
چکیده
مقاله اخیر نوفدی دربارهٔ تشکیل «کنگرهٔ اقوام ایرانی» را باید بخشی از راهبرد گستردهتری دانست که هدفش بیثباتسازی معرفتی و مهندسی نرم جغرافیای سیاسی ایران است. این ابتکار در چارچوب ایدئولوژی اندیشکدههای آمریکایی–اسرائیلی، بهویژه بنیاد ایرانهراس و ایرانستیز FDD، معنا مییابد؛ جایی که واژگان تجزیهگرایانه و نسخههای فدرالیسم قومی آنها میکوشد کثرت زبانی و تمدنی ایران را به تفرقهٔ قومی بازنویسی کند. با بررسی دگرگونی زبانی از «تنوع زبانی» به «هویتهای قوممحور ساختگی»، مقاله نشان میدهد که چگونه سیاست هویت به بهانهٔ دموکراسی، ابزار فروپاشی انسجام ملی میشود. بر پایهٔ نمونههایی مانند سودان، استدلال میشود که ایران از پیش در گفتار سیاسی برای تجزیهای نرم و پس از فروپاشی رژیم اسلامی، در چارچوب قبایل و عشیرهای استانی، بازنمایی شده است؛ طرحی که مشروعیت نمادین خود را از نام شاهزاده رضا پهلوی میگیرد. این روندها نه برخاسته از مطالبات درونی، بلکه محصول طراحی برونزا، مداخلهٔ نهادهای شبهدانشگاهی، و واژگان مبهم راهبردیاند. هدف نهایی، نه صرفاً بازشناسی فرهنگی، بلکه خنثیسازی حاکمیت ایران زیر نقاب رهایی است.
پیشگفتار
بهتازگی مقالهای به زبان انگلیسی با عنوان «تولد کنگرهٔ عام ایران» از آرمیتا هومان، از اعضای کنونی نوفدی، منتشر شده است.[1] هومان که عضو پیشین شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشکدهٔ علوم اجتماعی و از امضاکنندگان بیانیهٔ سال ۲۰۱۸ علیه ملیگرایی ایرانی و ایرانِ یکپارچه بود،[2] از مدافعان رویکردی است که ایران را «جامعهای تاریخی و چندفرهنگی» معرفی میکند. ازاینرو، انتشار چنین مقالهای از سوی او و نهادی که به آن وابسته است، امری تازه یا غیرمنتظره نیست. این موضعگیری بازتابی مستقیم از گفتمان فدرالی–مارکسیستی حزب توده است؛ همان حزبی که در دوران وابستگی به شوروی، مفهوم «کثرت قومی» را از مقولهای فرهنگی به ابزاری سیاسی برای تجزیه تبدیل کرد. پیوستگی میان آن روایت و نسخهٔ امروزیِ فدرالیسم قومی تصادفی نیست؛ این همان گفتمان کهن است که اکنون برای مخاطب مهاجر با زبان جدید و پوششی لیبرال بازبستهبندی شده است.
همزمان با انتشار آن مقاله، ائتلافی خودخوانده با حمایت نوفدی با عنوان «کنگرهٔ اقوام ملیگرای ایران» اعلام موجودیت کرد و بیانیهای منتشر ساخت.[3] این بیانیه که از مفاهیمی چون همبستگی، حقوق قومی و وحدت در سایهٔ نام شاهزاده رضا پهلوی سخن میگوید، در ظاهر بیضرر مینماید، ولی در باطن مرحلهای تازه از پروژهٔ زبانی و نمادینِ تجزیه است.
باری، هومان مقالهٔ خود را با جملهای میگشاید که مدعی میشود: «حداقل در پانزده قرن گذشته، ملت ایران از مجموعهای متنوع از قومیتها تشکیل شده است». این ادعا تحریف آشکار تاریخ و جعل مفهومی است؛ زیرا هیچ سند تاریخی یا اداری از چنین تقسیمبندی قومی در ساختار ایران تا پیش از ظهور حزب توده، در زبان سیاسی و اجتماعی ایران سخنی از «قوم» و «اقوام» به معنای سیاسیِ جدید وجود نداشت. اگر چنین مفهومی رواج داشت، بیتردید میبایست در قانون اساسی مشروطهٔ ۱۲۸۵–۱۲۸۶ بازتاب مییافت؛ بهویژه از آنرو که نمایندگان همهٔ ایرانیان از سراسر کشور در تدوین آن مشارکت داشتند. در آن قانون ولی تنها از «ملت ایران» سخن رفته است؛ ملتی که در چارچوب وحدت سرزمینی تعریف میشود، نه در قالب ائتلافی از قبایل. ازاینرو، کوشش امروز برای تحمیل چارچوبی قوممحور، نشانهٔ تکثر نیست بلکه تلاشی است برای حذف تاریخ؛ و آنچه در ظاهر جلوهٔ گامی به سوی شمولیت فرهنگی دارد، در واقع ادامهٔ جنگی تدریجی برای گسست و تضعیف انسجام ملی و یکپارچگی کشور است.
انتشار این مقاله و اعلام موجودیت این گروه، نه حرکتی خودجوش، بلکه تداوم روشن سنتی ایدئولوژیک است که از دههها پیش در قالبهای گوناگون برای تضعیف انسجام ملی ایران طراحی شده است. این روند اکنون از سوی نوفدی، نهادی که خود را «سازمان مدنی ایرانی–آمریکایی» معرفی میکند، به اجرا درآمده است؛ نهادی که در واقع مجرای قدرت نرم در خدمت منافع ایالات متحده و اسرائیل است و پیوندهای مستقیم و مستند با بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) دارد. این بنیاد سالهاست که اهداف ژئوپولیتیکی واشنگتن و تلآویو را در پوشش واژگانِ حقوق بشر، آزادی و جامعهٔ مدنی بازتولید میکند. ازاینرو، «کنگرهٔ اقوام ملیگرای ایران» را باید نه پدیدهای نو، بلکه حلقهای تازه از همان زنجیرهٔ دیرپای سیاستهای بیگانه برای گسست تمامیت ارضی ایران دانست.
تداوم طرح، انحطاط معنا، در پوششی آلودهتر
در ژوئن ۲۰۲۵، نوفدی «طرح موقت دوران گذار ایران» را منتشر کرد که در آن، فدرالیسم نرم بر مبنای قوم و قبیله پیشنهاد شده بود. این طرح با بهرهگیری از زبان بشردوستانه، در واقع خشونت جغرافیایی را بازتعریف میکرد و تقسیم قومی را در قالب واژگان حقوق بشر پنهان میساخت. اندکی پس از انتشار، تحلیلگران مستقل به ابعاد پنهان آن اشاره کردند و افکار عمومی ایران، با درک هدف نهایی آن که چیزی جز ایرانستانسازی و تجزیهٔ نرم کشور نبود، واکنش نشان داد و زبان نقد و هشدار گشود.[4] اکنون این نوشتار تازه و اعلام موجودیت «کنگرهٔ اقوامِ بهاصطلاح ملیگرای ایران»، در حقیقت نهتنها روکشی ایراندوستانه و ملیگرایانه بر همان طرح است، بلکه تلاشی است برای گردآوردن تمامی جریانهای تجزیهطلب زیر چتری واحد. این حرکت نو نیز در واقع همان ساختار پیشین را در قالبی نمادین بازاجرا میکند؛ همان بازیگران و همان هدف، ولی با زبانی نرمتر و ظاهری ملایمتر. در حالی که شعار «وحدت» سر داده میشود، ساختار واقعی آن بر تجزیه و فروپاشی استوار است.
همچنین با دخالت دادن نام شاهزاده رضا پهلوی در این طرحها، نوفدی میکوشد سپر مشروعیت خود را استوارتر سازد و از اعتبار تاریخی او برای پوشاندن طرحهای فدرالیسم قومی بهره گیرد. این ترفند هرچند ممکن است در محافل بیرونی کارکرد تبلیغاتی داشته باشد، ملت ایران را فریب نخواهد داد؛ بلکه آگاهی و انزجار آنان را نسبت به چنین سوءاستفادهای افزایش خواهد داد. با این حال، برای خودِ شاهزاده خطری جدی در بر دارد، زیرا همکاری او میتواند این برداشت را ایجاد کند که اعتبار تاریخیاش در خدمت برنامههایی قرار گرفته است که وحدت ملی را از درون میفرساید. همان واژهٔ «ایرانستان» که محمدرضاشاه فقید در تبعید بهعنوان هشدار بر زبان آورد، اینک در زبان و رفتار نسل پس از او، و بیپرده بگویم، به ابزاری برای اجرای همان هشدار بدل شده است. اگر شاهزاده نخواهد که به ابزاری برای مشروعیتبخشی به طرحهای بیگانه بدل شود و نامش در تاریخ ایران همراه با چهرههایی چون پیشهوری و قاضیمحمد ثبت گردد، باید همکاریاش با نوفدی را قطع کند و بهصراحت از این گونه پروژهها برائت جوید.
باری، انسجام ملی ایران هرگز بر یکنواختی قومی استوار نبوده است؛ بلکه بر درهمتنیدگی تاریخی، فرهنگی و زبانی تکیه دارد. فدرالیسم وارداتی نخست از شوروی و امروز آمریکا و اسرائیل این منطق را واژگون میکند و تنوع را نشانهٔ ضعف میخواند.
بازنامگذاری کثرت زبانی به تفرقهٔ قومی
مبنای اصلی طرح تجزیهٔ ایران، معرفتی و واژگانی است. این روند با القای عامدانهٔ مفهوم «کشور چندقومیتی» آغاز میشود؛ عبارتی که در گزارشهای بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD)، بیانیههای نوفدی و نوشتههای برندا شفر[5]، [6] و دنیل برت، رئیس گروههای الاحوازی[6]، بهطور مکرر تکرار میگردد. این تعبیر نه توصیفی از واقعیت تاریخی، بلکه نسخهای سیاسی است که منطق شکستخوردهای را بازتولید میکند؛ منطقی که تفاوت زبانی را نشانهٔ ناسازگاری ملی میپندارد.
چنانکه پیشتر اشاره شد، ادعای دروغینِ وجود «اقوام» بهمعنای سیاسی در ایرانِ پانزده سدهٔ اخیر و تبدیل زبان و گویش شهروندان به ملاک تمایز قومی، از ساختههای قرن بیستم است. این مفاهیم سیاسیِ متأخر به گذشته فرافکنی شدهاند تا مبنای نقشههای تجزیه قرار گیرند. در حقیقت، پیوستگی تاریخی ایران بر بنیاد تاریخ مشترک، عقلانیت فرهنگی و تداوم تمدنی شکل گرفته است، نه بر ساختارهای قومی یا مفاهیم وارداتی از ادبیات سیاسی استعمارگران بیگانه. زبان فارسی در مقام زبان ملی، رسانهٔ حقوق، فرهنگ و اندیشه، عامل همپیوندی بوده است، نه سلطه. دوگانگی ساختگیِ «فارسی/غیرفارسی» در آثار ایرانستیزانی همچون برندا شفر و دنیل برت، و نیز در نوشتههای تجزیهطلبانی همچون آرمیتا هومان، تداوم همان تحریف معرفتی است که تنوع فرهنگی را بهمنزلهٔ ستم جلوه میدهد و فدرالیسم را درمان اخلاقی آن مینمایاند. حال آنکه فدرالیسم چه آشکارا و پنهانی و نرم در این چارچوب، در حقیقت واژگان فنیِ فروپاشیِ مدیریتشده است؛ همان الگویی که پیشتر در عراق و بالکان آزموده شد و امروز سودان بهای سنگین آن را با جان و سرزمین خود میپردازد.
«طرح موقت دوران گذار» نوفدی (۲۰۲۵)، که از سوی همان گروههای همپیمان تأیید شده است، این منطق را رسمیت میبخشد. در این طرح، نمایندگی سیاسی بر پایهٔ تقسیمبندی قومی تعریف میشود، بیآنکه توضیح داده شود چرا مدلی که در کشورهای دیگر به فاجعه انجامید، باید برای ایرانی با پیشینهای تمدنی و غیرقوممحور مناسب تلقی گردد. حتی واژهٔ «غیرفارسی» زاییدهٔ ادبیات سیاستِ بیگانه و میراث دستگاه نظری شوروی سابق است، نه برآمده از تجربهٔ اجتماعی یا تاریخی ایران. هدف از این واژگان چیزی جز جداسازی و تفرقهافکنی نیست؛ تلاشی برای بازترسیم مرزهای ملی و بازتعریف تنوع فرهنگی بهمثابهٔ گسست در پیکرهٔ ملتی کهنسال و پرچمدار یکی از دیرپاترین تمدنهای بشری.
چندگانگی زبانی ایران هرگز موجد جدایی نبوده است. زبان ترکی آذربایجانی نتیجه اشغال بیگانگان مغول بوده که زبان آذری باستان شازه ای از زبان پهلوی را نابود ساخت، بیآنکه هویت سیاسی مستقلی طلب کند. سخنورانش از جمله ستارخان و باقرخان، در انقلاب مشروطه، در نهضتهای ضداستعماری و در دولت مدرن نقش محوری داشتهاند. در منطق ایرانی، دوگانگی زبان در کنار یک ملتی و تک ملیتی یک واقیعت است؛ در منطق وارداتی، غیر تحمل است و باید نابود گردد. این همان الگوی استعماری است که از بحرانهای پس از استعمارگران اروپایی گرفته و برای تکهتکهکردن ایران بهکار بسته شده است.
برنامههایی چون طرح برنارد لوئیس، که نخستین دستاوردهایش بروز جنگ داخلی در لبنان و سپس انقلاب مهندسی شده اسلامی در ایران و سرنگونی نظام شاهنشاهی و استقرار رژیم استبداد اسلامی بود، و اکنون «پیمان کوروش» و زائدهٔ تازهٔ آن، یعنی «کنگرهٔ اقوام» نوفدی، همگی از یک استخوانبندی ایدئولوژیک واحد پیروی میکنند: تبدیل تفاوت و رنگارنگی به بحران و بحران به توجیه مداخله و تجزیه. در این روایت، دفاع از وحدت ملی به تعصب، و پایداری در برابر تجزیه به استبداد تعبیر میشود. بااینهمه، حقیقت روشن است: ایران ملتی کهنسال است با زبانها، آیینها و سنتهای گوناگون که در تاریخ، فرهنگ، حافظه و قانون مشترک درهمتنیدهاند؛ کثرت آن هرگز مجوز مدیریت یا مداخلهٔ بیگانه نبوده و نیست و نخواهد بود.
واژگان راهبردی؛ بالکانیزهکردن در زبان حقوق
گفتمان کنونی فدرالیسم قومی با وارونگی مفهومی عمل میکند؛ نه مخالف کثرت، بلکه سوءاستفادهگر از آن است. در ظاهر مدافع تنوع فرهنگی است، در عمل تجزیه را بهعنوان عدالت بازنمایی میکند. واژگانی چون «حق تعیین حق سرنوشت»، «شناسایی قومی» و «ملتهای غیرفارس» در ساختار، از ابزارهای استعمار و نابودی یکپارچگی کشورها است. همین شیوه را بریتانیا برای جدایی افغانستان از ایران یا پاکستان از هند انجام داد، یک ملت که با یک تاریخ و دی ان ای مشترک بخاطر دوگانگی مذهب یا زبان مبدل به دو ملیت جداگانه شدند. کارکردشان، آراستن تجزیه با زبان حقوق بشر است.
قدرت این واژگان در ابهامشان است. مخالفت با آنها بهمعنای اتهام به ناسیونالیسم یا اقتدارگرایی تلقی میشود. بدینسان، زمین گفتوگو مینگذاری شده است: زبان به سلاح بدل میشود. «کنگرهٔ اقوام ایرانی» نمونهٔ کامل این تاکتیک است؛ تقلید از گفتار اصلاحی برای اجرای نقشهای برونزاد. در این چارچوب، زبان فارسی از رسانهٔ تمدن به نشانهٔ سلطه فروکاسته میشود، و لهجهها به دعوی حاکمیت بدل میگردند. فدرالیسم، که فلسفهای سیاسی در تاریخ خاص خود داشت، به کنایهای برای جدایی تبدیل شده است.
نوشتههای برندا شفر نقشی کلیدی در تثبیت این واژگان داشتهاند. او ایران را مجموعهای از اقلیتهای سرکوبشده ترسیم میکند و این تصویر را به ابزار سیاست بدل میسازد. این الگو در اسناد نوفدی، بهویژه طرح دوران گذار، به قالب اجرایی درمیآید و قومیت را معیار حکومتداری میسازد. نتیجه، جابهجایی از شهروندی مدنی به امتیاز قبیلهای است؛ از تکثر به گسستِ برنامهریزیشده.
در این دستگاه معنایی، هر واژه تلهای است: دفاع از حاکمیت، انکار تنوع؛ تأکید بر تداوم تمدنی، دلبستگی به امپراتوری. چنین واژگان برای بقا به همدستی رسانهها، اندیشکدهها و فعالان تبعیدی نیاز دارند تا ظاهر عدالت را حفظ کنند. تکرار نام شاهزادهٔ رضا پهلوی در این بستر، سپری نمادین برای پنهانسازی این واژگان است؛ وحدتی نمایشی در خدمت ساختار گسست.
افشای این واژگان واکنش احساسی نیست؛ بازپسگیری زبان از استعمار است. تنوع تاریخی ایران هیچگاه به فدرالیسم نیاز نداشت. واژگان کنونی تکرار مدیریت استعماریاند، در حالی که ظاهری اخلاقی و دموکراتیک یافتهاند.
کنگرهٔ اقوام ملیگرای ایران؛ قومگرایی نیابتی در دستور کار استعمارنو
نخست بایستی به گزینش نام برای این باصطلاح کنگره، جنبش سیاسی، گروه مدنی، یا مقوله دیگری که ماهیت آن بدون شک برای خود سازندگانش نیز روشن نیست پرداخت. ترکیب «کنگره اقوام ملیگرای ایرانی» یک تناقض مفهومی و سیاسی و حتی مضحکانه آشکار است. در علوم سیاسی، ملیگرایی بر مبنای اعتقاد به وجود یک هویت ملی واحد شکل میگیرد؛ یعنی اشتراک در حافظهٔ تاریخی، سرنوشت جمعی، و انسجام حقوقی-سیاسی در چارچوب یک حاکمیت مستقل. در مقابل، قومیت بر تمایز بنا شده است، تمایز بر مبنای تاریخ، زبان، فرهنگ، مذهب یا حتی تفاوت نژادی که یک گروه را از دیگر ساکنان یک کشور متمایز میسازد. ترکیب اجباری دو مفهوم متضاد «قوم» و «ملیگرا» در یک ساختار جمعی، به معنای پذیرش چند ملت در دل یک ملت واحد است؛ امری که تنها در شرایط پسااستعماری، جایی که مجموعهای از واحدهای قومی-ملی جداگانه، بهاجبار درون مرزهای مصنوعی گرد آمدهاند، قابل فهم است. ایران از این الگو پیروی نمیکند. گروههای گوناگون جمعیتی در ایران، از گیلک و بختیاری تا کُرد و بلوچ، و ترکزبان و عربزبان، نه اسطورههای بنیادین جداگانه دارند، نه روایتهای تمدنی متعارض، نه تاریخ سیاسی گسسته. ریشهٔ های تاریخی، فرهنگی، اسطوره ها، جشن ها، بستر جغرافیایی، ساختار دینی و حتی تبار ژنتیکی آنان مشترک است. در نتیجه، ترکیب «اقوام ملیگرا» نهتنها از دید مفهومی دچار ناسازگاری درونیست، بلکه می تواند حاصل دو مورد باشد: یا اختراعی ایدئولوژیک است که در خدمت پروژهٔ تکهتکهسازی هویت ملی ایران قرار گرفته است، یا حاصل بیسوادی مزمن در درک سیاست، تاریخ، و حتی منطق پایه.
باری، «کنگرهٔ اقوام» نوفدی پدیدهای خودجوش یا برآمده از درون جامعهٔ ایران نیست. شکلگیری آن در واشنگتن و در بستر پیوندهای سازمان نوفدی با بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) و دیگر مراکز سیاستگذاری آمریکایی–اسرائیلی، نشانگر پروژهای مهندسیشده و برونزاد است. بیانیهٔ تأسیسی کنگره در ۲۹ اکتبر ۲۰۲۵، واژگان آشنای «همبستگی»، «برابری» و «حقوق فرهنگی» را به کار میگیرد، ولی ساختار نهادی آن بر مبنای قبیلهگرایی و با هدف قومیتسازی طراحی شده است. گروههایی چون «جبههٔ ثبات بلوچ»، «جنبش طبرستان»، «طایفهٔ بزرگ نارویی» و «جبههٔ پیروان خسروخان قشقایی»، بدون هیچگونه پشتوانهٔ مردمی یا سازوکار انتخاباتی، بهعنوان «نمایندگان رسمی اقوام ایران» معرفی میشوند. آنچه عرضه میگردد شمایلی از گفتوگوی ملی است، ولی در واقع بازتولید طرحی ازپیشنوشته برای تجزیهٔ ساختاری کشور است.
این صحنهسازی یادآور تجربههای دیگرِ «گذارِ مدیریتشده»، از جمله در عراق است؛ جایی که شوراها و گروههای تبعیدی نه برای بازسازی حاکمیت، بلکه برای تسهیل فروپاشی سامان یافتند. «کنگرهٔ اقوام» نیز همان منطق را در پوشش زبانی عام بازآفرینی میکند: جایگزینی نهادهای ملی با شوراهای قبیلهای و عشیرهای، و پیوندزدن اسطورههای محلی به هویت ساختگی قومی، تا در آیندهای فرضی و ازپیشمهندسیشده برای ایرانِ تکهتکه، «نمایندگان قومی» از پیش تعیینشدهای را بر صحنهٔ سیاسی بنشاند.
از سوی دیگر، گردهمایی همزمانِ گروههای تروریستی تجزیه طلب در اسلو تحت نام حقوق بشر، با حضور چهرههایی نزدیک به سازمان تروریستی مجاهدین خلق، نشانگر هماهنگی گستردهتر این شبکهها است. گروه مجاهدین خلق، که در دهههای گذشته گروهی ایدئولوژیک و خشونتمحور با گرایشهای مارکسیستی–اسلامی بود، امروزه به ابزاری تبلیغاتی و لجستیکی در خدمت سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است. ازاینرو، تکرار واژگان، زمانبندیها و چهرههای مشترک در این تحرکات تصادفی نیست؛ بلکه محصول طرحی مهندسیشده و یکدست برای جایگزینی ملت مدنی با حوزههای قومیِ قابل مدیریت است.
بنابراین «کنگرهٔ اقوام» نه حرکتی اصلاحطلبانه، بلکه آزمایشگاهی برای حاکمیت نیابتی در ایران آینده است. پروژهای در خدمت تبدیل استقلال ایران به مجموعهای از نهادهای محلی وابسته به بیگانه. وحدت در این طرح، تنها در سطح ظاهری اجرا میشود و در عمق، واپاشی را نهادینه میسازد.
بازی دوگانه؛ بنیاد دفاع از دموکراسیها، اسرائیل و بحران ساختگی انسجام ملی
در پسِ ظاهر مدنی نوفدی، شبکهای ژئوپولیتیکی مستقر است که بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) در مرکز آن قرار دارد. این بنیاد، در پیوند راهبردی با محافل سیاستی مشترکِ ایالات متحده و اسرائیل، از دههها پیش خردنگریاش بر فروپاشی ساختاری ایران متمرکز بوده است. نوفدی اکنون نقش بازوی غیررسمی این دستگاه را ایفا میکند و ایدههای امنیتی را به زبان جامعهٔ مدنی ترجمه مینماید. چهرههایی چون برندا شفر، روئل مارک گرشت و دنیل برت ایران را «ساختاری مصنوعی» تصویر میکنند و سلطهٔ فرهنگیِ «قوم [موهوم] فارس» را عاملِ بحران معرفی مینمایند. نسخهٔ پیشنهادی آنان، تجزیه خزنده است در لباسِ تدریجی و نرمِ «تفکیک و مدیریتِ مناطق» و فدرالیسم؛ راهحلی که نه به آزادی از استبداد مذهبی میانجامد و نه به دموکراسیِ مؤثر، بلکه ظرفِ نظری و عملیِ فروپاشیِ یکپارچگی ملی را فراهم میسازد.
این منطق در «پیمان کوروش» (۲۰۲۱) بهروشنی تبلور یافت؛ طرحی غیررسمی ولی اثرگذار که در حاشیهٔ «پیمان ابراهیم» شکل گرفت [8]. هدف آن نه آشتی تاریخی، بلکه بیاثرکردن ایران پساجمهوری اسلامی از راه درآمیختن آن در نظم امنیتی تحت کنترل تلآویو و واشنگتن بود. نویسندگانش ـ لن خودورکوفسکی و ویکتوریا کواتس ـ فروپاشی ملی را بهعنوان «مدرنیزاسیون خیرخواهانه» بازنمایی کردند.
اسرائیل در این طرح نقشی محوری دارد. ایرانِ متحد، فارغ از شکل حکومتش، برای تلآویو چالشی وجودی است، نه صرفاً رژیمی. بنابراین تجزیه، ابزار مهار پیشدستانه است. از طرح برنارد لوئیس در دههٔ ۱۹۷۰ تا امروز، هدف یکی است: تبدیل گوناگونی فرهنگی خاورمیانه به مرزهای دائمالتنازع. اکنون همین طرح با ظاهری نرم و واژگانی حقوقی علیه ایران به کار گرفته میشود.
نوفدی و FDD با همکاری شفر، روایت ساختگی «ایران چندقومیتی» را بهجای تهاجم رژیمی پیش میبرند. در این سناریو، مداخله اخلاقی جلوه میکند و تجزیه بهمنزلهٔ عدالت بازنمایی میشود. نام شاهزاده رضا پهلوی در این میان نقش ضامن ملیت را بازی میکند تا مهندسی ژئوپولیتیک رنگ وطندوستی بگیرد. ولی تکرار این همنشینی، سرمایهٔ نمادین او را فرسوده میسازد و پادشاهی را از نهاد وحدت به ابزار تبلیغاتی نخست فرو کاسته و سرانجام نابود میسازد.
در این نمایش دوگانه، همه سود میبرند جز ملت ایران.رژیم اسلامی این پروژهها را سند دخالت بیگانه میخواند و از آن برای سرکوب بیشتر آزادیخواهان و افزایش اختناق استفاده میکند؛ FDD ناپایداری را استمرار میبخشد؛ اسرائیل از ایرانِ ضعیفتر بهره میگیرد؛ و نوفدی بیاری شاهزاده رضاپهلوی جایگاه خود را بهعنوان «اپوزیسیون معتبر» حفظ میکند. حاصل، تمرین دوبارهٔ استعمار است در لباس دموکراسی؛ و «کنگرهٔ اقوام» تازهترین ابزار آن برای اجرای تجزیهای نرم است.
خنثیکردن سناریوی تجزیه؛ راهبردهای فکری و سیاسی
طرح تجزیهٔ ایران امری محتوم نیست، بلکه سناریویی مهندسیشده است. مقابله با آن مستلزم اقدام در سه سطح است: روشنگری معرفتی، شفافیت نهادی و بازسازی واژگان.
در سطح معرفتی، باید دوگانگی کاذب میان انسجام ملی و تنوع فرهنگی برچیده شود. هویت ایرانی نه بر پایهٔ نژاد، قبیله یا عشیره، بلکه بر بنیاد تاریخ، حقوق، زبان ملی و فرهنگ مشترک استوار است. طرح فدرالیسم کنونی در واقع تداوم الگوی استعماری است که در آن «مدیریت تفاوت» جایگزین برابری مدنی میشود. ایران تاریخی هرگز برای تحقق مشارکت به تجزیه نیاز نداشته است؛ مشارکت در درون ساختار ملی و از مسیر نهادهای قانونی به دست میآمد.
در سطح نهادی، ضروری است منابع مالی و پیوندهای نوفدی و سازمانهای همسو بهصورت شفاف افشا شود. وابستگی آنها به FDD و دیگر محافل سیاست خارجی بیگانه باید موضوع پرسشگری عمومی قرار گیرد؛ شفافسازی، مؤثرترین ابزار بازدارندگی است.
در سطح نمادین، حفظ سرمایهٔ ملی مستلزم موضعگیری صریح و مسئولانهٔ شاهزاده در رد قومفدرالیسم است. بااینحال، عملکرد چند ماه اخیر او نشان داده است که بهجای آنکه بخشی از راهحل باشد، خود به بخشی از مشکل بدل شده است؛ وضعیتی که مبارزان را در برابر دو جبهه قرار داده است: یکی رژیم اسلامی، و دیگری شبکهٔ نوفدی و محافلی که زیر چتر نام او فعالیت میکنند. در این شرایط، و بهویژه پس از انتشار و اعلام موجودیت کنگره، دیگر سکوت شاهزاده بهمنزلهٔ واگذاری مشروعیت نیست؛ بلکه در عمل به معنای مشارکت و همکاری در پروژهای است که پیامد آن چیزی جز خیانت به وحدت ملی نخواهد بود.
افزون بر آن، در حوزهٔ زبان نیز باید دقت به خرج داد. اصطلاحاتی چون "قوم»، «اقوام»، «ملتهای ایران»، «ملتهایغیرفارس» یا «خودمختاری قومی» باید از منظر کارکرد سیاسیشان نقد شوند. این واژگان تفاوت را به ابزار قدرت بدل میکنند و زمین تجزیه را هموار میسازند. در مقابل، سنت مشروطه و گفتمان حقوقی ایران واژگان جایگزین برای وحدت در کثرت را فراهم کردهاند.
در نهایت، نقد این گفتمان باید بُعد ملی بیابد. همان الگو که در خاورمیانه، بالکان و قفقاز تکرار شد، اکنون علیه ایران فعال است. دفاع از یکپارچگی، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی ایران، دفاع از حق ایرانیان در برابر ایرانفروشان، دشمنان بیگانه و استعمار نوین است.
نتیجهگیری: بازآفرینی عراق و لیبی و وظیفهٔ پایداری فکری
آنچه امروز در قالب «حقوق اقوام» و «فدرالیسم» عرضه میشود، بازتولید همان الگوی آمریکایی است که از بالکان تا سودان آزموده شد: ایجاد بحرانهای مصنوعیِ چندقومیتی، مشروعسازی مداخله و تثبیت تفرقه در پوشش عدالت و حقوق بشر. ایران اکنون در آستانهٔ تکرار همین الگو قرار گرفته است. نوفدی و نویسندگان همپیمانش بازیگران اصلی این صحنهاند؛ نخستین، دستور زبان سیاسی را تدوین میکند، دوم، اجرای میدانی آن را بر عهده دارد، و سوم، یعنی «کنگرهٔ اقوام»، نقاب فرهنگی این پروژه است.
خطر درونیِ این فرایند از تهدید بیرونی آن کمتر نیست. اگر شاهزاده رضا پهلوی همچنان بدون مرزبندی روشن در این طرحها به همکاری ادامه دهد، نهتنها به نمادی بیاثر و بیخاصیت فروکاسته خواهد شد، بلکه نام او بهعنوان کسی که در فروپاشی ایران نقش داشت، در تاریخ ثبت خواهد شد. تاریخ نباید بنویسد که پدربزرگ، ایران نوین را بنیان نهاد و نوهاش آن را به باد داد.
آیندهٔ ایران نه با نشستهای تبعیدی و نه با منشورهای اندیشکدههای وابسته به بیگانگان حفظ میشود، بلکه با ارادهٔ کسانی پایدار خواهد ماند که اجازه نمیدهند نام و حاکمیت این سرزمین به کالایی در بازار سیاست خارجی تبدیل شود. مسئله تنها سیاست نیست؛ مسئله بقاى یک تمدن است.
در پایان، همانگونه که با گفتنِ «عسل» دهان شیرین نمیشود، با یاد کردن از کوروش بزرگ و تکرار شعارِ ملی «ایران وطن ماست، کوروش پدر ماست»، کسی ایرانی نمیگردد. ایرانی بودن در گفتار و ظاهر نیست؛ در سرشت، اندیشه و کردار است. ثمرهٔ راه و اندیشهٔ کوروش، آریوبرزن بود؛ سرداری که در راهِ پاسداری از ایران در برابر دشمنِ بیگانه جان خویش را فدا کرد. بجای سر دادن شعارهای خودفریبانه، تلاش کنید تا در عمل آریوبرزن باشید، نه آن چوپانی که راه را به اسکندر نشان داد.
شاپور سورنپهلاو
روز سروش از ماه آبان سال ۳۷۶۳ بهدینی
۱۱ آبان ماه ۲۵۸۴ شاهنشاهی
۲ نوامبر ۲۰۲۵ ترسایی
بازبُردها [:منابع] و فرانمودها [:توضیحات]:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - پیوند اینترنتی کوتاه شده به این نگاشته: https://tinyurl.com/ssp1125
1 - Hooman, A. (2025) ‘The Birth of the Iranian Folk Congress: A new chapter in Iran’s united fight for freedom’, NUFDI (31 October). Available at: https://nufdiran.org/iran_Uncensored/the-birth-of-the-iranian-folk-congress
2 - "نامهی ۴۱۰ فعال فعلی و سابق دانشجویی: با شما سخن میگوییم"، سایت ملیون متعلق به جناح دولتی اصلاح طلبان: https://melliun.org/iran/186259
3 - 'بیانیه اعلام موجودیت کنگره اقوام ملی گرای ایران': https://www.iranianfolk.org/بیانیه-ها-و-اطلاعیه-ها/بیانیه-اعلام-موجودیت-کنگره-اقوام-ملی-گرای-ایران
4 - 'واکاوی سپیدنامه برنامهریزی "ایران: مرحله اضطراری ۱۰۰ تا ۱۸۰ روز نخست" برای دوران گذار: https://www.suren-pahlav.com/pe/index.php?option=com_content&view=article&catid=1:political-article&id=381:3763-05-14
5 - ‘Brenda Shaffer and FDD’s ‘Iran Is More Than Persia’ and the Weaponisation of Iran’s Linguistic Diversity’: tinyurl.com/ssp521
6 - War of Maps and Misnomers: Brenda Shaffer, Empire’s Ethnographer, and the Strategic Balkanisation of Iran’: tinyurl.com/ssp1222
7 - ‘The Federalist Trap: The Blueprint For Balkanisation Of Iran’: tinyurl.com/ft100613
8 - ‘The Cyrus Accord as Myth and Strategy: Fabricated Antiquity, Foreign Power, and Iran’s Sovereignty’: tinyurl.com/ssp221
#419ab3
≠








