netanyahu_total_victory

اصل این نوشتار بزبان انگلیسی و این برگردان آن به پارسی می باشد.[1]


"ملت اسپانیا در مقابل ناپلئون در تمام مدتی که قوای خارجی در خاکشان بود، هر روز و هر شب، پشت هر دیوار و پشت هر تپه و پشت هر درختی مقاومت می‌کرد. پشت هر یک از این مواضع یک اسپانیولی بود که یا جان خودش را فدا می‌کرد و یا یک سرباز خارجی را می‌کشت. باز دیدیم در جنگ دوم که ارتش‌های هیتلری به روسیه شوروی حمله کردند، این ملت که نمی‌خواست زیر بار خارجی برود همه چیز را در مقابل دشمن خراب کرد. از جمله همه کارخانجات را خراب کرد یا منتقل کرد، زیرا کارخانه دومرتبه ساخته می‌شود، منزل دومرتبه ساخته می‌شود، اما استقلال دومرتبه به دست نمی‌آید."

- سخنرانی اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوی شاهنشاه آریامهر در نشست تاریخی کنگره بزرگ ملی در بزرگداشت دهمین سالگرد انقلاب شاه و مردم، ۳ بهمن ماه ۱۳۵۱

 


در ژوئن ۲۰۲۵، در دو نوشته هشدارانه پیش‌بینی کرده بودم که ایالات متحده، اسرائیل و قدرت‌های اروپایی در حال به‌کارگیری راهبردی سیاسی می باشند که آن را "فریب به‌مثابه دیپلماسی" نام نهادم.[2] این اصطلاح را برای توصیف الگویی به‌کار بردم که در در پشت تلاش‌های دیپلماتیک و مذاکرات، نیرنگی نهفته بود و ابزاری بود برای گمراه‌سازی رژیم اسلامی  تا در پسِ نقاب گفتگو، تدارکات نظامی را پنهان سازند و در حالی که رژیم به خیال مذاکره در فکر دفاع از ایران نیست به کشور یورش آورند.

هشدار نخست در تاریخ ۱۲ ژوئن بود؛[3] زمانی که هشدار دادم جنگ با ایران قریب‌الوقوع است و دیپلماسی وانمودینۀ دونالد ترامپ را افشا کردم—حُبابی از فریب که پوششی بود بر حملۀ غافلگیرکنندۀ ویرانگر اسرائیل که به کشتار شماری از رهبران سپاه پاسداران و فروپاشی پدافند هوایی ایران انجامید.

سپس، در ۲۰ ژوئن، پیش‌بینی کردم که واشنگتن همان راهبرد فریبکارانه را دوباره به‌کار بسته است،[4] ولی این بار با یاری گیری از اروپاییان، که دستاور آن بمباران سایت‌های هسته‌ای فردو، نطنز و اصفهان بود. اگرچه آن یورش ها گودال‌هایی را بر تن ایران برجا گذاشت، ولی زیرا که رژیم از پیش اورانیوم های غنی‌شده را به مکان‌های مخفی منتقل کرده بودند، در حقیقت هیچ آسیبی به برنامه هسته ای رژیم نرساند. البته ترامپ—که همواره خودشیفته‌ای نمایش‌دوست است—صرف‌نظر از واقعیت، اعلام پیروزی کرد.

با این حال، شواهد کنونی حاکی از آن است که این راهبرد اکنون بار دیگر در حال اجراست – اما در ابعادی گسترده تر و فاجعه‌بار؛ کمپینی که نه تنها برای سرنگونی رژیم اسلامی، بلکه برای تکه‌پاره کردن ایران به چندین کشورک و دولت‌های دست‌نشانده تحت هژمونی بیگانه طراحی شده است.

امروز (۷ ژوئیه) سفر بنیامین نتانیاهو به واشنگتن، فعال‌سازی مجدد این فریبکاری راهبردی را تأیید می‌نماید. این اقدام که این بار بنام و در چارچوب "ماموریت صلح" غزه ارائه شده، نمایشی صرفاً تئاتری و مبتنی بر ژست‌گیری سیاسی بیش نیست. هرچند مذاکرات صوری آتش‌بس ممکن است موجب آرامش نسبی ملت های تازی کشورک های کناره خلیج فارس و منطقه خاورمیانه گردد ــ ملت هایی که دولت‌هایشان را به همکاری و حتی سرسپردگی برای اسرائیل محکوم ساخته‌اند ــ لیکن واقعیت نهفته در عبارت "پیروزی کامل" (Total Voctory) منقوش بر کلاه نتانیاهو، پرده از حقیقت برمی‌دارد: این شعار که او هدفمندانه با خود به آمریکا برده است، ذاتاً در ستیز با هر گونه سازش و آشتی‌پذیری است. از آنروی، نمایش این نماد بروشنی گواه آن است که وی نه در پی صلح با فلسطینیان است و نه در اندیشه پایان خشونت‌ها و کشتارها در غزه؛ چه اگر چنین بود، هرگز چنین عبارتی را برنمی‌گزید. بنابرین، این تعامل دیپلماتیک را باید در چارچوبی در پیوند با ایران و ذیل پوشش مذاکرات غزه تفسیر نمود.

اکنون چرا چنین برداشتی را بایستی از این عبارت داشت؟

۱. مفهوم "پیروزی کامل"


 

"پیروزی کامل" (Total Voctory) نه یک راهبرد (اعم از نظامی یا سیاسی) بشمار می‌رود و نه حاوی طرح عملیاتی مشخصی است، بلکه اصطلاحی سیاسی و بیانگر قصد راهبردیِ شکست بی‌قیدوشرط دشمن همراه با نابودی جامع ظرفیت مقاومت و بازسازی آن است. این مفهوم، پیامدی نهایی و مطلق را توصیف می‌کند که آشکارا هرگونه مصالحه یا مذاکره را رد می‌نماید.

خاستگاه تاریخی این اصطلاح به سال های ۱۹۱۶-۱۹۱۸ در مراحل پایانی جنگ جهانی یکم جهانی بازمی‌گردد؛  دورانی که ریمون پوانکاره (Raymond Poincaré) و ژرژ کلمانسو (Georges Clemenceau - نامی به "ببر") در فرانسه رواج یافت، زمانی‌که ایندو خواهان نه تنها شکست مطلق دشمن (آلمان)، یا هرگونه توافق سیاسی، بلکه خواهان محو آلمان از صحنه‌ی تاریخ شده بودند.

پس از آن، این مفهوم در گفتمان نظامی و سیاسی وارد و به مُحرّک لشکرکشی متفقین در جنگ جهانی دوم بدل شد که هدف آن صرفاً شکست نظامی "نیروهای محور" (آلمان نازی، ایتالیای فاشیست و ژاپن) نبود، بلکه نابودی کامل و برگشت‌ناپذیر نهادها، اقتصادها و روحیه‌ی آنان را دنبال می‌کرد. بدین ترتیب، "پیروزی کامل" در گفتمان راهبردی متفقین نهادینه شد.

در نتیجه، مطالعه‌ی تاریخی موارد کاربست این اصطلاح نشان می‌دهد که دلالت آن همواره فراتر از پیروزی متعارف نظامی یا سیاسی است. این مفهوم بیانگر ساختارشکنی یک ملت در ابعاد کلان است: نابودی نه‌تنها حکومت و نیروهای مسلح، بلکه فروپاشی ساختارهای نهادی، مبانی ایدئولوژیک، ظرفیت اقتصادی، روحیه‌ی ملی و غالباً هویت فرهنگی یک کشورست.

۲. نتانیاهو و شعار جنگ‌طلبانه


 

ادعا شده است که سفر نتانیاهو به آمریکا برای حل و فصل مساله غزه است، ولی اگر براستی هدف این دیدار صلح است، چنین اصطلاحی که با مخالف هر گونه توافق سیاسی است را بر روی کلاه خود نمی گذاشت؛ چه هیچ رهبری نمی‌تواند همزمان صلح را ترویج و نسل‌کشی را تبلیغ کند.

از این دید، پیام مندرج بر کلاه وی، در واقع بیانگر مأموریت اصلی اوست: این سفر مبین نهایی‌سازی طرح نابودی ایران در عرصه‌های هوایی، زمینی و دریایی است ــ نقشه‌ای کشتار دستجمعی ایرانیان که در کاخ سفید مُهر تأیید خورده است.

برای اثبات این مهم، به شواهد فزاینده‌ای از تشدید محاصره‌ی راهبردی ایران می تواند نگریست:

- استقرار ناوهای هواپیمابر آمریکایی کارل وینسون، نیمیتز و جرالد فورد در خاورمیانه جهت تقویت قدرت آتش دریایی؛

 

—مستقرسازی نیروهای ویژه اسرائیل، از جمله "سایرت متکل" یا ستاد یگان تکاوران کل در نخجوان؛

 

- گماشتن نیروهای ویژه استرالیا در کنار واحدهای جمهوری بادکوبه (آذربایجان جعلی) در مجاورت استان‌های آذربایجان شرقی و غربی؛

- گسترش حضور نظامی بریتانیا شامل جنگنده هایش و سامانه‌های سوخت‌گیری هوایی با مأموریت محافظت از اسرائیل؛

- تداوم فعالیت نیروی دریایی اتحادیه اروپا تحت عملیات 'سپر دریایی' (Aspides) در دریای سرخ به‌منظور حراست از کشتی‌های اسرائیلی؛

- تجمع زرهی‌های ترکیه در کریدور نخجوان با آمادگی برای حمله به سمت تبریز و ارومیه؛

- قفل شدن سامانه‌های پدافند هوایی عربستان بر روی اهداف هسته‌ای و نظامی ایران؛

- فعال‌سازی پروتکل‌های دفاع غیرنظامی در قطر، کویت و امارات متحده عربی (شامل پناهگاه‌های اضطراری، محدودیت تردد و ممنوعیت‌های پروازی)؛

- اجرای دورکاری گسترده در دستگاه‌های حکومتی بحرین و تشدید تدابیر امنیت ملی؛

- تشکیل جلسات دائمی شورای دفاع کویت؛

ناتو نیز تهاجم خود را شدت بخشیده است، از جمله:

- استقرار جنگنده‌های رافال فرانسه بر ناو شارل دوگل در عمان؛

- تشدید حضور ناوشکن‌های بریتانیایی-هلندی در خلیج فارس؛

- مستقر شدن بمب‌افکن‌های B-52 آمریکا در قطر؛

- همکاری جنگنده‌های تایفون آلمان با گشت‌های هوایی ترکیه در مرزهای کردستان ایران؛

در بعد عملیات ویژه:

- فعال‌سازی سلول‌های خفته‌ی جدایی‌طلب (تحت حمایت موساد و سیا) در استان‌های مرزی ایران شامل آذربایجان‌ها، سیستان و بلوچستان، کردستان و خوزستان، بویژه گروه های تروریستی عرب موسوم به 'الاحوازی.'[5]


- تدارک رژیم داعش در سوریه (به‌عنوان متحد غربی-صهیونیستی) برای اعزام نیروهای جهادی از مسیر بادکوبه، عراق و ترکیه به ایران. هفت ماه پیش به این مساله اشاره شده بود،[6] که رژیم داعش که اکنون سوریه را بدست گرفته است، در پوشاک ارتش سوریه و به نام انتقام از ایران در یاری رسانی به رژیم اسد، در کنار ارتش اسرائیل و ترکیه، نیرو برای جنگ با ایران خواهد فرستاد. پس از آن جبهه های گوناگون زمینی و‌آبی از جنوب و سپس جنوب شرقی ایران باز خواهند کرد که بیاری عربستان و گروه های تروریستی بنام الاحوازی خوزستان تا سیستان و بلوچستان را نیز از ایران جدا کرده و دولت های مستقل عربی بپا خواهند ساخت، که واپسین بخش طرح لوئیس که ایرانستان است پیاده خواهد شد.



۳. نقشهٔ پشتِ پرده


 

bernard_lewis_plan_for_the_middle_east1 همانگونه که در بالا ذکر شد، اصطلاحِ "پیروزیِ مطلق" ورایِ جنگ‌افروزی است. دیپلماسی نیست. تغییرِ رژیم نیز نیست، که برخی ایرانیان ساده‌دل امیدوارند. این مفهوم محاصره کامل و حکمِ اعدامِ یک ملت است: شکستی بی‌قیدوشرط، ریشه‌کنیِ سیستماتیکِ ظرفیتِ یک ملت برای موجودیت. این مفهوم، تسلیمِ مطلق را می‌جوید و گفت‌وگو را رد می‌کند. شعارِ "پیروزیِ مطلق"، پیمانی با تاریکیِ تاریخ است و نشانگرِ برنامه‌ریزی برای نابودی ایران به عنوان یک کشور یکپارچه است ــ نقطهٔ اوجِ راهبردی که برنارد لوییس در سال ۱۹۷۳ نگاشته[7] و نخستین قربانی آن نظام ِ شاهنشاهیِ ایران و استقرارِ رژیمِ کنونی ِاستبداد اسلامی در ۱۹۷۹ بود.[8]


طرح لوئیس سپس راه را برای رهنامه "کمان بحران"ِ زبیگنیو برژینسکی (۱۹۷۹-۱۹۷۸) هموار نمود، که بنیادگرایی اسلامی برای تضعیفِ نفوذِ شوروی پیشین به سلاح تبدیل شود. این رهنامه بعدها میان سال های ۱۹۹۷-۲۰۰۶ به هستهٔ راهبردیِ "پروژه برای قرنِ جدیدِ آمریکایی" (PNAC) تکامل یافت که خواهانِ تغییرِ رژیم و هژمونیِ نظامی در سراسر خاورمیانه بود.


طرحِ برنارد لوییس و مراحلِ آن بدین شرح است که امروز نظاره گر اجرای واپسین گام آن (در باره ایران) می باشیم:

الف) روی‌کار‌آوردنِ حکومت‌های اسلامی در سراسر خاورمیانه؛ (انجام شد)

ب) ترسیمِ خطوطِ قومی و ایجاد و دامن‌زدن به شکاف‌های مذهبی و قومیِ تشدیدشونده (مانند سنی در مقابل شیعه، عرب در مقابل ایرانی، ترک در مقابل کرد و غیره)؛ (انجام شد)

پ) بی‌ثبات‌سازیِ حکومت‌های دست‌نشانده (از طریق جنگ، شورش یا ناآرامی سیاسی)؛ (انجام شد)

ت) ترسیمِ دوبارهٔ مرزهای ملی به دولت‌های کوچک‌تر و ضعیف‌تر، که شامل کشورهای افغانستان، عراق، سوریه، ایران، عربستان سعودی و پاکستانِ می شود. (از این چند کشور تنها ایران، پاکستان و عربستان سعودی باقی مانده اند.)


باری، اکنون شاهدِ پیاده سازی واپسین مرحله در مورد ایران هستیم: "ایرانستان" یا بالکانیزه‌سازیِ ایران.[9]



۴. راه‌کارِ ممکن چیست؟



از سال ۱۹۷۹ و استقرار یک رژیم استبداد مذهبی در ایران، دولت‌های پی‌درپی غرب با دقت از اتخاذ اقداماتی که ممکن بود منجر به فروپاشی کامل آن گردد، پرهیز کرده‌اند. این پرهیز نه ناشی از هم‌سویی ایدئولوژیک، بلکه برخاسته از محاسبه‌ای سرد و استراتژیک بوده است: رژیم مزبور همچون مترسکی منطقه‌ای عمل می‌کرد—ابزاری مفید برای مهار خیزش‌های ملی‌گرایانه، بازدارندگی در برابر گسترش نفوذ شوروی یا چین، و حفظ توازن خصومت در سطحی قابل مدیریت. اما اکنون، همین سازه به موجودیتی غیرقابل پیش‌بینی، جسور و تا حد زیادی مهارنشدنی بدل شده است. غرب دیگر آن را دارایی نمی‌بیند، بلکه باری بر دوش می‌داند. بنابراین، حذف آن نه به‌منزلهٔ عدول از سیاست‌های پیشین، بلکه به‌عنوان نتیجهٔ محتوم آن سیاست‌ها در حال وقوع است.

به همین ترتیب، مسکو و پکن نیز هیچ‌گاه رژیم اسلامی را به‌عنوان متحدی اصیل یا قدرتی با حاکمیت ذاتی تلقی نکرده‌اند. از منظر آنان، این رژیم یک ناهنجاری ژئوپولیتیکی بوده است—محصول مهندسی غرب، که سپس به حال خود رها شد تا به ابزاری برای آشوب کنترل‌شده تبدیل گردد. تعامل آنان با تهران همواره بر مبنای مبادله بوده است: ایران نه شریک قابل اعتماد، بلکه دالانی جغرافیایی، سوپاپ فشار، و دولتی حائل تلقی شده است. همچون غرب، هدف آنان نیز مهار بوده است، نه همبستگی. در طی بیش از چهار دهه، این رژیم نه به‌عنوان کنشگری مستقل، بلکه به‌مثابه یک صفحهٔ شطرنج منازعه پابرجا مانده است—وسیله‌ای برای همگان، اما ملک هیچ‌کس.

این دینامیک‌ها بازتاب یک محاسبهٔ دیرپای ژئوپولیتیکی است: حفظ ایران در وضعیتی از کارکرد محدود—نه کاملاً هم‌راستا، نه کاملاً منحل‌شده—به‌مثابه منطقه‌ای حائل و همیشگی.

با این حال، درگیریِ دوازده ‌روزهٔ دو رژیم انسان کُش صهیونیستی-اسلامی نشانگرِ تغییر این سیاست از سوی غربیان است. هرچند رژیم اسلامی برای غرب واسرائیل هنوز تاریخ انقضایش‌بسر نیامده و هنوز می تواند سوددهی برایشان داشته باشد، ولی غرب اکنون می بیند که رده هایی از مخلوقِ دست‌سازِ خود علیه‌شان برخاسته اند—از آنروی موجبِ فعال‌سازیِ "کلیدِ مرگ" شده است.

 

در همین حال، ملت ایران طی چهل‌وشش سال حاکمیت استبدادی، به‌نحوی مداوم دوام آورده و گاه نیز در برابر تداوم این مترسک مهندسی‌شده توسط غرب، تسلیم شده است. در حالی‌که خشونتی فراگیر در جریان بود، بخش زیادی از جمعیت در سکوت ماند—نه از سر بی‌تفاوتی اخلاقی، بلکه در پی جنگ روانی‌ای دائمی: ترس سیستماتیک، تلقین ایدئولوژیک، و فرسایش هدفمند آگاهی مدنی. این انفعال القاشده، و نه همدستی آگاهانه، بقای رژیم را ممکن ساخت و کشور را به آستانهٔ نابودی کشانده است. ولی سکوتی که پیش‌تر ضامن بقا بوده است، اکنون موجد تباهی خواهد بود. این‌بار، سکوت نه جان‌ها را حفظ خواهد کرد، بلکه آن‌ها را از میان خواهد برد—همراه با خودِ کشور.

 

 

از آنروی برای جلوگیری از کشتار بیشتر و نابودی ایران دو راهکار بیشتر وجود ندارد.

 

راهکار یکم: یا سرنگون سازی رژیم، یا ایران اتمی

در این برههٔ مخاطره‌آمیز، ایرانیان نخست باید با پذیرش مسئولیت، به سهمِ خود در زنده نگهداشتن این رژیم اعتراف کنند. سپس، راهکارِ فوری، سرنگونیِ رژیم و جایگزینیِ آن با یک نظام ملی‌گرا و دموکراتیک است که ریشه در میراثِ کهنِ ایران داشته باشد. نظامی که به ایران یکپارچه یک ملتی و تک ملیتی باورمند و حاکمیتِ ملی، احیای فرهنگی و حقوقِ شهروندی را اولویت قرار دهد. در نتیجه، این صرفاً یک انتقال قدرت نیست—احیای هویتِ تاریخیِ ایران خواهد بود. که البته تنها گزینه پیش‌روی آنان همکاری با شاهزاده رضاپهلوی در سرنگونسازی رژیم می باشد، ولی این مهم با مشکلات بزرگی روبروست و گزینه‌های عملیِ اندکی را برای ایرانیان باقی گذاشته و تحققِ یک انقلاب ملی در آستانهٔ جنگِ قریب‌الوقوع با موانعِ تقریباً غیرقابل‌عبوری روبرو ساخته است:

الف. معضل گریزناپذیر: آنگاه که انقلاب ضروری است، اما تقریباً ناممکن

در سراسر تاریخ، رژیم‌های تمامیت‌خواه توانسته‌اند از بحران‌های وجودی خود جان سالم به در برند، آن‌هم با بهره‌برداری از شرایط جنگی برای تحکیم بیشتر سلطه خود—با ترسیم مخالفت به مثابه خیانت و پوشاندن سرکوب در جامه میهن‌دوستی. جمهوری اسلامی ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. در مواجهه با تهدید جنگ و محاصره، حاکمیت سلطه خود را بر جامعه تشدید خواهد کرد. در چنین وضعیتی، افراد که با ناامنی غذایی، بمباران و نظارت مستمر مواجه‌اند، بقا را بر فداکاری مقدم می‌دارند. در چنین شرایطی، نه‌تنها وقوع انقلاب نامحتمل می‌نماید، بلکه از منظر ساختاری به حالتی از فلج سیاسی دچار می‌شود.

البته بر وخامت این وضعیت، جنگ روانی‌ای افزوده می‌شود که رژیم طی دهه‌ها با دقت پرورانده است: سال‌ها تبلیغات ایدئولوژیک، شهروندان را به بی‌اعتمادی نسبت به هرگونه مخالفت واداشته است—مخالفتی که در دستگاه تبلیغاتی حاکمیت، عامدانه به عنوان ابزار دست بیگانگان ترسیم می‌شود. بدین‌سان، مردم در محاصره‌ای روانی گرفتار آمده‌اند؛ ناتوان از تمییز میان دشمن و نجات‌بخش، و تربیت‌شده برای آنکه اعتراض را همسنگ خیانت به میهن بدانند.

و با این همه، بی‌عملی اکنون به انتخابی مرگ‌بار بدل شده است. سکوت که زمانی راهبردی برای بقا بود، این بار به نابودی خواهد انجامید. با فعال‌شدن «دکمه مرگ» از سوی قدرت‌های غربی، ایران نه‌تنها ممکن است رژیم حاکم را از دست بدهد، بلکه تمامیت ارضی، هویت فرهنگی و آینده خویش به عنوان یک ملت واحد را نیز در معرض زوال خواهد یافت. سقوط حاکمیت، چه به‌دست نیروهای خارجی و چه در پی خیزش داخلی، اجتناب‌ناپذیر است—اما فقط گزینه دوم، بختی برای نجات ملی باقی می‌گذارد.

از این‌رو، پارادوکس بنیادین چنین است: انقلاب تقریباً ناممکن است، اما با این حال، ضرورتی انکارناپذیر دارد. ملت باید برخیزد، نه بدان جهت که آماده است، بلکه از آن‌رو که هیچ گزینه‌ی دیگری باقی نمانده است. در فقدان گسستی درونی، روند فروپاشی مهندسی‌شده از خارج بی‌مانع پیش خواهد رفت. آنچه زمانی غیرقابل تصور می‌نمود، اکنون باید به امری گریزناپذیر بدل گردد. برای بازپس‌گیری ایران، باید ناممکن را به ممکن بدل ساخت.

ب. ضرورت جنجال‌برانگیز

با فعال شدن «دکمه مرگ» از سوی غرب، خودِ رژیم به امری مصرف‌شدنی بدل می‌شود. دیگر چونان مترسکی برای ترساندن نیست، بلکه هدفی مستقیم است—ابزاری قابل حذف در چارچوب طرحی کلان‌تر برای فروپاشی ملی. اما نابودی جمهوری اسلامی به تفکیک میان دولت و ملت قائل نخواهد بود. نابودی پیش‌بینی‌شده، همه‌جانبه است: زیرساخت‌ها، سرزمین، انسجام جمعیت و استمرار فرهنگی.

در این چارچوب، حتی تداوم بقای رژیم نیز به‌نحوی تناقض‌آمیز با بقاى ملی درهم‌تنیده می‌شود. توانمندی هسته‌ای ایران—سال‌ها سرکوب‌شده و بیم‌برانگیز—ممکن است اکنون به‌مثابه واپسین سپر در برابر محو کامل ملت تلقی شود. بمب، که روزی نماد بقای رژیم بود، اینک به بازدارنده‌ای ملی بدل گشته است.

این امر نه رژیم را تبرئه می‌کند، و نه جنایات آن را توجیه. اما بر هم‌گرایی‌ای هولناک دلالت دارد: رژیم اسلامی هرگز یک نهاد مستقل و دارای حاکمیت نبوده است؛ بلکه عروسکی ساختۀ غرب و اسرائیل است که در سال ۱۹۷۹ بر ایران تحمیل شد تا دولت شاهنشاهی  را سرنگون ساخته و استقلال راهبردی کشور را مهار نماید. نظام شاهنشاهی، تهدیدی مستقیم برای منافع غرب و اسرائیل در منطقه بود، و از همین رو باید حذف می‌شد. بیش از چهار دهه، این حکومت دینی نه به‌خاطر مشروعیتش، بلکه به‌سبب کارکردش حفظ شد—چونان مترسکی منطقه‌ای، بهانه‌ای برای تحریم‌ها، و دستاویزی برای مداخله بیگانه.

اکنون، همچون هر عروسکی که تاریخ مصرفش به پایان رسیده، باید کنار گذاشته شود. سقوط آن نه از سر حسابرسی اخلاقی برای جنایاتش، بلکه یک تصفیه بروکراتیک است—نظیر صدام حسین در سال ۲۰۰۳ یا پینوشه در سال ۱۹۸۸. هر دو توسط قدرت‌های خارجی پرورش یافتند، مسلح شدند، مشروعیت یافتند، علیرغم جنایت‌های نسل‌کُشانه‌شان. و با این حال، زمانی که کارکرد راهبردی‌شان پایان یافت، همان جنایت‌هایی که زمانی تحمل یا حتی تسهیل می‌شدند، به بهانه‌هایی برای مداخله بیگانه تبدیل شدند. یکی پس از نمایشی قضایی به دار آویخته شد؛ دیگری زندانی گشت و سپس در سکوت آزاد شد تا بمیرد. همان غربی که آن‌ها را ساخته بود، اینک مدعی نابودی‌شان به نام بشریت شد.

سران و دژخیمان رژیم اسلامی نیز اکنون با همین سرنوشت مواجه‌اند: نه به‌دلیل نافرمانی، بلکه به سبب بی‌مصرف شدن. آنان منصوب شدند تا خدمت کنند، نه آن‌که زنده بمانند. و پس از نزدیک به نیم سده اجرای اوامر اربابان خود، اکنون قرار است سر به نیست شوند—زیر پرچم آزادی و انسان‌دوستیِ دروغین غرب و اسرائیل. و خطرناک‌ترین هم‌گرایی در همین‌جاست: گرچه رژیم نامشروع و منفور است، آنچه اهمیت دارد بقای آن نیست، بلکه بقای رهبری و حلقه مرکزی آن است—که به‌نحوی تناقض‌آمیز با بقای ملت ایران گره خورده است. اگر رژیم در زیر بمباران بیگانه سرنگون شود، حاصل آن آزادی نخواهد بود، بلکه فروپاشی ملی است: جنگ درونی، ایرانستان و انشقاقی غیرقابل بازگشت.

در چنین شرایطی، بازدارندگی هسته‌ای—با آن‌که زاییده‌ای تلخ دارد—شاید آخرین سپر ایران باشد. نه چونان سلاحی برای فتوحات یا تحمیل، آنگونه که در دستان غرب یا روسیه است، بلکه به‌عنوان تنها مانع در برابر قطع سرِ حاکمیت ملی از بیرون. رژیم اسلامی همچون همه رژیم های استبدادی در جهان سرنگون خواهد شد؛ باید هم چنین شود و خواهد شد. ولی پیش از آن، ملت باید از طوفانی که برای نابودی‌اش طراحی شده، جان سالم به در برد.

با این حال، راه‌حلِ دومی نیز وجود دارد...

راهکار دوم:‌ ضرورتِ راهبردی: چرا ایرانِ یکپارچه به نفعِ غرب است

برای اسرائیل و ایالات متحده، این مسیرِ نابودی نه تنها غیراخلاقی (اکه البته نمی توان به بی اخلاق و بی وجدان، اخلاق و انسانیت آموزاند) ــ که فاجعه‌بار از نظر راهبردی است. بالکانیزه‌سازیِ ایران، یک حقیقتِ عمیقِ ژئوپلیتیک را نادیده می‌گیرد: یک ایرانِ دموکراتیک و مستقل، متحدِ طبیعیِ غرب خواهد بود و بایستی گزینه‌های جایگزین را بنگرد:

الف) استثنا بودنِ ایران

برخلاف کشورهای تازی همسایه و ترکیه ــ که خصومتِ ضدغربی در فرهنگشان ریشه دوانده ــ ایرانیان هیچ خصومتِ ذاتی نسبت به جوامعِ غربی یا یهودیان ندارند. در نتیجه، رژیم را سرکوب کنید، نه ملت را. تمدنِ هفت‌هزارساله‌ ملت ایران ــ پیشرفته‌ترین و کثرت‌گراترین تمدنِ خاورمیانه از نظر فکری ــ زمینه‌های دگردیسیِ دموکراتیک را داراست.

ب) سنگرِ مقابله با اوراسیا

ایرانِ یکپارچه، ثباتِ منطقه‌ای را محقق می‌سازد. این کشور کریدورهای انرژی را تأمین می‌کند، توسعه‌طلبی روسیه در قفقاز را خنثی می‌نماید و هژمونی چین بر آسیای مرکزی را مسدود می‌کند. تجزیه‌ی ایران، این قلمروی حیاتی را به هرج‌ومرج واگذار می‌کند ــ مجموعه‌ای از دولت‌های ورشکسته که مسکو و پکن از آن بهره‌کشی می‌کنند.

پ) گزینهٔ آشوبِ دائمی

"پیروزیِ مطلق" تضمین‌کنندهٔ درگیریِ همیشگی است: شبه‌نظامیانِ قومی، ایجاد جهادگرایی شیعه، سیلِ پناهندگان و گسترشِ سلاح‌های هسته‌ای. حال‌آنکه یک ایرانِ دموکراتیک با تکیه بر هفت هزار سال حکمرانی، به شریکی ضروری برای گرب بدل خواهد شد ــ تهدیدهایی را مهار می‌کند که دسترسی به آن‌ها ندارند.

این امر تنها زمانی محقق می‌شود که اسرائیل و قدرت‌های غربی مسیر خود را ۱۸۰ درجه تغییر دهند ــ با طردِ نومحافظه‌کاران، صهیونیست‌های افراطی و میراثِ ویرانگرِ طرح برنارد لوییس ــ و با توانمندسازیِ ملتِ ایران برای سرنگونیِ رژیم یاری نمایند. نه با بمب، دست‌نشانده‌های تروریست، یا بهانه‌جوییِ دروغینِ "آزادی" که افغانستان، عراق، لیبی و سوریه را ویران کرد. بلکه با به‌کارگیریِ نیروی تمدنیِ خودِ ایران: برداشتنِ موانعِ خیزشِ ملی (از جمله سایهٔ جنگ) و امکان‌پذیر ساختنِ بازپس‌گیریِ سرنوشت بدست ایرانیان.

این کار نه تنها غرب و اسرائیل را نجات می‌دهد، بلکه دستان خونین آنان که نظام شاهنشاهی را در ۱۹۷۹ سرنگون و این رژیم مستبدِ اسلامی را بقدرت رساندند، تا به اندازه ای شسته خواهد شد.

در نتیجه غربیان بایستی هوشمندانه برگزینند:  ایران را نابود کنید و آتشِ آن، خرمن‌تان را خواهد سوزاند. یا ملتش را توانمند سازید تا استوارترین سنگرِ امنیتی‌تان را بسازند.

فروغ اهورایی، همواره پاسدار و نگهبان ایرانزمین و ایرانیان باد.

شاپور سورنپهلاو

روز فروردین از ماه تیر سال ۳۷۶۳ بهدینی

۱۶ تیرماه ۲۵۸۴ شاهنشاهی

۷ ژوئیه ۲۰۲۵ ترسایی

بازبُردها [:منابع] و فرانمودها [:توضیحات]:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* - پیوند اینترنتی کوتاه شده به این نگاشته: https://bit.ly/4kTywc1

1 - Once Again, Deception As Diplomacy: The ‘Total Victory’ Path To Iran’s Annihilation:  https://bit.ly/3IiakCe

2 - اصطلاح "فریب به‌مثابه دیپلماسی" را برای اشاره به رویکردی راهبردی ساخته شده است که در آن دولت‌ها یا دیپلمات‌ها به‌طور عمدی از اطلاعات نادرست، انحراف افکار یا پنهان‌کاری استفاده می‌کنند تا به اهداف سیاسی خود دست یابند—به‌ویژه برای پنهان‌کردن نیات مرتبط با تقابل یا جنگ. این شیوه شامل ارائه تصویری حساب‌شده، نیت یا سیاستی به بازیگران بین‌المللی است که به‌طور عمدی گمراه‌کننده بوده و در نتیجه، رقیب را در احساس امنیت و صلح کاذب قرار می‌دهد؛ بی‌آنکه از تحولات قریب‌الوقوع آگاه باشد. در خلاصه، "فریب به‌مثابه دیپلماسی" نوعی رفتار دیپلماتیک را توصیف می‌کند که واقعاً با هدف صلح یا مصالحه انجام نمی‌شود، بلکه به عنوان ابزاری تاکتیکی برای گمراه‌کردن، تعویق یا پنهان‌کردن اهداف راهبردی واقعی دولت در جهت منافع ملی به کار گرفته می‌شود.

3 - Deception As Diplomacy: Don’t Be Fooled—War With Iran Is Imminent: https://bit.ly/44BSmCb

4 - Netanyahu's Folly: How Misreading Iran Shattered Israel and Opened the Gates of Hell: https://bit.ly/4eo7bgs

5 - برای اطلاعات بیشتر درباره گروه های تروریستی عرب موسوم به الاحوازی به این نگاشته های مراجعه شود:

الف: "مناطق نفت خیز ایران و نقشه خیالی امیرنشین الاحواز" - https://bit.ly/3BG7ynx

ب: " سایه لاشخوران برروی خاک ایران: افزایش فعالیتهای غربیان برای جداسازی خوزستان و دیگر سرزمینهای نفت خیز از ایران" - https://bit.ly/49LH2Wh

پ - نوید افزایش فعالیت های تروریستی بیگانگان در استان خوزستان

6 - "تراژدی سوریه، سپیدنمایی جولانی: تلاش قدرت های غربی و اسرائیل  برای دستیابی به طعمه نهایی-ایران" - https://bit.ly/3BGTcDe

7 - "برنارد لوئیس، طراح تجزیه ایران، پدرخوانده بنیادگرایی اسلامی، سازنده ولایت فقیه و پدرمعنوی جمهوری اسلامی را بشناسید": - https://bit.ly/3ndI9u3

8 - "از توطئه تا انقلاب مهندسی شده: چرا و چگونه بریتانیا، آمریکا و اسرائیل نظام شاهنشاهی را سرنگون ساختند؟" - https://bit.ly/3KTM4nA


9 - گویا نتانیاهو شخصاً اعلام کرده بود، پس از ایران، پاکستان هدفِ بعدی است و طبیعتاً پس از آن، نوبت به عربستان سعودی خواهد رسید. بنابراین، نه پاکستان و نه عربستان سعودی نباید احساس امنیت کنند؛ تاریخ ثبت کرده که چگونه هر دو قطبِ غرب و شرق، متحدانِ خاورمیانه‌ایِ خود را فدای خود کرده‌اند -  Once Israel Defeats Iran, Pakistan is Next: https://moderndiplomacy.eu/2025/06/24/once-israel-defeats-iran-pakistan-is-next/


 

 

 

ssp rss logo ssp email logo ssp youtube logo ssp balatarin logo ssp telegram ssp instagram logo ssp twitter logo ssp fb logo

 

#419ab3