خودویرانگری راهبردی: اعتماد به اسرائیل، بزرگترین خطر برای کیان و هستی ایران

چگونگی بازشناسی قدرت، مبارزات رهاییبخش را بازپیکربندی میکند
در سال ۲۰۲۳، هنگامیکه شاهزاده رضا پهلوی به اسرائیل سفر کرد، من—نخست بهعنوان یک ایرانی نگران آینده کشورش و سپس بهعنوان یک هوادار نهاد پادشاهی که بیش از چهار دهه است با رژیم استبداد نوقاجار مذهبی مبارزه کرده ام—از این سفر، با دلایلی سنجیده و نه از سر کینورزی یا همسویی ایدئولوژیک، انتقاد نمودم.[1] این موضعگیرى نه ناشى از همسویى ایدئولوژیک و نه برخاسته از سرستیزی با هیچ دولتى بود، بلکه برآمده از چهار دهه فعالیت سیاسی و سنجش واقعبینانه و شناخت روان ملی و کنشهای درونی جامعه ایرانی: میلیونها تن از شهروندان ایرانی، که دههها زیر بدآموزههای رژیم اسلامی با رویکرد دشمنی با جهان بویژه ضداسرائیلی پرورش یافتهاند—بهویژه آن قشر واپسمانده و متعصب مذهبی که تنشان در سده دیجیتال ولی اندیشه هایشان در شنزارهای نجد و حجاز ۱۴۰۰ سال پیش پرسه میزند—چنین همنشینیای را یک خیانت خواهند پنداشت. رژیم، بیدرنگ، این برداشت را به سلاحی تبلیغاتی بدل کرده و پیکار چند دهساله ایشان برای رهایی میهن را به عنوان وابستگی به بیگانه جلوه خواهد داد—که شوربختانه آنچنان شد و تا بامروز هنوز ادامه دارد و با یورش اسرائیل به ایران شدت گرفته است.
دسته ای تُندرو که بخاطر قهر و تنفر از مطالعه و آموختن عاری از سواد و بینش سیاسی می باشند، با خیالبافی و گزافه گویی، چنین استدلال کردهاند که شاهزاده حقیقتى ژئوپولیتیک را که از دید اکثر مردم پنهان مانده را شناخته است: اینکه اسرائیل تنها یک بازیگر منطقهاى نیست، بلکه یک ابرقدرت نواستعمارى است. ایالات متحده و اروپا متحدان آن نیستند، بلکه دولتهاى نیابتی و تابع آناند. بهزعم این دیدگاه، شاهزاده با جلب پشتیبانی اسرائیل براى سرنگونى رژیم اسلامى، دریافته است که واشنگتن، لندن و بروکسل چارهاى جز فرمانبرداری از ارباب خود ندارند. بنابراین، سفر وى نه دیپلماسى بلکه رئالپولیتیکى در چارچوب سلسلهمراتبى سلطهگرانه جهانى بود.
در همین حال، برخى دیگر از گروههاى اپوزیسیون کوشیدهاند موضع خود را تعدیل کرده و رابطه غرب با اسرائیل را بهمثابهى الگوى همزیستى متقابل تبیین کنند—و استدلال مىکنند که نتانیاهو توانایی آن را دارد تا غرب را بهسوى تغییر رژیم در ایران سوق دهد و از اینرو، همکاری اپوزیسیون با اسرائیل بهعنوان متحد آینده ضرورى است.
با این حال، مىتوان استدلال متقابلى و متضادی را مطرح ساخت که هر دو ادعا را رد مىکند: "اسرائیل نه یک ابرقدرت جهانى است و نه همسنگ غرب، بلکه دولت نیابتىای، یک دولت-پادگانی (Garrison State) است که مأمور به فرمانبرداری از اربابان غربی خود، در ایجاد جنگ و اغتشاش و تخریب روایتهاى منطقهاى و تحکیم کنترل غرب در آسیای غربی است.
ولی در هر روی، بایستی هر سه الگو را مورد آزمون قرار داد:
الف. هژمون نواستعمارى (ارباب غرب)؛
ب. همتراز مستقل (شریک غرب)؛
ج. مجرى نیابتى (دولت مزدور/پادگانى، قربانى ژئوپولیتیکى غرب).
هژمون نواستعمارى: اسرائیل، ابرقدرت واقعى جهان و مستعمرههاى غربى آن
پیش از آنکه به بررسى اعتبار این روایت بپردازیم، لازم است الگو و ساختار (blueprint) "استعمار" را واکاوى کنیم—که مىتوان آن را در هفت پایه و سازوکار بنیادى بخشبندى کرد:
۱. کنترل سیاسى
قدرتهاى استعمارى معمولاً نظامهاى حکمرانىاى را مستقر مىساختند که چیرگیى بىچونوچراى آنان را تضمین نماید. در برخى موارد، این به معناى حکومت مستقیم از طریق منصوب کردن فرمانداران و مقاماتى از کشور متروپل بود که قدرتهاى اجرایى، تقنینى و قضایى را در اختیار داشتند. در موارد دیگر—بهویژه در امپراتوری بریتانیا—حکومت غیرمستقیم ترجیح داده مىشد، بدین معنا که رهبران بومى در ساختار ادارى استعمارى ادغام مىگشتند، هرچند از استقلال حقیقى محروم شده و پاسخگو به مقامات امپریال بودند. این شیوه از حکمرانى به قدرتهاى استعمارى امکان مىداد تا ظاهر احترام به سنتهاى محلى را حفظ کنند، حال آنکه در عمل صرفاً ابزارى براى تحکیم چیرگیى امپریال و سرکوب پایداری بهشمار مىرفت. نمونه بارز این سیاست، هرچند که ایران هرگز مستمعره نبوده است، ولی در زمان قاجاریه که ایران میان دو ابرقدرت روس و بریتانیا بخشبندی شده بود، برای سرکوبی تنگستانی ها، مصدق السلطنه قاجار بعنوان والی فارس، به نیابت انگلیسی ها نیرو برای سرکوبی آنان فرستاده تا احساسات ضدانگلیسی بیش از آنچه که هست در ایران، برانگیخته نشود.[2]
۲. بهرهکشى اقتصادى
ویژگى بارز حکومت استعمارى، استخراج نظاممند ثروت از سرزمینهاى مستعمره بهمنظور غناى مرکز امپریال بود. مستعمرهها به تأمینکنندگان مواد خام و مصرفکنندگان کالاهاى تولید شده در متروپل تبدیل شدند، امرى که وابستگى اقتصادهاى محلى به بازارهاى امپریالى را تضمین مىکرد. دولت استعمارى غالباً مالیاتهایى را تحمیل مىکرد که صرفاً با ارز استعمارى قابل پرداخت بود، و از این طریق جمعیت بومى را ناگزیر به ورود به نظامهاى کارمزدى مىساخت. زیرساختهایى چون خطوط راهآهن و بندرها عمدتاً نه براى خدمترسانى به جمعیت محلى، بلکه در راستاى استخراج و صدور منابع ایجاد مىشد. در نتیجه، کل ساختار اقتصادى بهگونهاى سامان مىیافت که در خدمت منافع قدرت استعمارى قرار گیرد، حتى اگر این امر به قیمت توسعهى پایدار و رفاه جوامع بومى تمام شود.
۳. زور نظامى و اجبار
تحمیل و استمرار حکومت استعمارى، بهنحو چشمگیرى متکى بر قدرت نظامى و تهدید به خشونت بود. فتح مسلحانه اغلب نخستین گام در فرآیند استعمار بهشمار مىرفت و پادگانها براى اعمال چیرگی بر سرزمینها تأسیس مىگردیدند. ارتشها و نیروهاى پلیس استعمارى مأمور سرکوب شورشها و حفظ نظم بودند و در این راه، گاه از شیوههاى خشن و هراسانگیز براى واداشتن مردم به فرمانبرداری استفاده مىکردند. فرستادن نیروهاى تنبیهى در پاسخ به پایداریها، اغلب به ویرانى روستاها و کشتار غیرنظامیان مىانجامید. این ماشین نظامى نه صرفاً بهعنوان ابزارى دفاعى، بلکه بهمثابهى نشانهى دائمى از توانایى استعمارگر براى اعمال چیرگی از طریق قدرت قهرى عمل مىکرد.
۴. چیرگیى فرهنگى و ایدئولوژیک
حکومت استعمارى بر پایهى پروژهاى ایدئولوژیک و فراگیر استوار بود که هدف آن دگرگونسازى هویت فرهنگى مردمان تحت چیرگی بود. نظامهاى آموزشى بهگونهاى طراحى مىشدند که زبان، ارزشها و جهانبینى قدرت امپریال را ترویج دهند و همزمان فرهنگها و تاریخهاى بومى را خوار و ناتوان کنند. فعالیتهاى مبلغین دینى غالباً همزمان با گسترش استعمارى صورت مىگرفت و مسیحیت بهعنوان بخشى از باصطلاح "ماموریت تمدنبخش" معرفى مىشد، مأموریتى که در عمل به بىاعتبارسازى سنتهاى دینى و فلسفى بومى مىانجامید. استعمارگران از راه ادبیات، نقشهنگارى و بناهاى یادبود عمومى، روایتهایى مىساختند که چیرگیى امپریالى را خیرخواهانه، پیشرو و گریزناپذیر جلوه مىداد و بدینترتیب، چیرگیى خود را هم در نگاه مردمان مستعمره و هم در اذهان عمومى کشور متروپل مشروعیت مىبخشیدند. بهترین نمونه های آن استعماگران اسپانیایی و تحمیل کیش مسیحیت و زبان اسپانیایی به بومیان آمریکای جنوبی و لاتین بوده است؛ یا استعمارگران بریتانیایی که کیش مسیحیت کلیسای انگلیس و زبان انگلیسی را به مردمان کارائیب تحمیل کرده و در پروسه باورها و زبان های بومی آنان را ریشه کن ساختند.
۵. زیرساخت ادارى
کارآمدى ادارى براى عملکرد دولت استعمارى امرى اساسى برداشت مىشد. مقامات استعمارى دستگاههاى دیوانسالارانهاى را بنیان مىنهادند که الگو گرفته از نهادهاى کشور متروپل بودند و معمولاً ترکیبى از مقامات بیگانه و زیردستان بومى آموزشدیده آنها را در بر مىگرفتند. این سامانههاى ادارى، امکان گردآورى متمرکز مالیاتها، اجراى قوانین و نگهدارى اسناد و سوابق را فراهم مىکردند و بدینوسیله کنترل بر جمعیتهاى متنوع و گسترده را تسهیل مىنمودند. زیرساختهایى چون جادهها، خطوط تلگراف و بندرها عمدتاً با هدف گسترش دامنهى ادارى حکومت و تسهیل حرکت نیروهاى نظامى و کالاها ساخته مىشد. این زیرساختها نه دگرگونیهاى بىطرفانه، بلکه ابزارهایى طراحىشده براى تأمین منافع راهبردى و اقتصادى قدرت استعمارى بودند.
۶. مهندسى جمعیتى
رژیمهاى استعمارى اغلب به شیوههایى مبادرت مىورزیدند که ترکیب جمعیتى سرزمینهاى تحت کنترل خود را دگرگون مىساختند. در مستعمرههاى مهاجرنشین نظیر کنیا یا الجزایر، یا حتی آمریکای شمالی، استرالیا و نیوزیلند از جمعیتهاى اروپایى دعوت مىشد تا به این سرزمینها مهاجرت کرده و اجتماعات دائمى تشکیل دهند، که غالباً به جابهجایى ساکنان بومى و تصاحب اراضى حاصلخیز منجر مىگردید. در مستعمرههاى غیرمهاجرنشین، جابهجایى جمعیتها از طریق طرحهاى کار اجبارى یا اسکان هدفمند گروههاى خاص صورت مىپذیرفت. یکى از شگردهاى رایج، تشدید آگاهانهى اختلافات قومى، قبیلهاى یا مذهبى در قالب استراتژى "تفرقه بینداز و حکومت کن" بود. استعمارگران با دامن زدن به تفرقههاى درونى، احتمال پایداری یکپارچه را کاهش مىدادند و خود را بهمثابه داور و مرجع قدرت تثبیت مىنمودند.
یکی از موفق ترین اجرای این سیاست در نیم سده گذشته، انتقال تازیان از یمن و دیگر کشورهای تازی به آبخوست های میشماهیگ (بحرین) از سوی بریتانیا بود تا بافت اکثریت ۶۵٪ی ایرانی آن را تبدیل به بافت اکثریت تازی سازند تا هرگز به دولین ایران بازنگردد. البته این سیاست ویژه میشماهیگ نبود، بلکه در سال ۱۹۰۸ ترسایی و پس از اشغال آبخوست بوموسو/گپ سبزو (ابوموسی دروغین)، بریتانیا شمار بالایی از تازیان را از جنوب عربستان و بندردزدان دریایی (امارات کنونی) بدانجا منتقل ساخت، با این حرکت جمیت بومی بلوچ و هرمزگانی هرچند کوچک را وادار به ترک آن ساختند.
۷. هژمونى حقوقى و معرفتشناختى
چیرگیى استعمارى تنها به غلبهى فیزیکى محدود نبود، بلکه دربرگیرندهى چیرگیى معرفتى نیز بود. نظامهاى حقوقى مستعمرات دگرگون مىشدند تا بازتابدهندهى هنجارها و اولویتهاى مرکز امپریالى باشند؛ بدینترتیب، سلسلهمراتب نژادى نهادینه مىگشت و حقوق برابر از مردمان مستعمره سلب مىگردید. قوانین عرفى بهصورت گزینشى تدوین یا طرد مىشدند، بسته به آنکه تا چه میزان به کار مدیریت استعمارى مىآمدند. افزون بر این، تولید دانش استعمارى—از جمله قومنگارى، انسانشناسى و نقشهبردارى—در خدمت طبقهبندى و شیوارگى مردمان تحت چیرگی قرار مىگرفت و آنان را به سوژههایى براى مطالعه و انقیاد تقلیل مىداد. این چیرگیى فکرى، ایدئولوژىهاى امپریالى را تحکیم مىبخشید و اعتبار روشهاى بومى شناخت و زیستن را ناتوان مىکرد.
ناممکن بودن ساختارى (The Structural Impossibility)
اکنون با آشنایی با ساختار دولت های استمعاری و برابرسازی آن با اسرائیل، پنداشت "ابرقدرت استعمارى" بودن اسرائیل، با اندک تأمل و تحلیل فرو مىپاشد. اسرائیل نه بهلحاظ مقیاس، بلکه از منظر ظرفیت ساختارى، فاقد ارکان بنیادین ابرقدرت بویژه استعمار کلاسیک است. براى رد این توهم و افسانه، هر یک از سازوکارهاى ادعایى استعمارى را باید با برابرسازی باید سنجید:
۱. کنترل سیاسى: تابع، نه فرمانروا
ادعاى آنکه اسرائیل بر کشورهاى غربى کنترل سیاسى از نوع استعمارى اعمال مىکند، در همان مقدمهى خود فرو مىریزد. امپراتورىهاى تاریخى یا از طریق حکومت مستقیم (با نصب فرمانداران داراى اختیارات اجرایى، تقنینى و قضایى) و یا از طریق حکومت غیرمستقیم (با همدستسازى نخبگان بومى بهمثابه مدیران تابع فاقد استقلال) چیرگی مىورزیدند. هیچیک از این الگوها در مورد اسرائیل مصداق ندارد. هیچ نایبالسلطنه یا فرماندارى از سوى تلآویو در پایتختهاى غربى نصب نشده و هیچ رهبر غربى تابع، بهعنوان مجرى دستورات اسرائیلى عمل نمىکند.
در مقابل، تأثیرگذارى اسرائیل از طریق لابىگرى، کارزارهاى تخریب شخصیت، تبلیغات و فشارهاى ادعایى اعمال مىشود—روشهایى که با سازوکارهاى حاکمیت امپریالى فاصلهى بنیادین دارند.
نمونه بارز این امر در جریان انتخابات سراسرى سال ۲۰۱۹ بریتانیا رخ داد. جرِمى کوربین، رهبر وقت حزب کارگر و چهرهاى محبوب در میان روشنفکران، دانشجویان و جوانان بریتانیایی بهسبب مواضع ضدجنگ، ضدخشونت و پشتیبانی اصولى از حقوق فلسطینیان، هدف یورشهای سازمانیافتهى لابىهاى هوادار اسرائیل قرار گرفت. کارزارهاى تخریب شخصیتی، پشتیبانی او از راهحل دو دولتى و نقد سیاستهاى اشغالگرانهى اسرائیل را با یهودستیزى نهادینهشده برابر دانستند. نشت اسناد داخلى اکنون نشان می دهند که این تلاشها بخشى از یک عملیات هماهنگ براى ناتوان موقعیت انتخاباتی او بود که با بهرهگیرى از رسانهها، اطلاعات نادرست را بهسلاحى سیاسى تبدیل نمودند.[3] نکتهى مهم آن است که این عملیات هرچند فرایند دموکراتیک بریتانیا را تحریف کرد، اما متکى بر دستکارى نهادهاى داخلى بود و نه اعمال کنترل مستقیم. نیز قدرت استعمارى نافرمانى را بهصورت ساختارى سرکوب مىکرد: خیزشها در هم شکسته مىشدند، مخالفتها پاکسازى مىگشتند و فرمانبرداری از طریق برترى نظاممند به کرسى مىنشست. استعمار مبتنى بر ساختار است، نه معامله؛ بر چیرگیى نهادینه، نه اقناع پراکنده. در حالىکه امپراتورىها فرمان مىدادند، اسرائیل ترغیب مىکند؛ در جایى که متروپلها حکم مىراندند، اسرائیل صرفاً تأثیرگذارى مىنماید—و همین تمایز، تشبیه اسرائیل به یک قدرت استعمارى را بىاعتبار مىسازد.
۲. بهرهکشی اقتصادی: آینهی ترکخوردهی استعمار
ادعای اینکه اسرائیل همانند یک کلانشهر نواستعماری به بهرهکشی اقتصادی از کشورهای غربی میپردازد، با سازوکارهای تاریخی استخراج ثروت همخوانی ندارد. کارکرد اصلی استعمار—انتقال نظاممند ثروت از پیرامون به مرکز—نیازمند آن است که مستعمرات بهعنوان منابع اولیه و بازارهای مصرفی اسیر عمل کنند، وابستگیای بازگشتناپذیر ایجاد کنند. اسرائیل هیچیک از این نقشها را برای بهاصطلاح "مستعمرات غربی" خود ایفا نمیکند. بهجای استخراج مواد خام از این کشورها، به واردات صنعتی پیشرفتهی آنها (سلاح، فناوری و دارو) و محصولات کشاورزیشان وابسته است. در حالی که قدرتهای استعماری نظامهای پولیای تحمیل میکردند که مستعمرات را به ارزهای امپراتوری وابسته میساخت، اقتصاد اسرائیل خود تابع دلار و یورو باقی ماندهاست—بانک مرکزی آن به طور مداوم با سیاستهای مالی غرب تطبیق مییابد. مهمتر اینکه، زیرساختهای استعماری برای غارت منابع طراحی شده بودند؛ اما زیرساختهای اسرائیل (بندرگاهها، دیوارها، شبکههای نظارتی) نه برای تخلیهی ثروت غرب، بلکه برای بقا و امنیت داخلی آن ساخته شدهاند.
اگرچه برخی سیاستمداران به وابستگی اسرائیل به کمکهای خارجی انتقاد دارند، اما جریان بهاصطلاح "استخراج"، در واقع معکوس است: بازارهای غربی نوآوری فناورانهی اسرائیل را نه بهعنوان باج، بلکه بهعنوان داراییهای سودآور جذب میکنند؛ در حالی که بستههای کمک مشروط—وابسته به تبعیت ژئوپولیتیکی—وابستگی اسرائیل به حامیان خارجی را تقویت میکند. بهرهکشی واقعی اقتصادی، توسعهی محلی را خفه میکند؛ اما رشد اسرائیل از طریق ادغام جهانی حاصل شده، نه سلطه بر دیگران. در جایی که امپراتوریها وابستگی مهندسی میکردند، اسرائیل آسیبپذیری را چانهزنی میکند. در جایی که مستعمرات سوخت صنایع استعمارگران بودند، اسرائیل مصرفکنندهی کالاهای غربی است. این وارونگی، آن قیاس را فرو میریزد: یک هژمون نمیتواند همزمان بازار ارباب خود باشد.
۳. زور نظامی و اجبار: الگوی استعمار
اگرچه اسرائیل از نظر سطحی شباهتهایی به قدرتهای استعماری دارد، اما ماشین نظامی آن بیچونوچرا با منطق استعماری سلطه از طریق خشونت همراستا است. حاکمیت استعماری با جنگ و تسخیر مسلحانه آغاز میشود—تصرف سرزمین از راه زور که اسرائیل در کارزارهای بنیانگذار خود آن را بازتولید کرد، از طریق اخراج و آوارگی کنترل را بهدست آورد. پس از آن، سلطهی پادگانی تثبیت شد: پایگاههای نظامی دائمی، شهرکهای مستحکم و ایستهای بازرسی فراگیر نه بهعنوان اقدامات امنیتی موقت، بلکه بهعنوان ابزارهای سلطهی دائمی عمل میکنند، مشابه پایگاههای امپریالی که برای سرکوب جمعیتهای اشغالشده طراحی شده بودند. الزام استعماری سرکوب تنبیهی در دکترین تلافیجویی نامتناسب اسرائیل نمود مییابد: دکترین بازدارندگی اسرائیل شدیداً به سایهی زرادخانهی اتمی اعلامنشدهاش متکی است—سلاحی روانی که نخبگان امنیتی آن را بهعنوان آخرین ضامن حاکمیت اسطورهپردازی کردهاند. اما این ابهام بهدقت پرورشیافته، زیر ذرهبین به نمایش تسلیم بدل میشود. موشکهای جریکو که بهعنوان نماد قدرت مستقل نمایش داده میشوند، بهطور برگشتناپذیر به سامانههای پیشران تحت مجوز آمریکا و فناوری هدایت اروپایی وابستهاند؛ زیردریاییهای کلاس دلفین که قادر به پرتاب کلاهکهای هستهای در آبهای دشمن هستند، همچنان به اجزای ساخت آلمان و زیرساخت هدفگیری ماهوارهای ناتو وابستهاند. این خودتعیینی نیست، بلکه "نابودی اجارهای" است—پارادوکسی که در آن سلاحهایی که بهعنوان نماد استقلال تبلیغ میشوند، اسرائیل را به اربابانش زنجیر میکنند.
جغرافیا این زنجیرها را بیشتر محکم میکند: هر یورش هستهای، فلسطین، اردن و سوریه را آلوده خواهد کرد—سرزمینهایی که برای توسعهی صهیونیسم حیاتیاند—و جاهطلبی استعماری را به حماقتی انتحاری بدل میسازد. زمانی که اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ تأسیسات هستهای ایران را بهطور متعارف بمباران کرد اما زرادخانهی خود را دستنخورده باقی گذاشت، عملکرد راستین پلوتونیوم را آشکار ساخت: نه بهعنوان سپری برای تلآویو، بلکه بهعنوان نگهبان سرمایهی آنگلو-آمریکاییِ سرمایهگذاریشده در میدانهای نفتی کاسپی و خلیج فارس. راکتور دیمونا خود، هدیهای استعماری از فرانسه بود که برای درهمشکستن پانعربیسم ناصر ساخته شد و این پویایی را بهروشنی نشان میدهد.[4] ابرقدرتها بدون ترس سلاحهای خود را آزمایش میکنند؛ دولتهای دستنشانده آنها را پنهان میکنند، زیرا افشا شدنشان میتواند پیمان نانوشتهی امپریالی را که اجازهی موجودیتشان را میدهد، در هم بشکند.
افزون بر این، پایداری مردمى بهگونه مکرر منجر به نابودی روستاها، بازداشتهاى دستهجمعى و بمبارانهاى هوایىِ زیرساختهاى غیرنظامى مىشود تا ترس جمعى را نهادینه سازد. این خشونت نظاممند—که دامنهى آن تا اعدامهاى فراقضایى، شکنجه و جنگهاى محاصرهای گسترش مىیابد—نه در راستاى اهداف دفاعى، بلکه در خدمت غایت استعمارىِ اصلى قرار دارد: خُرد کردن مخالفت از طریق ایجاد ترس و رعب عبرتآموز. همانگونه که امپراتورىهاى تاریخى از لشکرکشىهاى تنبیهى براى نابودى شهرها و روستاهاى سرکش بهره مىگرفتند، اسرائیل نیز از تسلیحات دقیق براى ویرانسازى محلهها استفاده مىکند؛ و چنانکه ارتشهاى استعمارى با اجراى اعدامهاى علنى قدرت خود را به نمایش مىگذاشتند، پهپادها و تکتیراندازهاى همیشهحاضر اسرائیلى نیز همین صحنهسازى چیرگیى مطلق را بازتولید مىنمایند. با این حال، تمایزى بنیادین میان این دو می باشد: گرچه قدرتهاى استعمارى مرتکب جنایاتى فجیع مىشدند و خشونت را ابزار کنترل (و گاه ابراز انحرافات سادیستی) مىساختند، بهندرت به نسل کُشی نظاممند دست مىزدند. رفتار اسرائیل—با شواهدى نظیر آوارگى گسترده، ایجاد قحطى مصنوعى و اظهارات صریح مقامات دربارهى نیات خود—با پروژهاى در جهت "پاکسازی جمعیتی" همراستا مىنماید، که مىتوان آن را در ردیف نسلکشى تاریخى ایالات متحده علیه بومیان آمریکا در چارچوب استعمار مهاجرمحور طبقهبندى کرد.[5] ارتش اسرائیل بدینسان نقش همزمانِ "شمشیر و سپر" را ایفا مىکند—نه صرفاً در سرکوب پایداری، بلکه در فرسایش روانىِ ارادهى زیستن بهعنوان یک ملت کهنسال که کورش بزرگ در سده ششم پیش از میلاد پایه گذار آن بود و آن یهودیان باستان، امروز مسلمان وفلسطینی نام گرفته اند.[6] در نتیجه، در این قلمرو، اسرائیل دیگر صرفاً قیاسى استعمارى نیست، بلکه تجلّىِ عینىِ ذات استعمار است: حکمرانى از طریق خشونت و کُشتار دستجمعی.
در همین راستا، روایت اسرائیل بهمثابهى "ابرقدرت نظامى"، بیش از آنکه بازتاب راستین باشد، نوعى نمایش سیاسى است. ابرقدرت راستین براى دریافت کمک تسلیحاتى، با فوریت استغاثه و التماس نمىکند (همچون رفتار نتانیاهو در جریان درگیرىهاى ۲۰۲۱ در غزه). دولتِ برخوردار از حاکمیت کامل، تحت تهدید توقف کمکهاى نظامى از سوى حامى خود عمل نمىکند (چنانکه در سال ۲۰۲۴ رخ داد). و مهمتر از همه، توان بازدارندگى و امنیت وجودىِ یک ابرقدرت، وابسته به پشتیبانى سایر کشورها نیست.
این وابستگى ساختارى بهطرزى فاجعهبار در جریان درگیرى ژوئن ۲۰۲۵ با ایران آشکار شد؛ درگیرىاى که پس از حملهى پیشدستانهى اسرائیل به ایران در ۱۲ ژوئن آغاز گردید. با پاسخ ایران از طریق یک رشته یورشهای موشکىِ مداوم و دوازدهروزه—که بهگفتهى گزارشها، زیانهاى زیرساختى و اقتصادىِ آن به حدود نیم تریلیون دلار آمریکا رسید—توان دفاعى اسرائیل بهشدت متکى بر سامانههاى دفاع موشکىِ یکپارچهى غربى بود (از جمله سامانهى دفاعى THAAD آمریکا، پشتیبانى دریایى بریتانیا، و هماهنگى رادارى اردن). پژوهشهاى مؤسسهى جهانیى مطالعات استراتژیک (IISS) و مؤسسهى RAND بهگونه مداوم هشدار دادهاند که یورشهای موشکىِ پیوسته—بهویژه از سوى کشورى مانند ایران با زرادخانهاى وسیع—مىتوانند ظرف چند روز سامانهى چندلایهى دفاعى اسرائیل را از کار انداخته و موجب فروپاشى دومینوى زیرساختى گردند: شبکههاى برق، تأسیسات شیرینسازى آب، و سامانههاى ارتباطى دچار اختلالى جبرانناپذیر مىشدند که فروپاشى اجتماعى گسترده و توقف عملى کارکرد دولت را در پى مىداشت. در رویارویی با چنین آسیبپذیرى وجودى، رهبران اسرائیل فوراً از واشنگتن خواهان مداخلهى دیپلماتیک براى پایان دادن به درگیرى شدند.[7] این روند—آغازگرىِ تشدید بحران منطقهاى، بهدنبال آن وابستگى به قدرتهاى خارجى براى بقا—نشاندهندهى پارادوکس دولت-پادگانى است:[8] دولتى که پرخاشگرى منطقهاى را به نمایش مىگذارد، اما فاقد تابآورى خودبسندهى لازم براى تعریف هژمونى اصیل است. ابرقدرت حقیقى، جنگى را آغاز نمىکند که تداوم یا پایان آن وابسته به ارادهى حامیانش باشد.
۴. چیرگیى فرهنگى و ایدئولوژیک: ستون مفقوده
اسرائیل بهگونه بنیادین فاقد سازوکارهاى فرهنگى است که در هژمونىهاى استعمارىِ کلاسیک به چشم مىخورد. امپراتورىهاى اروپایى پروژههاى ایدئولوژیک فراگیرى را براى محو هویتهاى بومى به اجرا گذاشتند: با تحمیل زبانهاى خود، صدور دین رسمى دولت، و بازتفسیر لشکرکشیها بهعنوان "تمدنبخشى" خیرخواهانه. در مقابل، اسرائیل هیچ جاهطلبى فرهنگى مشابه در مقیاس جهانى از خود نشان نمىدهد. زبان عبرى نوین—اگرچه احیا شدهاى مصنوعى است—نه بر جمعیتهاى اشغالى تحمیل مىشود و نه بهصورت جهانی ترویج مىگردد؛ بلکه صرفاً بهعنوان زبان بومى ملى ایفای نقش مىکند. یهودیت، بهدلیل فقدان میل تبشیریِ مسیحیت، فاقد تلاشهاى دولتى براى گرویدن دیگران به این دین است. استعمار آشپزخانهاى (culinary imperialism) نیز در کار نیست: اسرائیل غذاهاى منطقهاى مانند حمص و فلافل را مصادره مىکند، اما سنتهاى غذایى محلى را دگرگون نمىسازد.
با این حال، اتهام تأثیر فرهنگىِ نامتقارن در فضاى رسانهاى غرب همچنان پابرجاست. هالیوود—بهعنوان بُردار اصلى قدرت نرم ایالات متحده—بر اساس شواهد موجود، همسویى نهادین با روایتهاى هوادار اسرائیل از خود نشان مىدهد.[9] پژوهشها الگویى از ترجیح در انتخاب بازیگرانى را نشان مىدهند که علناً از صهیونیسم پشتیبانی مىکنند—بهویژه در ژانرهاى کمدى و سبکهاى آشناپذیر—در حالىکه صداهاى مخالف با حذف یا حاشیهرانى روبرو مىشوند. این روند، تبلیغ دینى نیست بلکه مهندسى روایت است: نهادینهسازىِ مشروعیت دولت اسرائیل در بستر مصرف فرهنگىِ جریان اصلى در غرب. تأثیر این روند، نفوذ ایدئولوژیکِ نامحسوس است—برخاسته از کانالهاى عاطفى، نه تحمیل الاهیّاتى. با اینهمه، باید تأکید کرد که این تأثیر، تأثیرى مبادلهاى است و نه هژمونى معرفتى. قدرتهاى استعمارى، نظامهاى آموزشى را بازنویسى مىکردند تا تاریخهاى بومى را محو سازند؛ در حالىکه لابىهاى فرهنگى اسرائیل صرفاً از سکوهاى موجود در غرب بهرهبردارى مىکنند. آنجا که اسپانیا نسخ خطى ناهواتل را براى تحمیل کاتولیسیسم نابود مىکرد، هالیوود با گزینشگرى خود ساختارهاى قدرت موجود را تقویت مىکند—بىآنکه آگاهىِ جمعىِ غرب را تحت چیرگیى تلآویو قرار دهد. فقدان تحمیل زبان عبرى، نبود برنامهى درسىِ دولتى یا معمارى عظیمى که برترى اسرائیل را ستایش کند، نشانگر غیبت کامل چیرگیى فرهنگى واقعى است. به گفته ای بسیارساده، اسرائیل داری یک فرهنگ و تمدن مشخصه و پویا نیست که بتواند بر روی دیگر مردمان جهان اثر بگذارد.
۵. زیرساخت ادارى: خلأ بوروکراسىِ امپریالى
رابطهى اسرائیل با غرب فاقد هرگونه سازوکار ادارى است که لازمهى چیرگیى استعمارى بهشمار مىآید. قدرتهاى استعمارى بوروکراسىهاى رسمى را براى ادارهى سرزمینهاى تحت چیرگی بنا مىنهادند—با فرستادن مقاماتى از کشور متروپل براى اعمال نظامهاى مالیاتى، قوانین و سازوکارهاى ثبت اسناد، که همگى در خدمت استخراج منابع و اعمال کنترل بودند. اسرائیل هیچ ساختار ادارى مشابهى بر آنچه برخى "مستعمرات غربى" مىنامند، اعمال نمىکند. هیچ مقام منصوب از سوى اسرائیل در لندن یا واشنگتن مالیاتى گردآورى نمىکند؛ هیچ چارچوب حقوقى طراحىشده در تلآویو بر نظام حقوقى اروپا یا آمریکا تقدم ندارد. زیرساختهاى استعمارى—همچون جادهها، بندرگاهها و خطوط آهن—در خدمت استخراج منابع و جابهجایى قوا بودند؛ حال آنکه ایستهاى بازرسی و دیوارهاى جدایى اسرائیل صرفاً براى انزواى سرزمینى ساخته شدهاند، نه بهرهکشى اقتصادى از غرب. مهمتر آنکه، دولتهاى استعمارى نهادهاى بومى را تحت انقیاد مرکز امپراتورى قرار مىدادند. در مقابل، کشورهاى غربى حاکمیت کامل خود را حفظ کردهاند: کنگرهى آمریکا پرداخت کمکها را به رعایت حقوق بشر مشروط مىکند؛ دادگاههاى اتحادیهى اروپا شرکتهاى اسرائیلى را تحت تعقیب قرار مىدهند؛ و دیوان کیفری جهانی براى برخى مقامات اسرائیلى قرار بازداشت صادر کرده است.[10] آنجا که قدرتهاى استعمارى نظامهاى دائمى حکمرانى مىساختند، اسرائیل صرفاً توافقهاى موقت و موردى براى بقاى خود منعقد مىسازد. فقدان سازوکار ادارىِ سلسلهمراتبی—نه جریان مالى بهسوى اورشلیم، نه نظارت بر مجالس قانونگذار غربى—بهشدت بنیان ادعاى "ابرقدرت بودن" را ناتوان مىکند. استعمار نیازمند بروکراسى است؛ اسرائیل صرفاً از نفوذ مبادلهاى برخوردار است.
۶. مهندسی جمعیتی: محدودیتهای تقلید استعماری
مداخلات جمعیتی اسرائیل، هرچند پژواکی از تاکتیکهای استعماری در قلمروهای مورد مناقشه دارند، فاقد مقیاس امپراتوری و چیرگی ساختاری هستند که ویژگی تعیینکننده چیرگی تاریخیاند. قدرتهای استعماری بهگونه نظاممند سرزمینهای تحت چیرگی را از طریق استقرار مهاجران (برای نمونه، مهاجران فرانسوی در الجزایر که بومیان را جابهجا کردند)، جابهجایی اجباری جمعیتها، و ایجاد گسستهای قومی مهندسیشده برای درهمشکستن پایداری، بازسازی میکردند. اسرائیل تنها در سطحی منطقهای این الگو را تقلید میکند: شهرکسازی در غزه و کرانه باختری موجب جابهجایی فلسطینیها میشود، که بازتابی از تملک سرزمینی در استعمار مهاجرنشین است؛ جذب گروههای اقلیت (مانند دروزیها و چرکسها) یادآور تاکتیکهای "تفرقه بینداز و حکومت کن" استعمارگران است. با این حال، این راهبردها در محدوده جغرافیایی مشخصی باقی میمانند. اسرائیل در مستعمرات پنداشتی غربی خود هیچگونه تغییر جمعیتی ایجاد نمیکند—نه شهرکسازی در اروپا، نه جابهجایی جمعیتهای آلمانی یا فرانسوی، و نه دامنزدن به تنشهای قومی در آمریکا برای پیشبرد منافع خود. در حالیکه بریتانیا بهمنظور تحکیم اقتدار امپراتوری خود در سطح جهانی، شکافهای میان هندوها و مسلمانان را تشدید کرد، دستکاریهای اسرائیل ابزارهای محلی بقا هستند، نه سازوکارهای کنترل فراقارهای. فقدان مهندسی جمعیتی خارج از سرزمین فلسطین/اسرائیل—یعنی عدم وجود مهاجرت سازمانیافته یهودیان برای تغییر بافت جمعیتی جوامع غربی یا برهمزدن تعادل قومی در اروپا—نشان میدهد که سیاستهای استعماری اسرائیل سرکوبی موضعیاند، نه نشانهای از یک امپراتوری جهانی.
۷. چیرگی حقوقی و معرفتی: حدود کنترل
اسرائیل در حوزههای حقوقی و معرفتی تمایلاتی استعماری از خود نشان میدهد، اما فاقد چیرگی نهادیای است که مشخصه قدرتهای سلطهگر بهشمار میرود. حکومتهای استعماری نظامهای حقوقیای تحمیل میکردند که سلسلهمراتب نژادی را نهادینه میساختند (برای مثال، قوانین آپارتاید) و از طریق نقشهبرداری، قومنگاری و آموزش، چیرگی معرفتی را برای حذف حاکمیت بومی اعمال مینمودند. اسرائیل این امر را در داخل سرزمینهای تحت کنترل خود بازتولید میکند: قوانین تبعیضآمیز به نفع شهروندان یهودی تدوین شدهاند؛ شهرکسازیها با بهرهگیری از قوانین اصلاحشده عثمانی و بریتانیایی به تصرف املاک فلسطینیان میپردازند؛ باستانشناسی و نقشهنگاری به ابزاری برای نفی بومیبودن فلسطینیان بدل شدهاند. اما در عرصه جهانی، اسرائیل به چنین چیرگیای دست نمییابد. در حالیکه قدرتهای استعماری کدهای حقوقی جوامع تحت چیرگی را بازنویسی میکردند، اسرائیل نمیتواند قانونگذاری کشورهای غربی را دیکته کند—بلکه صرفاً میکوشد با لابیگری (برای نمونه، یکسانسازی انتقاد از صهیونیسم با یهودستیزی) تفسیر قوانین را به نفع خود منحرف سازد تا دامنه انتقادات را محدود نماید.
نتیجه آن تأثیری محدود است: دادگاههای اروپایی جنایات جنگی اسرائیل را بررسی میکنند، اما توان اجرای احکام را ندارند؛ دانشگاهها روایتهای تاریخی اسرائیل را به چالش میکشند، ولی با سرکوب نهادی و برچسب "همدست تروریسم" روبرو میشوند؛ نهادهای سازمان ملل اشغال را محکوم میکنند، اما به واسطه وتوی غربیها، از اعمال مسئولیت بازمیمانند. نکته اساسی آنکه در حالیکه دولتهای غربی مدعی ارزشهای لیبرال هستند، سرکوب منتقدان داخلی (اعم از هنرمندان و فعالان) شکافی عمیق میان گفتار و کردار آنها را آشکار میسازد.
استثناگرایی هستهای اسرائیل—گریز نیمسدهی آن از پیوستن به پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT)—نماد بارز ریاکاری حقوقیای است که مشروعیت ادعایی آن را تقویت میکند. آنجا که ابرقدرتها، مانند آمریکا، قوانین جهانی را به سود خود بازنویسی میکنند (برای مثال، خروج از پیمان ضد موشکهای بالستیک)، اسرائیل صرفاً از خلأهای حقوقیای بهره میبرد که حامیانش ایجاد کردهاند. نابینایی تشریفاتی آژانس جهانی انرژی اتمی نسبت به نیروگاه دیمونا—که با ۵۳ وتوی آمریکا در شورای امنیت از سال ۱۹۷۰ تاکنون تضمین شده—ابهام هستهای را به سکوتی استعماری بدل میکند: امتیازی که غرب به اسرائیل اعطا کرده ولی برای کشورهایی چون ایران یا کره شمالی غیرقابل دسترسی است. زمانی که مردخای وانونو در سال ۱۹۸۶ این سکوت را شکست و اسرار درونی نیروگاه را فاش کرد، موساد با همکاری سیا او را از رم ربود—واکنشی فراقانونی نه از سوی کشوری مستقل که از سوی بازیگری جانشین که توطئه حامیان خود را اجرا میکند.[11] در اینجاست که نهایت چیرگی معرفتی آشکار میشود: "خودمختاری راهبردی" اسرائیل نمایشی است که در ژنو و نیویورک به اجرا درمیآید، و کلاهکهای هستهای آن، صرفاً تزئینات صحنهایاند در نمایشگاهی از شکستناپذیری ساختگی. تسلیحات هستهای به قفسی زرین برای دولت پادگانی بدل میشوند، و همین رازداری، اسرائیل را به ابزاری ژئوپولیتیکی فرو میکاهد.
این پویاییِ معافیت از مجازات، به خاموشسازی منتقدان نهادی نیز گسترش یافته است. هنگامیکه فرانچسکا آلبانزه—حقوقدان ایتالیایی و گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور سرزمینهای اشغالی فلسطین—در گزارشی در ژوئن ۲۰۲۵، به مستندسازی همدستی شرکتهای جهانی در وقایع غزه پرداخت، ۴۸ نهاد (از جمله مایکروسافت، آلفابت، و آمازون) را شناسایی کرد که از زیرساختهایی سود میبرند که موجب آوارگی فلسطینیان میشود. نتیجهگیری او مبنی بر اینکه نسلکشی "ادامه مییابد، زیرا سودآور است"[12],[13],[14] بلافاصله واکنش تند ایالات متحده را در پی داشت: وی تحت فرمان اجرایی ۱۴۲۰۳ بهعنوان "شخص معینشده خاص" شناخته شد، داراییهایش مسدود گردید و هرگونه معامله با نهادهای آمریکایی جرمانگاری شد. این تحریم نه به دلیل نادرستی محتوای گزارش، بلکه به سبب افشای پیوند سرمایهداری غرب با جنایات جنگی اعمال شد و نمادی روشن از نامتقارنی قدرت به شمار میآید. اسرائیل خود قادر به مجازات یک مقام سازمان ملل نیست؛ در عوض، حامیان آن از سامانههای حقوقی خود بهمثابه سلاحی برای محافظت از همدستان شرکتی و بیاعتبارسازی راستینتهای ناخوشایند استفاده میکنند.
نکته کلیدی آن است که چیرگی معرفتی استعمار، ایدئولوژیهایی از برتری ذاتی خلق میکرد (برای مثال، "بار سنگین مرد سفید")، در حالیکه ادعای برتری فکری اسرائیل، بیش از آنکه بازتاب چیرگی ساختاری باشد، نشان از غرور بیپایه دارد. بههمین دلیل، اسرائیل ابزارهای استعماری را در قلمرو داخلی بهکار میبرد، ولی در جهان غرب صرفاً از شکافهای آگاهی جمعی بهرهبرداری میکند—و این فاصلهای ژرف با هیمنه سلطهگران جهانی دارد.
در نتیجه، ادعای اسرائیل مبنی بر ابرقدرتی نئواستعماری، در برابر تحلیل ساختاری فرومیپاشد. چیرگی استعماری مستلزم سازوکارهای درهمتنیدهای است که اسرائیل صرفاً یکی از آنها را بهکمال بهکار گرفته است: اجبار نظامی. اشغال خشن آن—مشخصشده با فتح سرزمینی، چیرگی پادگانی، و منطق ریشهکنسازی—بیشک بازتابی از خشونت هستهای استعمار است. با اینحال، این پدیده، منطقهای است نه جهانی. مهمتر آنکه هرچند اسرائیل از تاکتیکهای استعماری بهره میبرد، فاقد ظرفیتی ساختاری است که مشخصه پایتختهای تاریخی امپراتوری بوده است.
اسرائیل مرگبارترین ابزار غرب برای کنترل منطقهای است—نمایندهای مسلح که مأموریت دارد دشمنانی را درهمکوبد که اربابانش جرئت رویارویی مستقیم با آنها را ندارند. خشونت آن نشانه حاکمیت نیست، بلکه خشونتی اجارهای است. زمانیکه غزه در آتش میسوزد، غرب با زبانی دوپهلو "خویشتنداری" را زمزمه میکند و همزمان قراردادهای تسلیحاتی امضا مینماید؛ و آمریکا خواب ساختن یک ریویرا بر خاکستر و خون مردم غزه را در سر میپروراند.
ب. توهم برابری: حاکمیت ساختاری بهمثابه مرز تعیینکننده
ناتوانی اسرائیل در همترازی با دولتهای غربی، در سلسلهمراتبی آشتیناپذیر از حاکمیت ریشه دارد. جاییکه ملتهای غربی از توانایی خودمؤلفی مستقل برخوردارند—یعنی امنیت، تابآوری اقتصادی، و کنشگری دیپلماتیک آنها از انسجام تمدنی، نهادی و سرزمینی درونی ناشی میشود—اسرائیل موجودیتی مشتقشده است. مشروعیت بنیادین آن نه از ریشههای تاریخی تغییرناپذیر، بلکه از بهرسمیتشناسی تحمیلی خارجی نشأت گرفته است؛ بازدارندگی نظامی آن وابسته به سختافزار وارداتی و پوشش دیپلماتیک است؛ بقاء اقتصادیاش بر یارانههای مشروط تکیه دارد. این نامتقارنی، فراتر از همسویی سیاسی یا نفوذ تاکتیکی است؛ بلکه تجسم تمایزی ماهوی میان قدرت خودمجازساز و قدرت مشروط است. حاکمیت غرب، خودارجاع است و انتخابهای آن، نهایتاً فقط به منطق درونی خود پاسخگوست. حاکمیت اسرائیل، همواره در گرو است—یک ساختار خیالی که به واسطه قدرتهایی تداوم مییابد که نه میتواند آنها را محدود کند، نه در برابرشان رویارویی و ایستادگی بهمثل نماید، و نه بدون آنها موجودیت داشته باشد. برابر دانستن معمار و مصنوع، پوچی ژئوپولیتیکی است—خطایی که ولیعهد بهگونهای تراژیک مرتکب شد. او، در جستوجوی مشارکت با چاقوی ژئوپولیتیکی ساختهشده بهدست امپراتوری، ابزار را هدف قرار داد، نه دستی را که آن را میگرداند. حاکمیت را نمیتوان از مستأجر به عاریت گرفت.
از اینرو، ادعای برابری میان آنها، همانند اشتباه گرفتن داربست با بنای اصلی، یا عروسک خیمهشببازی با عروسکگردان است. و این به راستینتی بنیادی اشاره دارد: اسرائیل پروژه پسااستعماری غرب است.
اسرائیل؛ هژمونِ کاذب، دولتِ پادگانی، قربانی ژئوپولیتیکی غرب
فروپاشی تصور قدرت فائقه و برابری حاکمیتی اسرائیل، راستینتی تاریکتر را نمایان میسازد: سرکشی سرزمینی و خشونت نظامی آن در حقیقت تلاطمهای یک دولت مزدور است—رهاشده از سوی امپراتوریهای زوالیافته غربی تا دشمنانی را درهم کوبد که چنگالهای تحلیلرفته خودِ آنان دیگر توان لمسشان را ندارد؛ دولتی نیابتی که مأمور اجرای خشونتهای استراتژیک واگذارشده به بیرون است، در حالیکه خود بار نفرت جهانی را به دوش میکشد.
اسرائیل نیز همچون دولتهای مصنوعیای که از میانرودان تا خلیج فارس تراشیده شدند—عراق (۱۹۲۱)، عربستان سعودی (۱۹۳۲)، کویت (۱۹۶۱)، اردن (۱۹۴۶) و امارات متحده عربی (۱۹۷۱)—در سال ۱۹۴۷، زاییده امپراتوری بریتانیاست. تأسیس آن نه کنشی از خودتعیینگری ملی، بلکه مانورى استعماری بود که با هدف تضمین منافع غرب در منطقهای متلاطم مهندسی شد. اینکه حکومتهای دستنشانده عربی پس از یک سده همچنان تابع فرامین آنگلو-آمریکاییاند، اسطوره "استادی" اسرائیل را بهکلی درهم میشکند. جایگاه "ابرقدرتی" تلآویو، نمایشی حسابشده است، طراحیشده برای پنهانسازی نقش حقیقی آن: ایفای نقشِ پادگانىترین دولتِ نیابتی غرب—سلاحی انسانى که تربیت شده تا دشمنانی را درهمکوبد که اربابانش از رویارویی مستقیم با آنان هراس دارند.
خشونت اسرائیل از جنس حاکمیت نیست، بلکه خشونتی اجارهای است؛ بقای آن بهصورت حیاتی به ۳.۸ میلیارد پوند تزریق نظامی سالانه ایالات متحده و ۵۳ وتوی آمریکایی در سازمان ملل—که آن را از پاسخگویی در قبال جنایات جنگی مصون میسازند—وابسته است. نکته اساسی آن است که اسرائیل همان کارکرد سلطهجویی جمهوری اسلامی ایران را ایفا میکند—یعنی تبدیل شدن به "مترسک" چیرگی غرب—اما با قدرتی بیپایان بیشتر. آنجا که رژیم تهران برای توجیه پایگاههای نظامی آمریکا در قطر یا اعمال تحریمها علیه سوریه بهکار گرفته میشود، اسرائیل خود را بهعنوان هیبتی تمامعیار عرضه میکند: نیرویی مسلح به سلاح هستهای که جهان عرب را به انفعال میکشاند. اما مرگبارترین کاربرد آن در جای دیگری نهفته است: اسرائیل بهمنزله آهنربای نفرت جهانی منصوب شده، جذبکننده خشم جهانیای که در غیر این صورت متوجه واشنگتن، لندن یا بروکسل میشد. زمانیکه دونالد ترامپ از "ریویراى لوکس بر خون و خاکستر غزه" خیالپردازی میکند، این اسرائیل است که ویران میکند و بمباران مینماید—در حالیکه سرمایه آنگلو-آمریکایی به مناقصههای بازسازی چشم دوخته، و اسرائیل بار محکومیت جهانی را به دوش میکشد.
اسرائیل ۸۷٪ از کل کمکهای نظامی خارجی ایالات متحده را جذب میکند و ارتش آن عملاً به نیرویی مزدور بدل شده است. فلسطینیان زیر چکمههای اشغال جان میبازند. این پویایی معاملاتی فراتر از وابستگی صرف به یارانههاست و به حوزههای بهرهکشی متقابل—ولو نامتقارن—گسترش مییابد. در حالیکه سازوکار نظامی اسرائیل در قامت یک نیروی مزدور عمل میکند، ارزش آن برای حامیان غربی با عملکردش بهعنوان آزمایشگاه اجارهای و پایگاه اطلاعاتی افزایش مییابد. نوآوریهای میدانی اسرائیل—پرورده فشار مداوم اشغال و درگیریهای نامتقارن مکرر—زمینه آزمایش راستین برای فناوریهای نظارتی، راهبردهای جنگ سایبری و تاکتیکهای نبرد شهری را فراهم میکند که بعدها بدست دولتهای غربی خریداری یا بهکار گرفته میشوند. آنچه بهعنوان اکوسیستم "ملت نوآور" معروف شده، بهویژه شرکتهای اطلاعاتی سایبری چون NSO Group، ابزارهای سرکوب دیجیتال را صادر میکنند که به تحکیم حکومتهای استبدادی همسو با منافع غرب، از عربستان تا جمهوری آذربایجان، یاری میرسانند. همزمان، اطلاعات جمعآوریشده—زیر عنوان "همکاری ضدتروریسم"—به سازمانهای اطلاعاتی غربی منتقل میگردد، اطلاعاتی که در غیر اینصورت دستنیافتنی میبودند. بدینسان، دادههای حاصل از اشغالگری به سرمایه ژئوپولیتیکی لندن، واشنگتن و بروکسل بدل میشوند. از اینرو، بقای دولت پادگانی تنها از مسیر "کمک" تأمین نمیشود، بلکه از طریق نقش آن بهعنوان میدان راستین تیراندازی و فناور مزدور نیز تداوم مییابد—به غرب اجازه میدهد هم خونریزی و هم تباهی اخلاقیِ ضروری برای حفظ چیرگی رو به زوال خود را برونسپاری نماید.
بدینترتیب، اسرائیلیان، گرفتار در میدان نبرد، همزمان به تیغ و قربانی غرب بدل میشوند. همچون گلادیاتورهای روم که برای خشنودی تماشاگران یکدیگر را میکشتند، اسرائیل میریزد تا اربابانش نیازى به ریختن نداشته باشند. این خدمتگزاری بهایی غیرانسانی دارد: اشغال، کشتار با پهپاد، و گسترش شهرکسازی، جامعهای را شکل میدهند که به وحشیگری نهادی خو گرفته است. اسرائیلیان هم قربانیاند و هم عامل خشونت—چنان به کشتن عادت داده شدهاند که شفقت برایشان بیگانه شده است، و آسیبهای روحیشان به ابزار توجیه خشونتهای بیشتر بدل گشتهاند.
اثبات نهایی وابستگی اسرائیل؟ اینکه اربابانش هرگز نافرمانیهایش را مجازات نمیکنند. زمانیکه اسرائیل از ایالات متحده جاسوسی میکند یا دیپلماسی غرب را تخریب مینماید، تحریمی در کار نیست—فقط یارانههای تازه. این را مقایسه کنید با فرمانبرداری استعماری: آلمان، جنبش بایکوت اسرائیل (BDS) را ممنوع میکند تا از جنایات اسرائیل محافظت کند؛ بریتانیا، دادگاه کیفری جهانی را تهدید به خروج میکند. این نامتقارنی آشکار میسازد که اسرائیل نه یک هژمون، بلکه ابزار است: دولتی مزدور، قربانی ژئوپولیتیکی، نگهداشتهشده در زنجیر تا آنگاه که دشمنی نیاز به دریدن داشته باشد. فلسطینیان زیر یوغ اشغال جان میبازند؛ اسرائیلیان، گرفتار در میدان، هم تیغ غرباند و هم قربانی آن. هنگامیکه غزه میسوزد، واشنگتن "خویشتنداری" را زمزمه میکند و همزمان قراردادهای تسلیحاتی امضا میشود؛ اروپا از "نیروی نامتناسب" انتقاد میکند، در حالیکه از سود سرمایهگذاری در شهرکسازیها بهره میبرد.
امپراتوری بریتانیا اسرائیل را همانگونه آفرید که دولتهای خلیج فارس را آفرید—نه برای حکمرانی، بلکه برای خدمت. و اسرائیل، بیوقفه خدمت میکند: قربانی زندهای که با سلاحهای آمریکایی و ریاکاری اروپایی تغذیه میشود، تا خون دهد و امپراتوری بتواند ضیافت برپا کند. وقتی کودکان غزه جان میسپارند، نه برای امنیت یهودیان، بلکه تا شرکتهایی چون شل و بریتیش پترولیوم بتوانند بیمزاحمت در میدانهای گازی مردگان حفاری کنند، و سهامداران لاکهید مارتین بهرهمند شوند. اسرائیل یک حیوان درنده نیست—چاقوییست که در لندن آهنگری شده و در دستان واشنگتن بهکار گرفته میشود. برای پایاندادن به این چرخه، باید به اربابان نگریست، نه به لعن ابزار پرداخت؛ باید دریافت که چگونه غرب نفرت قرونوسطایی از یهودیان را در قالب ژئوپولیتیک مدرن بازبسته میکند—پوگرومها را به خط لوله، و افترای خونین را به بمباران بدل میسازد—و اسرائیل را به تیغی بدل کرده که خاورمیانه را میشکافد.
اما این سیاستِ انحرافِ استراتژیک نفرت، در نژادپرستی اروپایی نهادینه شده است—همان نژادپرستیای که نازیسم را زایید. نازیسم "یهودستیزی" (Judeophobia)[15] را اختراع نکرد؛ آن را از میراثی هزارساله به ارث برد، بستهبندی نوین کرد و به شکلی صنعتی سلاحیاش ساخت. تراژدی در اینجاست: اسرائیل، با بدلشدن به منفورترین دولت جهان، نهفقط فلسطینیان و ثبات خاورمیانه، بلکه همه یهودیان را به خطر میاندازد. حتی آنانکه صهیونیسم یا تابعیت اسرائیلی را رد میکنند، نیز بهعنوان قربانیان جانبی دستگاه استعماری غرب هدف قرار میگیرند. بدینسان، وجود اسرائیل در قامت قربانی ژئوپولیتیکی، همان احساسات یهودستیزانهای را دامن میزند که مدعی است میخواهد از میان بردارد.
درهمآمیختگی سرنوشت اسرائیل با یهودیت، که در قالب اصطلاح تحریفشده و مسلحشدهی "ضدیهودیت" (anti-Semitism)[16] پوشش داده میشود، بقای نفرت نهادیشده را در تداوم تاریخی اروپا تثبیت میکند. تاریخ هرگز فراموش نمیکند. برخلاف تصور رایج که یهودستیزی یا "یهودهراسی" پدیدهای مختص سده بیستم و برخاسته از ایدئولوژیهای فاشیستی و نازیستی است، ریشههای آن در اعماق تاریخ دینی، فرهنگی و سیاسی اروپا نهفته است. سیاستهای نسلکُشانه رژیم نازی تحت رهبری آدولف هیتلر در خلأ پدید نیامد؛ بلکه نقطه اوج و تشدید رادیکال سدهها یهودستیزیِ نهادی و ایدئولوژیک در بستر تمدن اروپاست—خصومتی ساختاری با باور، هویت و حضور یهودیان.
از قرون وسطی به اینسو، جوامع یهودی در سراسر اروپا هدف خشونتهای نظاممند، تکفیرهای الاهیاتی، و طرد اجتماعی-اقتصادی قرار داشتند. در نخستین جنگ صلیبی در سال ۱۰۹۶، گروههای صلیبی به کشتار جمعی یهودیان در شهرهای ماینتس، ورمز و کلن دست زدند. این قتلعامها که از شوق مذهبی و باور به دشمنی جمعی یهودیان با مسیحیت انگیزه گرفته بود، نمونهای نخستین از الگویی از خشونت است که سدهها در سراسر قاره تکرار شد.
اتهام قتل آیینی، که بهگونه عام با عنوان "افترای خون" شناخته میشود، نخستین بار در انگلستان و با پرونده ویلیام نوریچ در سال ۱۱۴۴ مطرح شد. این ادعای ساختگی—مبنی بر اینکه یهودیان کودکان مسیحی را برای مقاصد آیینی میربایند و میکشند—بهسرعت در سرتاسر اروپا در قرون وسطی گسترش یافت و به تحریک انتقامگیریهای خشونتآمیز و آزارهای قانونی علیه یهودیان در انگلستان، فرانسه و سرزمینهای آلمانی منجر شد. این افسانهها نه تنها از سوی مقامات کلیسایی حفظ و تقویت میشدند، بلکه بهتدریج در فرهنگ مذهبی عامه جذب شده و تصوری از یهودیان بهعنوان افرادی ذاتاً شرور و شریر را تثبیت میکردند.
در دوران مرگ سیاه (۱۳۴۸ تا ۱۳۵۱)، یهودیان بهگونه گستردهای متهم شدند که با مسموم کردن چاهها عامل شیوع طاعون هستند، که این امر به وقوع قتلعامهای جمعی در شهرهایی چون استراسبورگ، بازل و ارفورت انجامید. جوامع کامل یهودی در برخی مناطق ریشهکن شدند و باور به تقصیر یهودیان تنها بر شایعه استوار نبود، بلکه با اعترافاتی که تحت شکنجه گرفته میشد نیز پشتیبانی میگشت.
در دوره پیشامدرن، یهودستیزی به اشکال پنهانتر و نهادینهتری تحول یافت، بهویژه از طریق اخراجهای دولتی و تعقیبهای تفتیش عقاید. یهودیان از انگلستان در سال ۱۲۹۰، از فرانسه در ۱۳۹۴، از اسپانیا در ۱۴۹۲، و از پرتغال در ۱۴۹۷ اخراج شدند. این اخراجها معمولاً با اجبار به گرویدن به مسیحیت و مصادره داراییهای یهودیان همراه بود. تفتیش عقاید اسپانیا و پرتغال به آزار "کانورسو"ها (یهودیانی که به مسیحیت گرویده بودند) ادامه داد—بسیاری از آنان به "یهودیان پنهان" (crypto-Jews) مشهور بودند که مظنون به حفظ مناسک یهودی در خفا بودند—و این امر منجر به زندان، شکنجه و اعدام میشد.
یکی از فاجعهبارترین دورههای یهودستیزی در دوران پیشامدرن، در جریان قیام خملنیتسکی (۱۶۴۸–۱۶۵۷) رخ داد؛ زمانی که نیروهای تحت رهبری قزاقها در قلمرو مشترک لهستان–لیتوانی، دهها هزار یهودی را با خشونتی وصفناپذیر قتلعام کردند. این دوران یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ یهودیان اروپای شرقی بهشمار میرود و در حافظه تاریخی یهودیان با آزارهای باستانی مقایسه میشود. در همین حال، متون جعلی و توطئهآمیز نظیر پروتکلهای بزرگان صهیون این باور را اشاعه دادند که یهودیان در حال طراحی نقشهای جهانی برای نابودی تمدن مسیحی هستند.
این اَشکال خشونت جمعی نشان میدهد که یهودیستیزی اغلب بهعنوان ابزاری برای تبیین و واکنش به بحرانهای اجتماعی بهکار گرفته میشده است. و اکنون اسرائیلیها وارثان نفرتی هستند که روزگاری متوجه مهاجران اروپایی بود: آنها به منفورترین مردم جهان بدل شدهاند، نه علیرغم عملکرد دولتشان، بلکه به دلیل آنکه خشونتی را اجرا میکنند که حامیان غربیشان به آنان واگذار کردهاند. از اینرو، این پیوند تحمیلی میان یهودیت و صهیونیسم در اسرائیل که از سوی قدرتهای غربی پدید آمده، میراث آزار و ستم اروپایی را ادامه میدهد و در عین حال، بحرانهای خاورمیانه را به ضمیر غربی منتقل میسازد. این فرآیند خصومت الهیاتی را سکولار کرده و آن را به ژئوپولیتیک نژادی بدل میسازد، و راستینت پیش از سال ۱۹۴۷ را—که در آن یهودیان، مسلمانان و مسیحیان در کنار یکدیگر و بینفرت نهادینه زندگی میکردند—به فراموشی میسپارد.
اگر روزی ضربهای هستهای اسرائیل را از نقشه محو کند، غرب برایش اشک نخواهد ریخت—بلکه این رویداد را اوج شاهکار استعماری خود خواهد دانست: پس از آنکه دولت مزدور خود را به مصرف رساند، تنها غم بازنشستگی ابزار مفیدش را خواهد خورد.
طنز نهایی: بازبستهبندی آزار بهعنوان حفاظت
ترویج پرحرارت غرب برای "رویارویی با یهودستیزی"—اصطلاحی که در سده نوزدهم در اروپا ابداع شد تا به نفرت از یهودیان ظاهری شبهعلمی ببخشد[17]—دایرهای تاریخی را به شکلی وارونه تکمیل میکند.غربیهایی که سدهها کلیشههای ضدیهودی را (نظیر افترای خون و پروتکلهای بزرگان صهیون) بهعنوان ابزار سرکوب و فرافکنی بحرانهای اجتماعی بهکار برده بودند، اکنون همان چارچوب را برای محافظت از کارگزار ژئوپولیتیکی خود بازآفرینی میکنند. با یکسانسازی انتقاد از اسرائیل با "یهودستیزی"، سه هدف عمده انجام میشود:
الف. تطهیر تاریخ: زدودن نقش بنیانگذارانه اروپا در تولید ایدئولوژیهای یهودستیز؛
ب. جرمانگاری مخالفت: بازتعریف همبستگی ضداستعماری با فلسطینیان بهعنوان "سخن نفرتآمیز"؛
ج. تداوم ابزاریسازی: پیوند دادن امنیت یهودیان به توجیه نظام آپارتاید.
به بیان دیگر، خلق اصطلاح جعلی "یهودستیزی" بهجای واژه دقیقتر و علمیتر یهودهراسی (Judeophobia) نه برای محافظت از یهودیان در برابر تکرار تاریخ، بلکه دقیقاً برای تضمین تکرار آن در ابعادی بزرگتر صورت گرفته است؛ این فرایند، از زخمهای یهودیان سودجویی میکند. یکسان پنداشتن انتقاد از نظام صهیونیستی با نفرت از یهودیان، خود تداوم همان سازوکاریست که امنیت تمام یهودیان را به خطر میاندازد. این روند، پیشرفت نیست—بلکه نوسازی آزار و ستم است. همان شبهعلمی که روزگاری یهودیان را "نژادی منحط" میخواند، اکنون منتقدانشان را "متعصب" مینامد. تاکتیک تغییر کرده، اما هدف پابرجاست: شکستن همبستگی، و حفظ چیرگی سلطهگران جهانی.
شرطبندی روی اسب بازنده
"کسانی که گذشته را به یاد نمیآورند، محکوم به تکرار آناند."
— جرج سانتایانا
الف. تاریخ: روشنکننده راه آینده
"کسی که بخواهد فریب دهد، همواره کسی را خواهد یافت که حاضر به فریبخوردن باشد."
— نیکولو ماکیاولی (شهریار)
سفر شاهزاده رضا پهلوی به اسرائیل در سال ۲۰۲۳، نمود روشن یک اشتباه راهبردی در تحلیل قدرت است—اشتباهی که پرخاشگری نمایشی را با هژمونی راستین خلط میکند. با پذیرفتن توهم حاکمیت اسرائیل، شاهزاده از درک این حقیقت بنیادین غافل ماند: اسرائیل نه همچون ابرقدرت و استعمار نوین عمل میکند، و نه همسطح کشورهای غربی است؛ بلکه موجودیتی فرعی و وابسته است، که همواره در گرو طرحها و سیاستهای راهبردی آنگلو-آمریکایی باقی مانده است. سرپیچی ارضی و جسارت نظامی اسرائیل نشانهای از خودمختاری نیست، بلکه ابزاری بودن آن را اثبات میکند—تشنجهای یک دولت پادگانی که برای یورش به اهدافی رها میشود که اربابانش خواهان به درگیری مستقیم با آنها نیستند.
همکاری با اسرائیل، در واقع، همسو شدن با نیابتی است که بقای آن نه بر اقتدار یک ابرقدرت، بلکه بر تحمل اربابانش نسبت به تبعات ناخواسته استوار است. این خطا بازتاب بنبستهای تاریخی مشابهی است: همانگونه که مجاهدین مسلحشده در افغانستان از سوی آمریکا به پیدایش طالبان سرانجامیدند، تکیه بر پشتیبانی اسرائیل نیز خطر آن را دارد که یک رژیم اسلامی دیگر دستنشانده و حتی بدتر از جایگزین شود—و ایران در چرخهای نو از وابستگی استعماری گرفتار آید. افزون بر این، حتی اگر بهپنداشت محال، وضعیت اسرائیل به عنوان یک دولت پادگانی کنار گذاشته شود و آن را یک قدرت مستقل راستین تلقی کنیم—که همانطور که پیشتر نشان داده شد، از نظر ساختاری امری ناممکن است—خوانشی واقعگرایانه از تاریخ ما را وامیدارد تا رفتار ژئوپولیتیکی آن را مورد بررسی قرار دهیم. بایستی به یاد هشدار جورج سانتایانا، که میگوید "آنانی که گذشته را به یاد نمیآورند، محکوم به تکرار آن هستند"، گوش فرا دده و به کارنامه و پیشینه اسرائیل نگاهی اندازیم: اسرائیل بجز مشارکت مستقیم در سرنگونی نظام شاهنشاهی و بقدرت رساندن رژیم اسلامی، گرایشی مکرر به دستیازی و بهرهبرداری از آسیبپذیری دیگران برای تثبیت چیرگی را در کارنامه خود دارد.
زمانی که فلسطینیان، پناهجویان یهودی فراری از نسلکشی اروپا را با آغوش باز در خانههای خود پذیرفتند، هیچکدام از آنان پیشبینی نمیکرد که فرزندانشان روزی در دفاع از سرزمین های اشغال شده خود "تروریست" خوانده شوند و برای بقای خویش بجنگند. در چنین بستری، باید پرسید: ایرانیان برای "رهایی" مورد ادعای اسرائیل، چه بهایی را خواهند پرداخت؟ در خوشبینانهترین سناریو، سرنگونی رژیم اسلامی، نه آزادی، بلکه گونه ای بندگی و اسارت نویی در پوشاکی اطوشده و فریبنده ای را برای ایرانی رقم خواهد زد که در آن منابع کشور، عمق راهبردی و نفوذ منطقهای، در خدمت منافع امنیتی تلآویو بازتعریف میشود—و در بدبینانهترین گونه—و شاید واقعگرایانهترین—سناریو: ایران نه صرفاً تبعیت بهمثابه دولت دستنشانده، بلکه تجزیه آن را بهمراه خواهد داشت—ایران ِ ایرانستان شده ای با قلمروهای قومی "خودمختار" که کناره های خلیج فارسش حیاط خلوت پایگاههای ناتو، و میادین نفتی و منابع طبیعی آن از جمله 'فلزهای خاکی کمیاب' آن که غربیان شدیداً بدان نیازمندند از آن شرکتهای چندملیتی انگلیسی-آمریکایی خواهد شد. در هر دو رو، اسرائیل برای باصطلاح آزادسازی ایران، سهم خواهد خواست و آن "کیلو گوشت" خود را طلب خواهد نمود—و پیکر بی جان ایران، بر روی میز چانهزنی خواهد بود.
باری، قمار شاهزاده مبتنی بر این پنداشت بود که اسرائیل توانایی آن را دارد تا فروپاشی رژیم اسلامی را مهندسی کند—باوری که با حقایق ژئوپولیتیکی بهکلی بیاعتبار میشود. زیرا تا زمانی که قدرتهای غربی پروانه صریح صادر نکرده و چراغ سبزی نشان ندهند، رژیمی که خود در سال ۱۹۷۹ بر سر کار آوردند و در ۴۶ سال گذشته از سرنگونی اش جلوگیری کرده اند، همچنان پابرجا خواهد ماند.
رژیم اسلامی در ایران، همچون اسرائیل، عملاً نقش مترسکی را ایفا میکند برای آرامسازی کشورهای عربی در حالیکه زمینه را برای غارت نظاممند آنان فراهم میسازد: فروش سودآور سلاح (اغلب تجهیزاتی که خریداران توانایی عملیاتی مستقل آنها را ندارند)، استخراج منابع و برونسپاری امنیت؛ و تاریخ گواه این وابستگی است. زمانی که عراق در سال ۱۹۹۰ به کویت یورش برد، خلبانان اجارهای غربی—که با حقوق های گزاف برای دفاع از شیخنشین بهکار گرفته شده بودند—از رویارویی و نبرد با نیروهای صدام طفره رفتند و هواپیماها را به پناهگاههای سعودی منتقل کردند. این شکست، پوچی مرکزیتزدایی نظامی نیابتی را برملا ساخت—مدلی که اسرائیل نیز آن را بازتولید میکند.
در نتیجه، شاهزاده با سرباز خونخوار مورد تنفر جهانیان پیمان بست نه فرمانده جنگ جهانخوار—و این برای هر جنبش آزادیبخشی که به دنبال مشروعیت درونی است، خطای راهبردی مرگباری بشمار می آید.
الف ۱. دوست یا خرابکار بیگانه؟ بازنگری در نیات اسرائیل از منظر حاکمیت ملی
با پنداشت آنکه برای تکمیل تحلیل، بهگونه موقت از هسته مرکزی این نوشتار—که اسرائیل ساختاراً یک دولت پادگانی و پیمانکار امپراتوری است—چشمپوشی کرده و سخاوتمندانهترین تفسیر را بپذیریم: یعنی اسرائیل را یک قدرت منطقهای خودبنیاد، دارای حاکمیت راستین و اراده راهبردی کامل بدانیم، ما را ناگزیر با دو پرسش بنیادین روبرو میسازد—پرسشهایی که ناگزیر به شخص نخستوزیر بنیامین نتانیاهو مربوط میشوند.
نخست، آیا میتوان بنیامین نتانیاهو را با معیارى معقول، دوست ملت ایران دانست؟ و دوم، آیا او—یا دولتی که رهبری آن را بر عهده دارد—بهراستی شایسته اعتماد برای پیگیری رهایی ملت ایران است؟
برای پاسخ به این پرسشها با صداقت فکری، باید کارنامه سیاسی نتانیاهو در قبال ایران مورد بررسی قرار گیرد—نه صرفاً در رابطه با رژیم اسلامی، بلکه نسبت به خود ایران: تمامیت ارضی آن، تداوم تاریخیاش، و کرامت ملت ایرانی.
در طول دولتهای پیاپی تحت رهبری نتانیاهو، اسرائیل—اغلب از طریق موساد—بهصورت مستمر از جنبشهای جداییطلب قومی درون ایران پشتیبانی کرده است؛ از جمله، ولی نه محدود به، شبکههای شورشی کرد و گروههای مسلح بلوچ و کُرد.[18] چنین اقداماتی نه بهگونه معقول قابل توجیه بهعنوان تدابیر مقطعی علیه رژیم اسلامیاند، و نه میتوان آنها را نادیده گرفت. بلکه، این اقدامات حملهای مستقیم و نظاممند به وحدت سرزمینی دولت ایران به شمار میروند. مطابق هر معیار معتبر حقوق جهانی یا اصول اخلاق سیاسی، مسلحسازی، آموزش و یا پشتیبانی سیاسی از کنشگرانی که هدف صریحشان تجزیه یک کشور مستقل است، نه رفتار یک دوست، بلکه اقدام یک قدرت متخاصم است.[19] هیچ نظام سیاسیای که به تداوم تمدنی خود متعهد باشد نمیتواند—و نباید—با دولتی متحد شود که آگاهانه بهدنبال برهمزدن انسجام جمعیتی و تمامیت ژئوپولیتیکی آن است.
همچنین روشنگر است که اسرائیل در موضعگیریهای ایدئولوژیک و گفتمانی خود—در تمامی دولتهای پیدرپی—بهگونه مداوم از تمایز نهادن میان رژیم اسلامی و ملت ایران امتناع ورزیده است. در گفتمان سیاسی، روایتهای رسانهای و پیامهای راهبردی، ایران بهعنوان تهدیدی یکپارچه، غیرعقلانی، اصلاحناپذیر و فرهنگی بیگانه ترسیم میشود. این تصویرسازی، یک تساهل بیانی ساده نیست؛ بلکه اقدامی عمدی در جهت حذف روایت است. چنین بازنماییای، تکثر تمدن ایرانی را نادیده میگیرد، کشمکشهای درونی آن را خاموش میسازد، و تمایز بنیادین میان دولت و ملت را از میان میبرد. این ذاتگرایی نهتنها راستینت سیاسی را تحریف میکند، بلکه سیاستهای خصمانهی کور و بیتمایز را ممکن میسازد.
نمونهای خاص و افشاگر از این رویکرد، در ارجاع مکرر نتانیاهو به روایت پوریم نهفته است؛ جایی که ادعا میکند "ایرانیان" بهمدت بیش از ۲۵۰۰ سال در پی نابودی قوم یهود بودهاند.[20]،[21]،[22]،[23] این تنها یک خطای تاریخی نیست—بلکه آمیختنی خطرناک میان افسانه کهن و ژئوپولیتیک معاصر است. پوریم، داستان کودکان بابِلیست که در دوران سلوکیان نگاشته شده و بعدها در چارچوب هویت یهودی بازتعریف گردید؛[24] و نمیتواند مبنایی برای محکومکردن ملت ایران قرار گیرد—ملتی با سابقهای تمدنی که هزاران سال پیش از پیدایش رژیم اسلامی موجودیت یافته است. اینکه برخی در میان دیاسپورای ایرانی میکوشند این سخنان را توجیه کرده و ادعا کنند که نتانیاهو صرفاً به رژیم اسلامی اشاره دارد، نادیدهگرفتن یک تناقض آشکار است: رژیم اسلامی عمری کمتر از نیمسده دارد. موضوع سخنان نتانیاهو—چه بهصراحت گفته شود، چه تلویحی—ملت ایران است، نه صرفاً حاکمان فعلی آن.
تلاشهای اخیر بنیامین نتانیاهو برای بازتعریف خود بهعنوان دوست ملت ایران—با ادعاهایی مبنی بر اینکه اقدامات دولت وی با هدف تغییر رژیم، پشتیبانی از رهایی ملی، یا زمینهسازی برای آشتی آینده انجام میگیرد—باید با نهایت احتیاط راهبردی نگریسته شود. اینگونه ابراز تمایلها، هرچند در ظاهر آشتیجویانه، نمیتوانند سابقهای ممتد از خصومت را نادیده بگیرند: پشتیبانی از جنبشهای تجزیهطلب، گفتمان ذاتگرایانه، و اعمال خصمانهی نامتقارن. در واقع، یکی از افشاگرترین نمونههای رویکرد راستین اسرائیل زمانی آشکار شد که ادی کوهن—مشاور دولت اسرائیل، کارشناس جهان عرب و اسلام، و مقام پیشین در دفتر امور عربی نتانیاهو—بهگونه علنی از کشورهای عربی خواست با اسرائیل برای تجزیه ایران بر پایه خطوط قومی همکاری کنند و بالکانیزهکردن آن را پیش برند.[25] اینکه چنین پیشنهادی از درون دایره مشاوران پیشین نتانیاهو صادر شود، اظهارات اخیر وی دربارهی دوستی با ملت ایران را از نظر راهبردی تهی و از منظر سیاسی مسموم میسازد. پذیرش زبان کنونی نتانیاهو در حالیکه رفتار انباشته دولت او نادیده گرفته میشود، نهتنها سادهلوحانه، بلکه خودکشی سیاسی است. جنبشهای آزادیبخش مجاز به فراموشی نیستند. راهبرد حاکمیتی نیازمند حافظه تاریخی است.
از همینرو، زمانیکه رفتار نتانیاهو نه از منظر تنگ مخالفت با رژیم اسلامی، بلکه از منظر وسیعتری که شامل موضع دولت اسرائیل نسبت به ایران بهعنوان یک کل تمدنی است مورد بررسی قرار گیرد، او نه بهعنوان شریکی بدفهمیدهشده، بلکه بهمثابه کنشگری خصمانه نمایان میشود که رفتار او بهشکل نظاممند انسجام، کرامت و مشروعیت حاکمیتی ایران را ناتوان کرده است.
بزرگترین خطای راهبردی شاهزاده رضا پهلوی را شاید بتوان این پنداشت دانست که بنیامین نتانیاهو میتواند شریک معتبری در روند رهایی ایران باشد—خطایی که بهطرزی غمانگیز، پژواک همان اشتباه سرنوشتساز پدر ایشان است: باور به اینکه ایالات متحده دوست و متحدی پایدار برای ملت ایران است. تاریخ از آن زمان تاکنون، داوری خویش را با وضوح ویرانگر صادر کرده است. آنانی که "دوست" خوانده میشدند، در حقیقت، نابودگرانه ترین دشمنان از آب درآمدند. رژیم اسلامی که اکنون ایران را در در چنگال خود دارد، صرفاً برآمده از یک خیزش بومی نبود؛ بلکه بهدست همان قدرتهای غربی به دنیا آورده شد که فروپاشی نظامی شاهنشاهی را مهندسی کرده و در واپسین لحظه شاه فقید را رها ساختند.[26] اعتماد مجدد به نتانیاهو—کسی که دولتش آشکارا از تجزیه ایران پشتیبانی کرده—خطریست که میتواند به بازآفرینی همان خیانت بنیانگذار بینجامد که زمینهساز استبداد تئوکراتیک فعلی شد.
باری، خام است اگر کسی بپندارد، اشخاصی همچون نتانیاهو که همه عمر خویش را بر روی نابودی ایران سرمایه گذاری کرده و تنفر از ایران و ایرانی در سرشتشان نهادینه شده است، یک شبه دوست و همدرد ایرانی می شوند، که بگفته سعدی شیراز: "ذات بد نیکـو نگردد، زانکه بنیادش بد است / تربیت، نااهل را، چون گِردَکان بر گنبد است."
ب. هرگز قدرت تبلیغات را دستکم نگیرید؛ آن سمی آرام و کشنده است که از خود ستمگر نیز دوام میآورد
با بهکارگیری یک دولتِ مسلحشده از طریق دههها تبلیغات رژیم اسلامی بهعنوان مجری سیاستهای غرب، ولیعهد عملاً همان روایت «نیابت بیگانه» را در اختیار تهران قرار داد که رژیم برای بیاعتبار ساختن مخالفتها از آن بهره میبرد. علاوه بر این، ایرانیانی در دیاسپورا که در تظاهرات ضد رژیم در غرب پرچم اسرائیل را حمل میکردند، ناآگاهانه روایت رژیم اسلامی را تقویت کردند؛ روایتی که مخالفان را بهعنوان مهرههای بیگانگان و عامل نفوذ خارجی معرفی میکند.[27]
در نتیجه، برای میلیونها ایرانی که در فضای تبلیغات دولتی پرورش یافتهاند—تبلیغاتی که اسرائیل را «شیطان کوچک» مینامد—این اتحاد نه بهمثابه آزادی، بلکه بیشتر به اشغال خارجی از طریق نیابتی شباهت دارد؛ امری که تودههای دیندار و حیاتی برای هر خیزش انقلابی را از جنبش فاصله میدهد. جنبشهای آزادیخواهانه تنها زمانی شکوفا میشوند که از دوگانههای استعماری فراتر روند، نه آنکه آنها را بازتولید کنند؛ در آغوش گرفتن اسرائیل از سوی ولیعهد، ناخواسته به تأیید روایتی انجامید که مخالفان را همدست خائن معرفی میکند. پافشاری او بر همکاری، هرچند از منظر عملگرایی قابل درک باشد، در عمل هدیهای است به همان استبدادی که میکوشد تضعیفش کند.
تاریخ داوری تلخی صادر کرده است: همانگونه که کشورهای مصنوعی عربی، از میانرودان تا خلیج فارس، بدست بریتانیا بر نقشه حک شدهاند، اسرائیل نیز همچنان یک یادگار استعماریست—حفظشده برای جذب خشونت و نفرت، تا زمانی که کارکردش به پایان رسد. شرطبندی بر اسرائیل، شرطبندی بر یک مهره قربانی در بازی امپراتوری است. ولیعهد، در جستوجوی یک متحد، تیغ را برگزید—نه دستی را که آن را به حرکت درمیآورد. برای آنکه رهایی ایران موفقیتآمیز باشد، باید دوگانگی فریبنده نیابتیهای غربی در برابر ستمگران دینی را بهکلی رد کند. حاکمیت را آنان بهدست میآورند که در میدان مین امپراتوری راه میپیمایند، بیآنکه به ابزار آن بدل شوند. این، مستلزم برچیدن جریانهاییست که هم استبداد را تغذیه میکنند و هم "اپوزیسیون" آن را: دلالان اسلحهای که از اشغال اسرائیل سود میبرند، بانکهایی که درآمد شهرکها را تطهیر میکنند، و کارتلهای نفتی که خون را با بشکه مبادله مینمایند. باید اربابان را هدف گرفت، نه ابزارشان را. کمتر از این، خطر آن را دارد که نفرین اسرائیل تکرار شود—میهندوستان ایرانی به مأموران استعماری بدل گردند، و شهدا در چشم مردم خود به "تروریست" تبدیل شوند. تاریخ عادتی بیرحمانه دارد: خود را تکرار میکند، مگر آنکه با بینش و شجاعت با آن روبهرو شویم. امروز بر سر دو راهی ایستادهایم: یا همچون نیاکانمان، با عزت بر خاکی که بیش از ۷۰۰۰ سال محل زیست ما بوده بمانیم، یا سرنوشتی چون فلسطین را پذیرا شویم—ملتی نهفقط محروم از سرزمین، بلکه در معرض حذف، محاصره و نسلکشی تدریجی. انتخاب روشن است: با کرامت بمانیم، یا زیر چکمههای امپراتوری نابود شویم.
با اینحال، این رژیم سقوط خواهد کرد—استبدادها همواره فرو میریزند—اما پیروزی باید از آنِ ایرانیان باشد. ضرورت روشن است: هیچ اسارتى نباید جایگزین اسارت دیگر شود. پس از ۴۶ سال هدررفت ثروت ملی برای یارانهدادن به استبدادهای عربی و فروشندگان سلاح غربی، ایران دیگر مجال آن را ندارد که منابع خود را در مسیرى نو منحرف سازد—این بار برای تأمین مالی دولتهای پادگانی اسرائیلی و همان ماشینهای جنگیای که تداوم سرکوب را تضمین میکنند.
ضرورت ایرانی: حاکمیت از مسیر رهایی مستقل

اگرچه شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان ولیعهد قانونی، مشروعیتی نمادین دارد و در میان مخالفان رژیم اسلامی یکی از چهرههای اصلی محسوب میشود، ضروری است میان رهبری نمادین و اختیار حقوقی و قانونی برای تعیین سیاست خارجی به نمایندگی از یک ملت مستقل، تمایز قائل شویم. اتحادهای راهبردی که در دوران رهایی بدست افراد—حتی شخصیتهای برجسته—ایجاد میشوند، ممکن است بهعنوان اقدامی فاقد اجماع ملی یا وابسته به نیروهای خارجی تلقی گردد. در مقابل، دولت ملی آینده—که از مسیر فرآیندهای دموکراتیک پدید میآید—صاحب مشروعیت لازم برای اقدام بهنام ملت ایران خواهد بود. اینکه آن دولت تصمیم بگیرد روابط دیپلماتیک با اسرائیل—یا هر کشور دیگر—را پیگیری، بازنگری یا رد کند، مسئلهایست گشوده که باید به تصمیم ملت واگذار شود. هیچ فرد تبعیدی یا کنشگر خارجی حق ندارد از پیش، چنین تصمیماتی را تعیین یا تحمیل کند. هرچند میتوان بهگونه معقول انتظار داشت که ایران دموکراتیک آینده، با تکیه بر سنت تمدنی گفتگو و همزیستی، صلح را بر خصومت ترجیح دهد، اما آن تصمیم باید بهگونه کامل و آزادانه از سوی خود ملت اتخاذ شود. این، جوهرهی راستین خودتعیینی حاکمیتی است.
از همینرو، انتقاد از تعامل ولیعهد با اسرائیل نه بهمعنای نفی دیپلماسی است و نه خصومت با کشوری خاص؛ بلکه تأکیدی اصولی است بر اینکه حاکمیت پایدار نه قابل اجاره است، نه قابل پنداشت، و نه قابل اعلام نمادین—بلکه باید از طریق اراده آگاهانه و جمعی ملت اعطا شود. ایرانى آزاد و دموکراتیک، ممکن است روزى روابطی مسالمتآمیز با همه همسایگان و کشورهای جهان برقرار سازد—اما این باید به انتخاب خود ملت، در زمان خود، و با پشتیبانی کامل مردم صورت گیرد.
با این حال، باید توجه داشت که اگر شاهزاده رضا پهلوی در مقام رسمی خود بهعنوان رئیس دولت موقت در تبعید در این دیدار و همکاری با اسرائیل شرکت میکرد، برقراری روابط سیاسی با کشورهایی خاص—از جمله اسرائیل—میتوانست از منظر دیپلماتیک قابل دفاع باشد. اما با توجه به اینکه او چنین جایگاهی را بر عهده نگرفت—و این در حالیست که هیچ مانع ساختاری برای تصدی آن وجود نداشت—توجیه این اقدام بهگونه اساسی ناتوان میشود. در حقیقت، با آنکه طی دهههای گذشته، تشکیل چنین دولتی بارها پیشنهاد و پیگیری شده است، این فراخوانها همواره با بیاعتنایی مستمر از سوی او روبرو بودهاند—ظاهراً بهمنظور حفظ وحدت نمادین به بهای چشمپوشی از مسئولیت نهادی.
ازاینرو، رهایی ایران باید از درون پدید آید—فارغ از دخالت بیگانگان که خطر تکرار همان تبعیت استعماری رژیم اسلامی را در پی دارد. ایرانِ دموکراتیک آینده، که ترجیحاً باید بهصورت مشروطهٔ پارلمانی اداره شود، میبایست روابط دیپلماتیک پیش از سال ۱۳۵۷ را در سطح جهانی زنده کند، از جمله با اسرائیل، چراکه صلح تنها تضمین راستین برای ثبات پایدار است. با این حال، تاریخ نشان میدهد که در جهانی که قدرت هنوز از لوله تفنگ ناشی میشود، توانمندی هستهای بهمنزله بازدارنده نهایی در برابر تجاوز بیگانگان عمل میکند. کشورهایی چون ایران—که حاکمیتشان بهگونه نظاممند از سوی قدرتهای غربی و روسیه نقض شده، آن هم با کارنامهای آکنده از مداخلههای خونین—دارای حق غیرقابل سلب در دستیابی به چنین بازدارندگیای هستند.
فراتر از این، صلاحیت اخلاقی برای تنظیم رژیم منع گسترش تسلیحات هستهای نباید در اختیار کشورهایی باشد که تاریخشان لبریز از خشونت و و جنگ و تجاوز است، بلکه باید در اختیار تمدنهایی قرار گیرد که حافظ پیشرفت بشر بودهاند. ایالات متحده—حکومتی با عمر تنها ۲۵۰ سال—در نیم سده اخیر بیش از ۴۰ مداخله نظامی و اشغال انجام داده است. اروپای غربی نیز، علیرغم تاریخ کوتاهتر خود نسبت به ملتهای باستانی چون ایران و چین، مهد تجاوزات استعماری متعدد و دو جنگ جهانی بوده است که در مجموع صد میلیون کشته برجای گذاشتهاند. اینکه چنین بازیگرانی ممنوعیت هستهای را به ایران دیکته کنند—ملت و تمدنی با ۷٬۰۰۰ سال پیشینه که اصول کرامت انسانی در آیین زرتشت آن هزارهها پیش از روشنگری اروپا شکل گرفته—نهفقط ریاکاری، بلکه گستاخی سلطهگران در لباس حکمرانیست.
باری، در جهانی آرمانی، هیچ کشوری نباید سلاح هستهای در اختیار داشته باشد؛ خلع سلاح باید گسترده و جهانی، قابل اجرا و برگشتناپذیر باشد. اما حقیقت تلخ ماندگار آن است که قدرتهای هستهای کنونی، تمایلی جدی به واگذاری زرادخانههای خود نشان ندادهاند، و این تسلیحات را همچنان بهعنوان ابزار زور، فشار و اهرم ژئوپولیتیکی حفظ کردهاند. این استاندارد دوگانه، امنیت جهانی را ناتوان ساخته و نابرابری ساختاری را تثبیت میکند. اگر صلح و آرامش قرار است براستی انجام شود، جامعه جهانی یا باید با حسن نیت به خلع سلاح همگانی پایبند باشد، یا بهصراحت بپذیرد که حاکمیت و بازدارندگی نباید صرفاً امتیاز چند قدرت معدود باقی بماند. در نهایت، صلح را نمیتوان بر بنیان انحصار ابزار نابودی بنا کرد؛ بلکه باید بر عدالت، تقابلپذیری و خویشتنداری متقابل استوار باشد.
ازاینرو، خلع سلاح حقیقی باید با کشورهایی آغاز شود که مدرنیته را به سلاخی صنعتی بدل کردند؛ تا آن زمان، حاکمیت هستهای ایران دفاع مشروع در برابر دولتهاییست که موجودیتشان بر سرزمینهای غصبشده بنا شده و چیرگیشان از طریق لشکرکشیها و اشغالهای بیوقفه تداوم یافته است. این موضع بازدارنده باید صرفاً دفاعی باقی بماند—سپر در برابر اجبار، نه شمشیر برای تهاجم—و با روح تمدنی ایران هماهنگ باشد: آموزهٔ اشه (نظم کیهانی) و هومته، هوخته، هورَشته (اندیشه نیک، گفتار نیک، کردار نیک). همانگونه که الگوی امنیتی اسرائیل بر ابهام هستهای استوار است، بقای ایران نیز مستلزم تضمینهایی معادل در برابر قدرتهاییست که جایگاه متزلزلشان در نظم ژئوپولیتیکی، مایهور از مداخلات بیپروایانه است. این نظام نه نظامیگراییست، بلکه بیمهٔ حاکمیت است: تعادلی ضروری برای آنکه هیچ قدرت خارجی بار دیگر نتواند حق تعیین سرنوشت ملت ایران را در هم بشکند.
گرامیداشت تاریخ یهود تنها در یادآوری رنج آن نیست، بلکه در پاسداشت آیندهاش با کرامت نهفته است—نه بهمثابه مهرهای در بازی، بلکه بهعنوان ملتی با شأن انسانی
"بنیآدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی / نشاید که نامت نهند آدمی"
—سعدی شیراز
باید بهصراحت و بیابهام تأکید کرد که دولت یهودی دارای حق ذاتی برای موجودیت و شکوفاییست—از حیث فرهنگی، سیاسی و حاکمیتی—اسرائیلی ها همچون هر ملت دیگری در شرق یا غرب حق زیستن دارند. با این حال، این حق متقابلاً مستلزم تعهداتی نیز هست: امنیت و مشروعیت بلندمدت اسرائیل تنها از طریق اتخاذ سیاستهایی تضمین میشود که بر مبنای شناسایی متقابل، همزیستی مسالمتآمیز با همسایگان فلسطینی، و پایبندی به اصول حقوق بشردوستانه جهانی بنا شده باشند.
اسرائیل نمیتواند تا ابد الگوی وجودی خود را بر جنگ دائمی، در لباس دفاع، استوار سازد. جنگ، صلح نمیآورد؛ بلکه زنجیرهای از خشونت و انتقام متقابل پدید میآورد که همان امنیتی را میبلعد که ادعا دارد از آن محافظت میکند. آن بخشهایی از طیف سیاسی اسرائیل که همچنان به خیالپردازی تاریخی "اسرائیل بزرگ" دل بستهاند—خواه با آگاهی در خدمت طرحهای استعمارگرانه باشند و خواه ناآگاهانه در مسیر آن عمل کنند—باید با یک حقیقت غیرقابل انکار روبرو شوند: چنین آرمانگرایی ارضی، تنها از مسیر پاکسازی قومی و نسلکشی قابل تحقق است و این، نهتنها خیانتی عمیق به اصول اخلاقی یهودیت است، مردم جهان چشم بر چنین جنایتی فرو نخواهند بست، بلکه حکمیست برای انهدام راهبردی خود اسرائیل.
پیگیری حداکثرگرایی ارضی، ناگزیر به شکلگیری ائتلافی منطقهای منجر خواهد شد که هدف آن نابودی کامل اسرائیل خواهد بود. رؤیای ارتص یسرائل هاشلما (سرزمین اسرائیل بزرگ[28]) دیگر نه رؤیاست و نه پروژهای دوراندیشانه؛ بلکه تلهایست که همان فاجعه وجودیای را مهندسی میکند که مدعی جلوگیری از آن است. این پروژه، کلیدیست که قدرتهای غربی هر زمان بخواهند، برای حذف یک مهره مصرفشده، آن را خواهند فشرد.
آیندهای پایدار، مستلزم چشمپوشی از توهمات ارضی حداکثری و پذیرش مصالحه بنیادینیست که در قطعنامه ۱۸۱ مجمع عمومی سازمان ملل (۱۹۴۷) پیشبینی شده بود: بخشبندى فلسطین به دو دولت مستقل—یکی عرب و دیگری یهودی—و قرار دادن اورشلیم تحت قیمومت جهانی. این قطعنامه، همچنان از نظر اخلاقی و حقوقی، آخرین چارچوب مورد توافق جامعه جهانی پیش از اعلام یکجانبه دولت اسرائیل محسوب میشود. اگرچه قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت (۱۹۶۷) در زبان دیپلماتیک بارها ذکر شده است،[29] اما اجرای آن همواره یا وتو شده یا از سوی همان قدرتهایی که آن را تدوین کردهاند، ناتوان گشته است—در نهادی که پنج عضو دائمی آن، شرایط را با زور و قلدری بر جهان تحمیل میکنند.[30] حاکمیت راستین اسرائیل نه بر حرص سرزمینی، بلکه بر همزیستی مبتنی بر سوابق تاریخی و اجماع جهانی استوار است.
فراتر از آن، رنج تاریخی عمیق و گستردهای که جوامع یهودی در اروپا متحمل شدهاند—از آزارهای سازمانیافته قرون متمادی گرفته تا نسلکشی در هولوکاست—الزامی اخلاقی بر دوش جهان میگذارد: ملت یهود دارای حقی غیرقابل سلب در امنیت، تعیین سرنوشت، و رهایی از هرگونه بهرهکشی ژئوپولیتیکی است. آنان نه ابزار امپراتوریها هستند، و نه سپر بلا برای عقدههای تمدنی؛ بلکه مردمیاند که شایسته همان کرامت و عاملیتاند که هر ملت دیگری.
جنایت، چه از سوی شکنجهگران رژیم اسلامی باشد، چه در قالب یورشهای هوایی اسرائیل به مناطق غیرنظامی، چه از طریق پهپادهای آمریکایی، یا بدست شبهنظامیان نیابتی در سراسر منطقه—باید یکسان و بیقید و شرط محکوم شود. اخلاق، تابع ملاحظات ژئوپولیتیک نیست. ارزش جان انسان، تجزیهپذیر نیست.
در نتیجه، صلح آینده در منطقه منوط به شناسایی متقابل حاکمیت اسرائیلی و فلسطینی است، در تطابق کامل با روح اصیل قطعنامه ۱۸۱ مجمع عمومی سازمان ملل (۱۹۴۷). با این حال، مسیر رسیدن به صلح پایدار مستلزم آن است که تمامی قدرتهای خارجی—بهویژه آنانی که در خشونتهای تاریخی علیه یهودیان همدست یا منفعل بودهاند—بهرهکشی از هویت یهودی یا دولت اسرائیل برای مقاصد راهبردی را متوقف کنند. کفّاره راستین برای جنایات گذشته نه در استمرار ابزاریسازی از مردم یهود، بلکه در احترام بیقید و شرط به خودمختاری آنان نهفته است—نه تبدیلشدنشان به داراییهای مصرفپذیر در معادلات ژئوپولیتیکی بدبینانه.
نتیجهگیری: در باب احتیاط راهبردی و مسئله حاکمیت ملی
"ما ایالات متحده فراموشی دائمی هستیم. چیزی نمیآموزیم، چون چیزی را به یاد نمیآوریم."
— گور ویدال (۲۰۱۲–۱۹۲۵)
بهعنوان کنشگری سیاسی که چهار دهه از عمر خود را وقف مبارزه با رژیم استبداد مذهبی حاکم بر ایران کردهام، و بهعنوان هوادار نظام شاهنشاهی پارلمانی که شاهزاده رضاپهلوی را وارث تاج و تخت شاهنشاهی می دانم، خود را موظف میدانم که بهگونه شخصی درباره پرسش بنیادینی که این تحلیل بر آن استوار است تأمل کنم: آیا تعامل شاهزاده رضا پهلوی با اسرائیل نشانهای از آیندهنگری راهبردی بود—یا مخالفت من با آن، بیاعتمادیای بود که بیش از حد بدبینانه تلقی میشود؟
با تأملی پایدار بر ساختارهای تاریخی، وابستگیهای ژئوپولیتیکی، و راستینتهای جامعهشناختی که در این مقاله بررسی شد، بهروشنی درمییابم که تفسیر اخیر بهسختی قابل دفاع است. آنچه برخی ممکن است بدبینی بنامند، در واقع نوعی احتیاط راهبردیست که بر خوانشی واقعگرایانه از مناسبات قدرت مبتنی است.
هر چند که باور دارم، مشاوران شاهزاده که بایستی پذیرفت، همچون برخی از هوادارن نهادپادشاهی که زشت گو و خشن می باشند، شماری از آنان نیز نفوذی های رژیم می باشند که در راستای دو استراتژی "مخالفت کنترل شده"[31] و "اپوزیسیون دروغین"[32] به برونمرزها صادر شده تا پیرامون شاهزاده گرفته ومبارزات او را خنثی سازند، ولی در هر روی این مساله سلب مسئولیت نمی کند. از آنروی دیدگاه شاهزاده بهسوی اسرائیل ظاهراً بر دو پنداشت استوار بوده است: نخست، آنکه اسرائیل از چنان نفوذ ژئوپولیتیکی برخوردار است که میتواند به هدایت غرب برای تغییر رژیم در ایران بینجامد؛ دوم، آنکه چنین اتحادی میتواند اپوزیسیون را در چشم پایتختهای غربی مشروعیت بخشد. با اینحال، این محاسبه، جایگاه راستین اسرائیل در ساختار نظام جهانی را نادرست ارزیابی میکند. همانگونه که سطور بالا این استدلال را کرده است و اسرائیل نه یک ابرقدرت مستقل است، بلکه یک نیابتی ساختاریست—ابزاری در خدمت قدرتهای غربی برای اعمال کنترل منطقهای، جذب محکومیتهای جهانی، و بیراه کشاندن نگاهها از منافع سلطهگران جهانی، اشتباه گرفتن چنین واحدی با یک کنشگر حاکم و مستقل که توانایی شکلدادن به نتایج جهانی را دارد، بهمعنای سوءبرداشت از معماری استعمارنو است.
افزون بر این، نباید از میدان نمادین و روانی درون ایران غافل شد. دههها تبلیغات روانی رژیم روضه خوانان، تصویری از اسرائیل بهمثابه هتاک حرمت مقدسات مذهبی اسلامی در ذهن قشر مذهبی تثبیت کردهاست. همسویی با چنین کشوری—صرفنظر از استدلال راهبردی آن—خطر آن را دارد که روایت جمهوری اسلامی را تقویت کند؛ روایتی که جنبشهای مخالف را ساختارهایی بیگانه، ضددینی و مزدور معرفی میکند. این امر نهتنها تودههای واپسمانده مذهبی و بهحاشیهراندهشدهای را که هر جنبش ملی پیروزمندی به آنها نیازمند است، از بدنه مبارزه ملی دور میسازد، بلکه مشروعیت درونزاد آن را نیز میساید—مشروعیتی که رهایی راستین را از تغییر رژیم طراحیشده بدست بیگانگان متمایز میسازد. ایران بدست ایرانیان درونمرز و در کف خیان ها و کوچه های ایران آزاده خواهد شد نه بدست ایرانیان برونمرز که حتی دو تن از آنان توافق بر سر باورهای مشترک خود ندارند.
از اینرو، مخالفت من با این اتحاد، از سرستیزی ایدئولوژیک سرچشمه نمیگیرد، بلکه برخاسته از تعهدی اصولی به شفافیت راهبردی و حق تعیین سرنوشت ملی است. تلاش برای آزادسازی ایران از طریق اتکاء بر یکی از عوامل نیابتی سلطهگران جهانی، به پیروزیای پیرهگون منتهی خواهد شد—پیروزیای که در آن، حاکمیت نه با آزادی، بلکه با وابستگیای نو جایگزین میشود. تاریخ به ما هشدار میدهد که بهای رهایی که با ابزارهای بیرونی خریداری میشود، اغلب با سکهی ازدسترفتن حاکمیت ملی پرداخت میگردد. مسیر رسیدن به ایرانِ آزاد، نه از خلال درگیریهای برونی یا ژستهای نمادین همسویی با دولتهای پادگانی، بلکه از رهگذر تلاش دشوار و باکرامت در ساختن جنبشی میگذرد که نیروی خود را از اراده، حافظه، و تخیل اخلاقی ملت ایران میگیرد. رهایی، برای آنکه پایدار بماند، نه باید اجارهای باشد و نه امانتی؛ بلکه باید در دستان و تملک خود ملت باشد.
جنبش رهاییبخش ما بایستی فراتر از نبردی صرف بر سر قدرت باشد—بلکه باید بیانیهای در دفاع از ارزشهای ایرانی باشد: اینکه هیچ مردمی نباید در محاصره زیست کند؛ هیچ ملتی نباید به مهرهای بدل شود؛ و هیچ کودکی نباید با صدای پهپاد یا شعارهای نفرت به جهان پای گذارد. حاکمیت راستین نه با قدرت، بلکه با اصل و پرنسیپ آغاز میشود. بگذاریم آینده ایران نه با زبان انتقام و چیرگی، نفرت و خون، بلکه با جوهر عدالت، آزادی و صلح نوشته شود.
فروغ اهورایی، همواره پاسدار و نگهبان ایرانزمین و ایرانیان باد.
شاپور سورنپهلاو
روز انارم از ماه تیر سال ۳۷۶۳ بهدینی
۲۷ تیر ۲۵۸۴ شاهنشاهی
۱۸ ژوئیه ۲۰۲۵ ترسایی
بازبُردها [:منابع] و فرانمودها [:توضیحات]:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - پیوند کوتاه شده به این نوشتار: https://bit.ly/4lLGZPs
* - رونوشت این نوشتار به زبان انگلیسی: https://bit.ly/4nYhjRg
1 – "یادداشتی پیرامون سفر نابخردانه شاهزاد رضا پهلوی به اسرائیل": https://bit.ly/3MK2iCu
2 – "حلقه های گم شده و ناگفته های تاریخ: دکتر محمد مصدق، مرد پنهان در زیر غبار دروغ های تاریخ" - https://bit.ly/46t54pC
3 – Winstanley , A. (2023). "Weaponising Anti-Semitism: How the Israel Lobby Brought Down Jeremy Corbyn. OR Books, United States
4 – Pappe, I. (2017). Dimona’s Origins: The Biggest Prison on Earth: A History of the Occupied Territories. Oneworld.
5 – Ostler, Jeffrey (March 2, 2015). "Genocide and American Indian History". American History. Oxford Research Encyclopaedias.
6 – پژوهش های ژنتیکی نیز ثابت نموده است که اسرائیلیهای امروزی هیچ پیوند ژنتیکی با عبریان باستانی ندارند. اکثریت نزدیک به کل یهودیان امروزی یا یهودیان اروپایی که اشکنازی نام دارند، پدید آمده از آمیزش دو نژاد اسلاو و ترک بنام "قوم خزر/خزار" می باشند که تا سده ۸ ترسایی در شمال خاور دریاچه کاسپی زندگی می کردند. در سده ۷ ترسایی دو خان بزرگ قوم خزر، از ترس و هراس ایران ساسانی اشغال شده توسط تازیان و بیزانس (روم خاوری و ترسایی) و آنکه مبادا مردمانشان مسلمان تا ترسایی شوند، آنان را بزور یهودی ساختند، که یک سده دیری نپایید تا اسلام بدان منطقه نفوذ کرده و بسیاری از آنان که پذیرای پذیرش اسلام نبودند، آواره و به دو اروپای خاوری و باختری مهاجرت نمودند. در نتیجه یهودیان امروزی که اشکنازی شناخته می شوند و در اکثریت قرار دارند، هیچگونه پیوند تاریخی با ایرانیان ندارند که شاهزاده در پی ترمیم آن می باشد. از سوی دیگر همان پژوهش های ژنتیکی نشان می دهند که بازماندگان عبریانی که کورش بزرگ از بابل آزاد نمود، مردمان بومی فلسطین و جنوب لبنان می باشند که همچون ایرانیان بزور شمشیر مسلمان شده اند. در این نوشتار واشکافی شده است: "اگر کورش بزرگ جام جهان نما می داشت" - https://bit.ly/43Rtsxw
7 – “Nadav Rapaport (9 July 2025). "Israel counts high cost of Iran war as censorship masks full damage", The Middle East Eye. LINK: https://www.middleeasteye.net/news/israel-counts-true-cost-iran-war-censorship-masks-full-damage
8 – Cohen, A. (2021). Nuclear Dependency: Israel’s Nuclear Ambiguity in the Age of Transparency. Oxford University Press.;
9 – "Anatomy of an Israeli disinformation campaign", (1 July 2024). Le Monde. LINK: https://www.lemonde.fr/en/international/article/2024/07/01/anatomy-of-an-israeli-disinformation-campaign_6676349_4.html?utm_source=chatgpt.com
10 – "ICC issues arrest warrants for Netanyahu, Gallant and Hamas commander" (21 November 2024). UN News. United Nations. LINK: https://news.un.org/en/story/2024/11/1157286
11 – Barnaby F., (1993). "The Invisible Bomb: Nuclear Arms Race in the Middle East." I.B. Tauris.
12 – "Rights expert finds 'reasonable grounds' genocide is being committed in Gaza". (26 March 2024), UN News. United Nations. LINK: https://news.un.org/en/story/2024/03/1147976
13 – "UN Special Committee finds Israel’s warfare methods in Gaza consistent with genocide, including use of starvation as weapon of war", (14 November 2024) The United Nations. LINK: https://www.ohchr.org/en/press-releases/2024/11/un-special-committee-finds-israels-warfare-methods-gaza-consistent-genocide
14 – "Amnesty International investigation concludes Israel is committing genocide against Palestinians in Gaza ", (5 December 2024) Amnesty International. LINK: https://www.amnesty.org/en/latest/news/2024/12/amnesty-international-concludes-israel-is-committing-genocide-against-palestinians-in-gaza/
15 – اصطلاح "یهودستیزی" (Antisemitism) از نظر تاریخی، زبانی و انسانشناختی، واژهای نادقیق برای توصیف نفرت علیه یهودیان—یا بهبیان دقیقتر، "یهودهراسی" (Judeophobia یا Judeophobism)—محسوب میشود. این واژه در سده نوزدهم ابداع شد تا نفرت ضدیهودی در اروپا را با پوششی شبهعلمی توجیه کند. بهعلاوه، این اصطلاح بهغلط چنین القا میکند که یهودیان تنها قوم سامیاند، حالآنکه اعراب و گروههای دیگر نیز از اقوام سامی بهشمار میروند. افزون بر آن، درک این نکته ضروریست که یهودیت نه یک نژاد و نه یک ملت، بلکه یک دین است. همانطور که مسیحیان میتوانند انگلیسی، نیجریهای یا ژاپنی باشند، پیروان یهودیت نیز از قومیتها، رنگها و ملیتهای گوناگوناند، با پیشینههای ژنتیکی و فرهنگی متمایز. جایدادن همه یهودیان در یک طبقهی واحد، بازتابیست از نژادپرستی اروپایی و برتریطلبی سفیدپوستانه؛ همانگونه که مسلمانان نیز غالباً بهشکلی تقلیلگرایانه، همگن و یکنواخت معرفی میشوند تا به حاشیه رانده یا تحقیر شوند. این رویکرد تقلیلگرا، تنوع درونی جوامع یهودی را نادیده میگیرد و به بازتولید کلیشههای زیانبار دامن میزند. افزون بر آن، در دوران معاصر، اصطلاح "یهودستیزی" به ابزاری سیاسی بدل شده است برای خاموشکردن صدای منتقدان دولت اسرائیل—و این خود نقضیست آشکار بر حق بنیادین آزادی بیان، که سنگبنای هر جامعه دموکراتیک است. زمانی که این سوءاستفاده نادیده گرفته شود، بهتدریج به ابزاری برای سانسور، سرکوب و ایجاد ساختارهای پلیسی بدل میشود؛ و در نهایت، دموکراسی و آزادی بیان را از درون میفرساید. از اینرو، اصطلاح درست و علمی برای اشاره به نفرت یا تعصب ضدیهودی، "یهودهراسی" (Judeophobia یا Judeophobism) است—نه "یهودستیزی" در معنای نژادی، که از بنیان نادرست، نژادمحور، و قابل سوءاستفاده سیاسیست.
16 - همان
17 - همان
18 – بر اساس یکی از مدارک افشا شده از سوی ویکی لیکس، رئیس پشین موساد بنام مئیر داگان از آمریکایی ها برای تجزیه ایران دعوت کرده بوده: US embassy cables: Israel grateful for US support”, LINK:
https://www.guardian.co.uk/world/us-embassy-cables-documents/120696 – and Link to the original Wikileaks’ document: https://wikileaks.org/plusd/cables/07TELAVIV2652_a.html
19 – Suren-Pahlav, S. (26 March 2024) "Know Thyself, Know Thy Enemy: 'Misinformation,' My Ally & the Enemy of My Enemy". LINK: https://bit.ly/3PKBmDl
20 – United States Institute of Peace (March 3, 2015) 'Netanyahu Speech: The Text'. LINK: https://iranprimer.usip.org/blog/2015/mar/03/netanyahu-speech-text
21 – Keinon, H. (11 March 2017) 'PM: Persians didn't succeed in killing Jews in days of Haman, won't succeed today', "The Jerusalem Post". LINK: https://www.jpost.com/israel-news/pm-persians-didnt-succeed-in-killing-jews-in-days-of-haman-wont-succeed-today-483907
22 – U.S. State Departent, (21 March 2019). 'Remarks With Israeli Prime Minister Benjamin Netanyahu Before Dinner'. LINK: https://2017-2021.state.gov/remarks-with-israeli-prime-minister-benjamin-netanyahu-before-dinner/
23 – Borger, J. (19 June 2025) 'From Beersheba to Babylon: Netanyahu casts himself as liberator of Iran', "The Guardian." LINK: https://www.theguardian.com/world/2025/jun/19/time-for-jews-to-repay-ancient-debt-to-cyrus-the-great-liberate-iran-says-netanyahu
24 – "استر و پوریم، از افسانه بابلی تا تبدیل آن به تاریخ قوم یهود" - https://bit.ly/3UPgDj4
25 – Cohen, Edy. دعوة للتعاون بين إسرائيل والدول العربية من أجل تفكيك إيران (“A Call for Cooperation between Israel and Arab States to Dismember Iran”), Suren-Pahlav.com (9 July 2024). LINK: http://elaph.com/Web/Opinion/2017/11/1177819.html
26 – "از توطئه تا انقلاب مهندسی شده: چرا و چگونه بریتانیا، آمریکا، فرانسه و اسرائیل نظام شاهنشاهی را سرنگون ساختند؟" - https://bit.ly/3KTM4nA
27 – گام ولیعهد برای نزدیکی به اسرائیل، در میان برخی از گروههای مخالف برونمرزی، به زایش نمادشناسیای ویرانگر انجامیده است: نمایش آشکار پرچم اسرائیل در کنار نشان شیر و خورشید تاریخی ایران در گردهماییهای ضدحکومتی. این کنش، هرچند نزد گروهی از کنشگران نیکنیت باشد، خطایی راهبردی و فرهنگی ژرف به شمار میآید. در حافظهی تاریخی ایرانیان—که در پرتو سدهها تجزیهی سرزمینی شکل گرفته است (از دست رفتن سرزمینهای آسیای میانه چون ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان به دست روسیه؛ جدایی سرزمینهای قفقاز چون ارمنستان، گرجستان، آذربایجان و بخشی از داغستان در پی گسترش تزارها؛ و همچنین کشورگشایی بریتانیا که به پدید آمدن کشورهایی چون افغانستان، بلوچستان پاکستان و بخشهایی از کرانهی جنوبی خلیج فارس از جمله عمان و بحرین انجامید)—ایستادن زیر پرچم بیگانه یا برافراشتن آن، نه نمادی از همبستگی، بلکه نموداری از خیانت تعبیر میشود. میهندوستی ایرانی، که در کورهی فقدان، اشغال و خواری آبدیده شده است (از جمله یورش متفقین در هر دو جنگ جهانی با وجود بیطرفی ایران، تا دستاندازیهای جنگ سرد)، چنین رفتارهایی را به چشم ترک حرمت خویشتن و تسلیم دیداری در برابر همان نیروهایی مینگرد که ایران را پارهپاره ساختهاند. این نمادپردازی، بهگونهای ویرانگر، ابزار تبلیغات حکومت اسلامی گشته است. برای لایههای دینورز و روستایی کشور—که در فضای آموزش حکومتی ضداسرائیلی رشد یافتهاند—تصاویر ایرانیان برونمرزی با پرچمهای اسرائیل، مؤید اصلیترین روایت رژیم است: آنکه مخالفت با حکومت دینی، به معنای همدستی با بیگانه و خیانت به میهن است. اثر روانی رخدادهای نبرد خرداد ۱۴۰۴ این برداشت را بیش از پیش ریشهدار ساخت. گرچه بیشتر ایرانیان، نابودی سردمداران سپاه را—که ابزار سرکوباند—با خرسندی نگریستند، ولی کشته شدن غیرنظامیان و دانشمندان—که بسیاریشان در نگاه مردم فراتر از وابستگی به رژیم، سرمایهی ملی به شمار میروند—بهسان یورشی به بنیادهای تمدن ایرانی تلقی شد. در چنین زمینهای، همراهیِ نمادین با اسرائیل از سوی مخالفان خارجنشین، این پیچیدگی را از میان میبرد و کار سترگ پیوند میان پیکرهی ملت و جنبش مخالفت را دشوار میسازد. از دستکم سال ۱۳۸۹ به اینسو، جمهوری اسلامی با بهرهگیری از راهبرد "اپوزیسیون مهارشده"، نفوذیانی در میان مخالفان برونمرزی گمارده است. این بازیگران، آگاهانه پرچم اسرائیل را برافراشته، از یورشهای آن کشور به خاک ایران—حتی آنهایی که جان غیرنظامیان را گرفته—دفاع میکنند و سخنانی بر زبان میآورند که خواهان دخالت بیگانگان است. این چهرهها، خیزشهای مردمی را به نمایشنامهای آلوده و ناسالم بدل میسازند، و برای رژیم، "سندهایی" گزینشی پدید میآورند تا همهی مخالفان را خائنانی همدست با نابودی فرهنگ و ملت جلوه دهند. از اینرو، پرچمافرازی—چه از سر ناآگاهی، چه از سوی نفوذیان حکومت—چرخهای تباهگر را پدید میآورد: مردم درون کشور، که ستون انقلاب راستیناند، از جنبش برونمرزی جدا میمانند؛ روایت رژیم از ایستادگی در برابر "دشمنان خارجی" مشروعیت مییابد؛ و در فرجام، همان ستمی تقویت میشود که هدف مخالفت قرار گرفته است. سفر ولیعهد و سکوت او در برابر این نمادسازی، نهتنها تلهای سیاسی برای جنبش مخالفت گسترانده، بلکه باورمندی به آن را خدشهدار کرده و برگ برندهای به دشمنان مردم ارزانی داشته است.
28 - "The Zionist Plan for the Middle East: The Israel of Theodor Herzl (1904) and of Rabbi Fischmann (1947)"، Translated and edited by Israel Shahak, Re-Arranged and organised by Shapour Suren-Pahlav:
https://www.suren-pahlav.com/pdf/The_Zionist_Plan_for_the_Middle_East.pdf
29 - قطعنامهی ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل (۱۹۶۷) بر "نابایستگی بهدستآوردن سرزمین از راه جنگ" پای میفشارد و نیز بر بنیان "زمین در برابر آشتی" انگشت مینهد. با این همه، کاربست این قطعنامه همواره به سبب ساختار نابرابر خود شورا، ناکام مانده است—جایی که پنج کشور دارای کرسی پایدار (ایالات متحده، پادشاهی متحد، فرانسه، روسیه و چین) با داشتن توان وتو، از دولتهای وابستهی خویش پشتیبانی کرده و روند اجرای عدالت را فلج کردهاند. از این رو، قطعنامهی ۲۴۲ بهجای آنکه ابزار کارای دادگری باشد، به دستافزاری گزینشی و سودبَرانه بدل شده است. در برابر آن، قطعنامهی ۱۸۱ مجمع همگانی (۱۹۴۷)—که با رأی بیشینهی کشورهای عضو و در بستری مردمسالارانه پذیرفته شد—همچنان بهعنوان یگانه طرح بنیادین و پذیرفتهشده برای راهکار دو کشور، از ارج و سنجش حقوقی برخوردار است. ساختار ناپاسخگوی شورای امنیت، که در توان وتوی خودسرانه نمود مییابد، نهتنها از اقتدار اخلاقی برای تحمیل راهکارها بیبهره است، بلکه خود را نیز از هر گونه بازخواست، جدا و دور نگاه داشته است.
29 – Suren-Pahav, S. (2025). “The Chameleon's New Skin: How the League of Nations Became the UN to Serve the Same Masters?” LINK: https://bit.ly/4kRp6O8
30 – Suren-Pahav, S. (2025). “The Chameleon's New Skin: How the League of Nations Became the UN to Serve the Same Masters?” LINK: https://bit.ly/4kRp6O8
31 – "نیرنگ تازهٔ رژیم برای خنثی سازی مبارزات ملی و مردمی: بکارگیری "استراتژی مخالفت کنترل شده" و صدور اراذل و اوباش سیاسی خود به برونمرزها، تحت نام اپوزیسیون و مخالفین رژیم" - https://bit.ly/48XhiFu
32 – The Reformist and Green Movement: A ‘False Opposition’ Strategy of Iran’s Totalitarian Theocratic Regime" LINK: https://bit.ly/44Q9tBR"
#419ab3
≠










