند، و کسان دیگر را یا مرده یا به درک واصل شده؛
از تمام کسانی که در واژه نامه های ذهنشان، بین مظلوم و توسری خورعلامت تساوی است.
دلم گرفته از دست ِ نظامی که بجای دست گیری، دستگیر می کند؛
از آنان که آزادی را لگام گسیختگی میخوانند، و آزادی بیان را دهن چاکی؛
از آنان که خرافات را دین میپندارند؛
از آنانی که برابری را دو نوک تیز ذوالفقار میجویند؛
از آنان که طناب دار را عدالت می خوانند؛
از آنان که سنگسار را رستگاری میدانند؛
از آنان که میپندارند که نماز خواندن، خداپرستی است؛
از آنان که میپندارند مُهرکردن پیشانی با ریگ داغ، ویزای سفر به بهشت است؛
از آنان که میپندارند شلاق زدن و خوارکردن، کارییست خدایی؛
از آنان که میپندارند که کور کردن و دست بریدن بنده خدا، از بهر خوشنودی خداست؛
از کسانی که "النظافت الامن الایمان" شعارشان، و "الکثافت الامن الایمان" هستی شان است؛

دلم گرفته از دست کسانی که مسلمانی را با عربزدگی تفاوت نمیدانند؛
از کسانی که پیشرفت را با غربزدگی یکی میدانند؛
از کسانی که پیشرفت را با غربزدگی می خواهند؛
از کسانی که از واژه های عربی را از ته حلقوم بیرون می کشند و دم از پارسی میزنند؛
از کسانی که بنام دین تغذیه میکنند، در راه خدایش میخوانند؛
از کسانی که هفتاد و دو تن در کربلا را اسیر کافر میخوانند، ولی قادسیه و نهاوند را کار مردان خدا میدانند،
تجاوز به فرزندان ایران را ثواب میدارند،
شکنجه و غل و زنجیر را کار خدایی مینامند؛
از کسانی که نامسلمانان را نجس میخوانند و
چون خدا را گونه ای دیگری ستایش می کنند، خانه و کاشانه ویران می کنند - زمینها را غارت می کنند؛
از کسانی که آبادانی را در نابودی می بینند؛
دلم گرفته از سگهای بی وفا، از اسبهای نانجیب، از خروسهای بی محل؛
از مورچه های تنبل و بی کار، از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل، از گرگان در لباس میش؛
از اُشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند؛
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند؛
از شیرهایی که از شیربودن تنها نعره اش را آموخته اند؛
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ؛
از شتر مرغها که نه می بَرَند و نه می پرند؛
از پُشتهایی که همیشه رو در روی دشمن اند؛
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند؛
دلم گرفته از دست ِ آنان که مظلومان را در کربلا جستجومی کنند و ایران را تنها درنقشه؛
از ساده لوحانی که بدنبال آینده در فنجان قهوه، یا غزلهای دیوان حافظ میگردند؛
از آنانی که درد و دل کردن با خدا را در عریضه نویسی میبینند؛
از چشمهایی که توحش را قرآن سر نیزه در صفین میبینند، و در تیسفون و ری، سرهای ایرانیان را بر سر نیزه ها ندیدند؛
از سنگدلانی که شادیشان، تماشای دار زدگان در حال جان کندن اند؛
از آنانی که در واژه نامه های وجودشان بین نجابت و سرکوفت، بین عفاف و حجاب، بین زن و ضعیفه علامت تساوی است؛
از آنانی که با شنیدن نام «زن» تنها به یاد شام شب یا زیرشکم می افتند؛
از آنانی که با شنیدن نام «شیرزن» زن ِ شیرده در خاطرشان زنده می شود؛
از آنانی که نام «برادر» را با «چماقدار» یکی کردند؛.
دلم گرفته از دست ِ آن نوآمدگانی که میپندارند 'اندیشه و گفتار و کردار نیک' شعارند؛
از کاسه های داغتر از آش؛
از آنانی که با شنیدن نام « خِرَد دل » به یاد «خردل» و چاشنی غذا می افتند؛
از آنانی که خود را ایرانی مینامند 'و آن چه خود دارند ز بیگانه تمنا' میکنند؛
از کسانی که سر سفره اسکندر می نشینند، و دم از کوروش می زنند؛
از آنان که باربد و نکیسا را به کرشمه عربی می فروشند؛
از آنان که نوروز و مهرگان و سده را به قربان و فطر و کریسمس می فروشند؛
از آنانی که «سپندار مذگان» ایرانی را به «والنتاین» رومی می فروشند؛
از بیمایگانی که با فرزندان خود بزبان بیگانه سخن میگویند و تجدّد اش میپندارند؛
دلم گرفته از دست ِ خودباخته گان - اکبرها و اصغرهای دیروزی، الِکس ها و تُونی های امروزی؛
از خواننده های شیره ای، همینطور هم اطفاری؛
از گوینده های لوس و چاپلوس؛
از مردهای بزک کرده و زیر ابرو برداشته، از پیرعروسکهای بالماسکه ای؛
از لهجه عوض کردنها، از ادا و اصولهای ِ فرنگی؛
از زنان بد دهن، مردان ِ بی تودهن همراه با دست ِ بزن.
دلم گرفته از دست ِ دشمنان در لباس دوست؛
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان؛
از دلال هایی که در کار فروش 'وطن' اند؛
از خنجرهای که بر پشت می نشیند؛
از آنانی که نفاق میکنند و دم از اتحاد میزنند؛
از قیچی بدستانی که دم از «آزادی قومی» میزنند؛
از کسانی که آبادانی را در نابودی می بینند؛
دلم گرفته از دست ِ همه چیزداران ِ بی همه چیز؛
از امانت داران خائن؛
از کفهای روی آب؛
از پهلوانان بُزدل؛
از سگهای ِ برادر شغال؛
از دکُترهای بدون مدرک؛
از فخرفروشان بی فخر؛
از زنگارهای روی آینه؛
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند.
از آنان که بازی می دهند، از آنان که بازی می خورند
از بازی ها! از بازی ها! از بازی ها! دلم از دست خودم و همه گرفته
کجایی ای خدای موسی وشبان، که ایرانم را بنامت ویرانستان کردند . . . ترسم ز اینکه ایرانم را ایرانستان کنند؟
#419ab3
≠








