یورش مش قاسم سلیمانی، قهرمان پوشالی رژیم و آمریکایی ها به ملی گرایی ایرانی

وجه مشترک همهٔ "جهان وطنی ها، ایرانفروشان، تجزیه طلبان، فدرالیستچی ها (تجزیه طلبان پنهانی)، چپی ها (توده ای و فدایی و غیره) و بنیادگرایان اسلامی، - ستیزگری و اعلان جنگ به "ملی گرایی ایرانی" است. از مان بقدرت رساندن رژیم روأضه خوانان در اہران توسط آمریکا، بریتانیا و اسرائیل، ملی گرایی ایرانی همچون 'مرغی شده است که هم در عزا سرش بریده می شود و هم در عروسی' و برای همهٔ دشمنان ایران و ایرانی (ایرانستیزان) حُکم "غسل تعمید" را پیدا کرده است تا برای اثبات باورمندی و پایبندی به اندیشه های ایرانستیزانه خود، ملی گرایی ایرانی را آماج یورش های خود سازند.
باری، در تازه ترین یورش به ملی گرایی ایرانی، قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس در سوریه، با بیشرمی و وقاحت، علیه هویت ایرانی بپاخاسته و اعلام کرده است که "جریان" یا "اندیشهٔ ملی گرایی در ایران یک دروغ است."[[1]]
او که پس از نیمروز روز پنجشنبه که درزمان برگزاری نخستین سالگرد به هلاکت رسیدن پاسدار حسن شاطری در سوریه سخن می گفت، در ادامه سخنان بیهوده و بی ارزش خود افزود: "ملی گرایی در ایران با هدف مقابله با اسلام و مذهب ايجاد شده است."
یورش این سرکوبگر رژیم به ملی گرایی ایرانی و قرار دادنش در روبروی کیش تازیان که ایدئولوژی و هستهٔ فکری رژیم روضه خوانان می باشد، در حقیقت تکرار مکررات و گفته های پیشین بسیاری از بنیادگرایان اسلامی دست اندر کار رژیم است، همچون روضه خوانان مرتضی مطهری و صادق خلخالی و نیز السیّد میرحسین الموسوی الخامنه، نخست وزیر محبوب السیّد روح الله الخمینی که در سال ۱۳۶۱ با بیشرمی و گستاخی ویژه بنیادگرایان اسلامی، اعلام کرده بود:
"استعمارگران میخواستند ملت ما را از هویت اسلامی خودش جدا کنند. این کار بطور سازمانیافته یی از کشور ما شروع شد و اثرات تخریبی بهجای گذاشت. البته تنها سیاست اسلامزدایی نبود که در کشور ما پیاده میشد، همیشه حسابگریهایی هم برای آن وجود داشت مثل ناسیونالیسم. زنده کردن استخوانهای پوسیده و ارزشهایی که بر پایه آنها نظام مملکت بهصورت جاودانه قلمداد میشد از مسایلی است که استعمارگران روی آن زحمت زیادی در کشور ما کشیدند. کار بهجایی کشید که ما در عرصه فرهنگ و هنر یعنی در معماری می بایست از معماری دوران هخامنشی الگو میگرفتیم" - و - " . . . مسئله اتکاء به نظام ارزشی ایران پیش از ظهور اسلام، یعنی تکیه بر تاریخ هخامنشیان و ساسانیان و دوران سلاطینی که پیش از اسلام در ایران بودند و نظامهایی که آن مواقع در ایران وجود داشتند در کشور ما سوغاتی بود که بهمنظور اسلامزدایی از فرنگ صادر شده بود."[[2]]
ولی این سخنرانی فرمانده سپاه سرکوبگر قدس و یورش به ملی گرایی ایرانی، دو پرسشی اساسی را ایجاد می سازد:
۱ - چرا رژیم دست به رسانه ای ساختن قصاب خود در سوریه زده است، آنهم زمانی که تاکنون تلاش می کرد تا او را یک شخصی مرموز جا زند؟؛
۲ - هدف یورش به ملی گرایی ایرانی توسط یکی از مهُره های شبه نظامی رژیم چیست؟
پیش از پرداختن به پاسخ ها، نخست بایستی به شخصیت و پیشینه قاسم سلیمانی پرداخت تا از نیت و هدف این یورش تازه به ملی گرایی ایرانی برداشته شود.
قاسم سلیمانی کیست؟
در باره گذشته و پیشینهٔ قاسم سلیمانی، اطلاعات زیادی در دست نیست. انگیزه ای که از پیشینهٔ او اطلاعاتی در دست نیست، نه بدان خاطر که او فرد مرموزی می باشد که در سه سال گذشته و از زمان رخدادهای سوریه که رژیم روضه خوانان و آمریکایی ها که به یکسان در صدد بزرگنمایی او می باشند، بلکه بدان بخاطر که او دارای شخصیت خاص و پیشینهٔ درخشانی نبوده است.
سلیمانی، یک روستایی زاده، شخص عامی و بی سوادی است که تنها بخاطر حاکمیت رژیم غوغاسالار مذهبی و عوام زورمند که او بخشی از آن بشمار می رود صاحب جاه و مقام شده است، نه بخاطر شایستگی و تلاش و کوشش در کسب علم و دانش نظامی! او زاده یکی از روستاهای توابع شهرستان رابر در استان کرمان است که تا پیش از کودتای انگلیسی-آمریکایی سال ۵۷ در ایران، پیشه اش نخست عملگی (کارگر ساده ساختمانی) و سپس کارگری در اداره آب و فاضلاب شهر کرمان بود که بتازگی در ارتقا درجه بخود، مدعی می شود پیمانکار آن شرکت بوده است. ادعا شده است که او از طایفۀ لُرهای سلیمانی است که در سدۀ یازدهم از استان فارس به استان کرمان مهاجرت کرده اند. پدر او یک دهقان بی زمینی بود که پس از انقلاب سفید ِ شاه و ملت در سال ۱۳۴۱ صاحب زمین می شود، ولی بخاطر بی کفایتی، زمینی که به او اعطا شده بود را نه تنها از دست می دهد و به بدبختی و بینوایی گذشته باز می گردد، بلکه به بانک نیز ۹۰۰ تومان بدهکار می شود! سلیمانی در یادداشتی درباره زندگی خود می نویسد مدعی می شود که در سال ۱۳۴۸ و در سن ۱۳ سالگی، پس پایان تحصیل اجباری تا کلاس پنجم، مدرسه را رها کرده و با برادرش احمد مشغول بکار می شوند تا بدهی پدر خود را بپردازند! این جمله اگر حقیقت داشته باشد، به تنهایی گویای آنست که چرا سلیمانی از نظام پیشین متنفر و به شورشی های پنجاه و هفتی پیوسته بوده است، زیرا که بجای درک مسئولیت و نکوهش پدر در بی لیاقتی و نیز قدرنشناسی، نظام شاهنشاهی را مسئول بدبختی های خود دانسته بوده است؛ نظامی که پدرش را صاحب زمین و آینده ای روشن برای او و فرزندانش ساخته بود، ولی او همه را بباد داد.
در اینجا پیش از ادامه مطلب، بایستی به یک مساله مهمی اشاره شود و آن "افرادی همچون سلیمانی ها می باشند که رژیم نو قاجاریه روضه خوانان را متشکل می شوند."
با آنکه رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم تمامیت خواه (توتالیتر) مذهبی توصیف شده است، ولی به باور این نگارنده که بارها در نوشتارهای گوناگون ذکر کرده ام،[[3]] یک رژیم 'غوغاسالار' (Ochlocracy) یا "حکومت اراذل و اوباش" از گونه مذهبی می باشد که کشور را بدست گرفته است. نیز اعضا و هوادارانش، متشکل از قشر عامی و بی سواد، چپی ها و توده ای های مزدور شووری پیشین و عوام زورمند (Mobs/Mobocrats) است که در زیر چتر قشر روضه خوانان، کشور و ملت ما در اسارت و اشغال خود دارند - و وجه مشترک همهٔ آنان، از بزرگ آنان گرفته تا کوچکشان، باورمندی به "رژیم ولایت فقیه/شیعه سیاسی" و "خون و خشونت" است. بگفته ای دیگر، کسی که به "شیعه سیاسی" و "خون و خشونت" باورمند نباشد، نه تنها توان پیوستن به این رژیم را ندارد، بلکه درجهٔ ارتقا و کسب مقامات بالای سیاسی و نظامی در جمهوری اسلامی، بستگی به درجهٔ خوی وحشی گری، سنگدلی و تنفر یک شخص را دارد! از آن روی، با آنکه از گذشته سلیمانی بخاطر بی اهمیتی و عامی بودنش اطلاعات دقیقی در دست نیست، ولی بدون هیچ گمانی نامنصفانه نیست که برآورد شود او به خون و خشونت عشق می ورزیده است و بخاطر خوی خشن او بوده است که وارد سیستم رژیم گشته و امروز از سران نظامی رژیم و به درجهٔ سرلشکری دست یافته است. آنهم زمانی که در همهٔ جهان دریافت درجهٔ لشکری نیازمند به تحصیلات عالیه دانشگاهی دارد، از جمله در ایران شاهنشاهی که همهٔ افسران عالیرتبه، بویژه سران ارتش شاهنشاهی دوره دیده برترین و بهترین دانشگاه های نظامی ایران و جهان بوده و در شمار بهترین ها بشمار می رفتند و بخاطر همان کارشناسی و خبرگی در رشته کاری خود نیز بود که از اشغال ایران توسط عراقی ها جلوگیری نمودند، که رژیم با دروغ سازی و فرافکنی، پیروزی ها را به نام بسیجی ها، پاسداران و مکتبی های بی سواد و عامی سکه زده است.
افزون بر آن، نیز می توان برآورد کرد که تا پیش آغاز جنگ، سلیمانی بعنوان یک شورشی شرور، سرگرم کُشتار و سرکوب هم میهنانمان بوده است از جمله کُشتار در استان کُردستان که مسئولیت یگ گروه پاسدار را بر عهده داشته است و نیز در استان کرمان و نیز استان سیستان و بلوچستان تحت نام مبارزه با مواد مخدر، مخالفین رژیم را با وحشیانه ترین شیوه ها قلع و قمع می کرد، که بدون هیچ گمانی در آینده و پس از سرنگونی رژیم بدست ملت ایران، حقایق در بارهٔ درنده خویی های او و امثال وی افشا خواهد شد. در نتیجه، به بخاطر خوی خونخوارانه و تجربه او در سرکوب و جنگ های خیابانی بوده است که از سوی رژیم به سوریه برای سرکوب ملت سوریه که خواهان سرنگونی رژیم استبدادی اسد بوده اند، فرستاده شد تا با خونریزی و توحش، مطالبات آزادیخواهانه آنان را در بطن خفه سازد. بخاطر همان سرکوب های سلیمانی و دیگر وحوش اسلامی که در زیر چتر روسیه رویداده اند، امروز سوریه در آتش جنگ درونی می سوزد و تاکنون موجب کشته شدن شماری بالای یکصد هزار سوری بیگانه، آواره سازی بیش از نیم میلیون، نابودی شهرها و شده و مهمتر "از دهان ایرانی ربودن و به شکم بیگانه سرازیر کردن" و بباد دادن میلیارد ها دلار از سرمایه ها و داریی های ملت ایران و آن کشور را جولانگاه بیگانگان و گروه های تروریستی مسلمان ساخته است تا سرانجام بسوی تجزیه و نابودی برای منافع اسرائیل سوق داده شود.[[4]]
مش قاسم، قهرمان پوشالی رژیم و آمریکایی ها!
رژیم ایرانفروش و آمریکایی ها در چند سال گذشته از سلیمانی چهره ای اساتیری ساخته اند که از حقیقت بدور است! شخصیت او همسان با شخصیت "مش قاسم" در داستان دائی جان ناپلئون ایرج پزشگزاد است که افتخاراتش توهم و و برایش نوشته و ساخته و پرداخته شده بود! بسیاری سلیمانی را یکی از بهترین فرمانده نظامی ایران در برونمرزها بشمار می آورند، ولی کارنامه او نشانگر آنست که او یک "سرکوبگر قابل است نه یک نظامی کارآرا و ارزشمند."
شواهد نشان می دهد بسیاری از فرماندهان سپاه و ارتش او را در زمان جنگ بخاطر عدم آشنایی با فنون نظامی که موجب کشته شدن بسیاری از بسیجی ها و حتا نیروهای مسلح شده بوده است مورد نکوهش قرار داده بودند. از جمله در زمان فرماندهی دو عملیات ناکام سپاه پاسداران به نام های کربلای ۴ که مفتضحانه ترین علمیات نظامی در جهان نام گرفته است و سپس کربلای ۵ که پرهزینه ترین و پرتلفات ترین عملیات جنگی ایران در طی جنگ ۸ ساله با عراق بشمار می رود، بخاطر اشتباهاتش که نشات ازعدم آشنایی او با فنون نظامی بوده است، موجب کشته شدن بیش از ۴۱ هزاران تن ایرانی شد و هاشمی رفسنجانی را وادار به سرزنش و حتا تنبیه و خانه نشینی او ساخت. تا به امروز اجساد صدها تکاور دریایی ارتش شاهنشاهی و غواصان ایرانی که قربانی اشتباهات و ندانم کاری های سلیمانی شده بودند هنوز یافت نشده است.
در هر روی، با احراز مقام رهبری توسط علی خامنه ای، سلیمانی نیز به کمک هاشمی رفسنجانی که همشهری او می باشد نیز از خانه نشینی برون آمده و به ریاست فرماندهٔ سپاه سرکوبگر قدس منتصب و تبدیل به نوچهٔ او شد. ولی دیری نگذشت که با آغاز جنگ خامنه ای و رفسنجانی، موقیعت خود را در جبهه گیری با خامنه ای یافت و از آن زمان بازوی جنگی خامنه ای در پیکار با رفسنجانی شد تا در نقش "قهرمان پوشالی" برای خامنه ای در برونمرزها افتخار آفریند؛ - افتخاری کذب که امروز هزینهٔ آن را سوری ها و ایرانیان شستشوی مغزی شدگان مذهبی، با خون و جان خود می پردازند. از آن روی سلیمانی را نبایستی بیش از یک سرکوبگر خونخوار، یک مترسک و قهرمان پوشالی نه نگریست و نه وجهه ای بالاتری به او داد.
همچنین، از آن سوی آمریکایی ها که علاقه ویژه ای در "بُت سازی" از خودی و غیرخودی دارند، تا روزی آن ها را شکسته و از شکاندنشان بهره برداری سیاسی کنند، نیز در چند سال گذشته دست به بُت سازی از سلیمانی زده اند، تا روزی با از میان برداشتنش برای خود افتخار و امتیازی کسب نمایند - که وظیفه بُت سازی از او بر دوش، اندیشکده امنیتی "انستیتو پژوهش سیاست عمومی امریکن انترپرایز" (The American Enterprise Institute for Public Policy Research) وابسته به نومحاظه کاران و جنگخواهان آمریکایی افتاده است و رسانه های آمریکایی به فرمانبرداری از آن سرگرم اشاعه آن و "باد کردنِ بادکنک توهم مش قاسم" داستان ما می باشند.[[5]]
هدف او از یورش به ملی گرایی چیست؟
افزایش یورش های سیستماتیک سران رژیم ایرانستیز به هویت ملی که ملی گرایی ایرانی مدافع و پاسدار آن می باشد، نشانگر شکل گرفتن تحولات تازه ای در ایران و منطقه است! برای نمونه چند روز پیش از آنکه سلیمانی این سخنان را بر زبان آورد، سیّد احمد علم الهدی امام جمعه مشهد نیز به "هویت ایرانی یورش برده و شهدای جنگ را، شهدای راه اسلام خوانده بود، نه شهدای دفاع از آب و خاک ایران.
این یورش به رسیدن به دو هدف است. نخست عربستان با بهره وری از دستگاه های رسانه ای غربی سرگرم جا انداختن شایعه ای می باشند که "ایرانیان با بهره وری از اسلام در پی بپاسازی امپراتوری پارس ها می باشند."
این ادعا از آن جا دروغ و نادرست است که سران رژیم و همه کسانی که با این رژیم همکاری می کنند، نه تنها سر سوزن عشق یا وفاداری به آب و خاک ایران و فرهنگ و هویت ایرانی در هستی وجودشان یافت نمی شود، بلکه با تمام وجود از فرهنگ و هویت ایرانی متنفر و منزجز می باشند و در ۳۲ سال گذشته کمر به نابودی آن بسته اند! بدون هیچ گمانی، سعودی ها بر این مساله واقف می باشند، ولی برای بهره وری سیاسی در پی سودجویی از آن می باشند. از آن روی، رژیم جمهوری اسلامی برای آنکه تنفر از خود را در میان سوری ها بیشتر از آنچه که اکنون هست افزایش ندهد، دست به یورش به هویت و فرهنگ ایرانی زده است تا ثابت کند که یک "نظام جهان گرای اسلامی" است.
هدف دوم از این یورش، بیرون راندن رفسنجانی از صحنهٔ قدرت برای همیشه است.
جنگ رفسنجای و خامنه ای
اکبر هاشمی رفسنجانی در زمان حیات سیّد روح الله خمینی مرد شماره دو رژیم اسلامی بشمار می رفت. او کسیست که بیاری سیّداحمد خمینی (معروف به احمد گریان)، شیخ محمد منتظری انعطاف ناپذیر و لگام گسیخته را از صحنه سیاست رژیم بیرون راند و پس از مرگ خمینی با متوسل شدن به دروغ که خمینی وصیت کرده است سیّدعلی خامنه ای بهترین گزینه برای ولی فقیه شدن است او را علیرغم عدم شایستگی علوم حوزوی و در میان مخالفت دیگر روضه خوانان، از درجهٔ حجت الاسلامی به مقام آیت اللهی ارتقا داد و بر تخت رهبری رژیم نشاند.
علت این گزینش بدان خاطر بود که رفسنجانی و احمد خمینی می پنداشتند علی خامنه ای شخصی مطیع و فرمانبرداریست که می توانند و او را مانند عروسک خمیه شب بازی در دستان خود نگه داشته و تا زمان بسر آمدن تاریخ انقصایش او را به هر سویی که مایلند به حرکت در آوردند. ولی خامنه ای بیدرنگ پس از اشغال پست رهبری و در سال ۶۹ با تن در ندادن به خواستهٔ احمد خمینی در واگذاری پادگان نیروی دریایی برای ساخت قبر پدرش، به هر دو نشان داد که او نه تنها فرمانبردار نیست، بلکه با چموشی، درصدد بیرون راندن هر دو از صحنه بر خواهد آمد و از آن زمان جنگ قدرت میان این سه تن آغاز گشت، که نخستین قربانیش "احمد گریان" بود.
به گمان زیاد هیچکس بهتر از سیّدعلی خامنه ای از مکاری رفسنجانی آگاه نیست، زیرا که هر دو دوستی دیرینه با یکدیگر داشته و از اسرار یکدیگر آگاه می باشند، بدینروی در وهله نخست که او در داستان بهرام نقش گور را ایفا می کرد، تصمیم بر آن گرفت تا برای بقای خود دست به بهرام گیری زده و برای رسیدن به هدف خود با تدبیر دو نیروی موثر و خطرناک رژیم، که وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران می باشند را با خود همراه ساخته است و قاسم سلیمانی یکی از نقش آفرینان در این جنگ خانگی می باشد. در هر روی، نخستین قربانی این جنگ قدرت، احمد خمینی بود که با مسموم ساختنش از سر راه خامنه ای برداشته شد (سعید امامی آنرا افشا ساخت) و سپس به سراغ هاشمی رفسنجانی آمد. پس حذف احمد خمینی، رفسنجانی حساب کار خود را کرد و خود را با به موش مردگی زدن، سیاست کجدار و مریضی را با ماری که خودش در آستین پرورانده بود آغاز کرد.
رفسنجانی در سال های نخستین جنگش با خامنه ای، از هر فرصتی بهره وری می کرد تا از اعتبار خامنه ای نزد سپاه و وزارت اطلاعات بکاهد ولی همواره با ناکامی روبرو می شد، تا آنکه در سال ۱۳۸۸ از روی استیصال شمشیر خود را از رو بسته و دست به ایراد سخنانی آتشین در نماز جمعه زد که همهٔ ناظران سیاسی آن را اعلان جنگ آشکارا به خامنه ای بر آورد کردند. ولی آن سخنرانی بر خلاف حساب هایی که رفسنجانی پیش خود کرده بود که ملت را در پشتیبانی از خود بر علیه خامنه ای می شوراند، برایش پیامدهایی ناگوارایی را در برداشت؛ - از جمله از دست دادن تریبون نماز جمعه، شکست در انتخابات (خوانده شود: "انتصابات")، یورش فیزیکی و ناسزاگویی های باند خامنه ای به دخترش و حتا زندانی کردن فرزندانش.
پس این شکست بزرگ که رفسنجانی وادار به واپس نشینی که به منزوی شدنش سرانجامید، این روباه مکار و کارکشته که بدین آسانی ها از میدان برون نمی رود چند ماه پیش با انتصاب و حُقنه کردن حسن روحانی در گلوی ملت ایران بعنوان رئیس جمهوری منتخب(!) با خود پنداشت که باری دیگر وارد صحنه شده است. ولی اینبار نیز قدرت خامنه ای را دست کم گرفته است و برخلاف انتظارش، اکنون روحانی که به مکاری خود او و دیگر روضه خوانان حاکم بر کشور می باشد، با موقیعت سنجی با هر دو طرف جنگ آغاز به لاسیدن کرده است، بدون آنکه موضع مشخصی را اتخاذ کند! در نتیجه امروز برای آنکه رفسنجانی مطمئن شود روحانی به کمپ خامنه ای پناهنده نمی شود، سیاست دیگری را پیشه کرده است تا جنگ با خامنه ای را پیروز شود. او اینکه با اعلام آنکه یکی از معماران رژیم است و در عین آنکه خود را متدین و هنوز پایبند به اصول جمهوری اسلامی معرفی می کند تا قشر وفادار به رژیم را بخود جلب کند، نیز در تلاش نیرو هایی که هم اکنون پشتیبان روحانی می باشند، بویژه قشر جوان که ایراندوستی در وجودشان پویا می باشد را بخود جذب کند. از آن روی، سخن از افتخارات ایران، هویت ایرانی-اسلامی و عشق به میهن را بر زبان می راند که این حرکت او، خامنه ای را وادار به یک پاتک زده است، که یورش نوچه اش، مش قاسم سلیمانی به ملی گرایی ایران را می توان بدان علت برآورد کرد.
در هرروی، هدف آمریکایی ها از ساخت این بُت و نیز بپا کردن این قهرمانان پوشالی از سوی رژیم، برای آنست که روزی هم بُت ساز و هم قهرمان پوشالی ساز با شکستن و به آتش کشانش برای خود امتیازات سیاسی و یا حتا مادی کسب کنند، که قاسم سلیمانی قانون مستثنی نیست. بنابرین، بدون هیچ گمانی روزی آمریکایی ها او را در سوریه خواهند کُشت و ادعا خواهند کرد که پلیدترین موجود جهان را کُشته و خطر از سر غرب دور ساخته اند تا آمریکایی های بیفتک خور و دیگر غربیان از شادی در پوست نگنجند و پشتیبان قاتل او شوند - و از آن سوی نیز رژیم روزی قهرمان پوشالی خود را فدای خواهد ساخت و با زدن مُهر شهید بر روی پیشانی مُرده اش، دست به گریه و شیون و مظلوم بازی زند تا از این راه پشتیبانی مردم را جلب و صباحی دیگر به بقای پلید خود ادامه دهد.
البته بایستی افزود، چه خامنه ای و چه رفسنجانی در این جنگ خانگی شغال ها پیروز شود، قاسم سلیمانی سرانجام خوبی نخواهد داشت و هر کدام که پیروز شوند، دکمهٔ شمارش معکوس برای از میان بردنش را خواهند زد! بویژه آنکه رژیم در سناریوهای ساختگی گوناگونی، مقام او را به حد آرش کمانگیرها و آریوبرزن های تاریخ ایران رسانده است و از آن سوی هم که زمزمه هایی از سپاه پاسداران بگوش می رسد که ادعا شده است "حسین بن علی در ضمن آنکه رهبریت شیعیان را برعهده داشت نیز یک نظامی بود"، در نتیجه قاسم سلیمانی می تواند کاندیدای خوبی برای آن هدف و خطری بزرگ برای هر دوی آنان و نیز دیگر روضه خوانان حاکم بر کشور باشد.
پایان سخن
سران رژیم ایرانفروش نوقاجاریه بویژه خامنه ای بخوبی آگاهند که انگیزه اصلی که ایران هنوز با تمدن باستانیش پیوند داشته و نیز بعنوان یک کشور یکپارچه به بقای خود ادمه داده است،"ملی گرایی" و عشق ایرانی به وطنش بوده است. امروز نیز ملی گرایی، بزرگترین سد بر سر راه پیاده سازی طرح برنارد لوئیس که ایرانستان سازی ایران است می باشد و ممکن است که یورش های کنونی به ملی گرایی ایرانی، سیاستی در پس زدن رفسنجانی را دنبال می کند، ولی این ایرانستیزی در ذات رژیم وسرانش نهاد شده است و غیرقابل اصلاح می باشد.
ولی، شگفت انگیز اینست که در سراسر تاریخ کشورمان، نظامی برسرکار نیامده است که به اندازه رژیم جمهوری اسلامی از ایران، ایرانی، ملیت ایرانی، هویت ملی، تمدن و فرهنگ ایرانی تنفر داشته باشد و همهٔ هم و غم و تلاش و کوشش خود را معطوف نابودی آن ها بسازد و ملت ما بجای ریشه کن سازیش همه این توهین ها، خوارسازی ها، جنایات، ستمگری ها و اجحافات را برتن و جان خود میخرد و همچنان خاموشی پیشه کرده است.
از آن روی با چنین مردمانی که همواره خاموشی و سکوت را اختیار کرده و از هر روز فریب این رژیم می خورند، بایستی نگران آینده ایرانمان شویم زیرا که آینده ای شومی، بسیار تیره تر از امروز در انتظارمان نشسته است.
شاپور سورنپهلاو
۲۵ بهمن ماه ۱۳۹۲
Feb 17th, 2014
بازبُردها [:منابع] و فرانمودها [:توضیحات]:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - https://www.fardanews.com/fa/news/323571/سلیمانیملی-گرایی-در-ایران-دروغ-است
2 - منابع شماره ۴۰ و ۴۱ - در مقاله: آخوند، غرب و صهیونیسم: "اتحادیه مثلث شیطانی" برای تجزیه ایران
3 - این اندیشکده که از دشمنان ایران و ایرانی بشمار رفته و تنها سیاست و برنامه ای که دنبال می کند، ایرانستانسازی ایران است، از سال ۲۰۱۱ دست به چاپ سلسله مقالاتی به نام "چشم انداز خاورمیانه" زده است که شماره نخست خود را ویژه سلیمانی ساخته بود و غیرمستقیم او را به عرش و مقامی در حد ژنرال هایی نامی جهان رسانده است. لینک به آن مقاله: http://www.aei.org/docLib/suleimani.pdf
#419ab3
≠










