reza_shah_the_great_bless_your_soul

 

هشتاد سال پیش در چنین خجسته روزی، (سوم اسفندماه ۱۲۹۹ خورشیدی، برابر با ۲۲ فوریه ۱۹۲۱)، ایران از اشغال رژیم مغولی قاجاریه رها و غیر رسمی به حیات یکی از نالایقترین و خیانتکارانه ترین نظامهای حاکم بر ایران، در سراسر تاریخ کشورمان پایان داده شد.

iran_between_1794_and_1921 رژیم اشغالگر قاجارها در طی ۱۲۷ سال[1] حکومت بر ایران، نه تنها مساحت ایران را از ۴ میلیون کیلومتر مربع، به زیر ۶۰۰ هزار کیلومتر مربع کاهش داده بود، (نقشه سمت چپ) بلکه حتی آن نیمه ته مانده خاک ایران هم در زیر چکمه های بیگانگان بویژه انگلیسی ها کمر خم کرده بود، که آنها را بخشی از خاک خود میدانستند؛ بلکه ایران و ایرانی را از هر لحاظی، فرهنگی، ادبی، علمی، فلسفی، هنری، اخلاقی، به مرز سقوط کامل برده و ایران را مبدل به جولانگاهی برای بیگانگان (انگلیسی، روس و عثمانی)، خرافه پرستان و شیادان دینی تازی-تبار و حقوق بگیران دولت های بریتانیا و روس ساخته بود - ولی بخاطر درایت و میهنپرستی بزرگ مرد ایرانی از خطه دلاورپرور مازندران، سردار سپه (دیرتر رضاشاه) بود، که ایران را از کام نابودی و نیستی کامل نجات داد.

پس از این تاریخ تا سال ۱۳۰۴، سردارسپه به سرکوبی مزدوران بیگانه، یاغیان و اشرار، رهاسازی و آزادسازی خاک ایران از سلطه بیگانگان، یکپارچه ساختن و ایجاد آرامش و امنیت در کشور؛ فرهنگسازی و پاکسازی عناصر ضد ایرانی (همچون ملایان حقوق بگیر دولت بریتانیا) پرداخت - تا سرانجام در ۲۲ آذرماه ۱۳۰۴ خورشیدی (۱۳ دسامبر ۱۹۲۵) مجلس موسسان در طی پنج جلسه در هفت روز برگزار شده بود، چهار اصل از اصول متمم قانون اساسی مصوب سال ۱۹۰۶ (پس از انقلاب مشروطیت) را درستسازی کرد و بدین گونه به رژیم مغولنژاد قاجارها پايان بخشید و پادشاهی را  به دودمان پهلوی منتقل کرد. دو روز پس از آن سردار سپه، وارد مجلس شورای ملی گشت و به قانون اساسی کشور سوگند وفاداری خواند  و بنام رضاشاه بر تخت سلطنت نشست. نیز مجلس شورای ملی، ۴۳ روز پيش از مصوبه مجلس موسسان، به نام "سعادت ملت ايران"، فروپاشی رژیم قاجاريه را اعلام داشته بود.

دودمان پهلوی از زمان یورش تازیان به ایران در ۱۳۰۰ و اندی سال پیش تا به امروز، ششمین نظام ایرانی بوده است که با عشق به ایران قدرت را بدست گرفته بود.[2] پادشاهی این بزرگمرد تاریخ معاصر ایران ۱۶ سال بداراز کشید، تا بریتانیا پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، او را از سلطنت خلع و به جزیره موریس در آفریقای جنوبی، که یکی از مستعمرات خود بود تبعید نمود.

رژیم قجرها


 

قاجارها یک دودمان غیرایرانی-تبار، از مردمان مجموعه قبایل "غز" (اوغوز) و مغول نژاد بودند، که با سپاه چنگیزخان به منطقه آورده شوده بودند.[3] نیز با آنکه خود مغول ها یکی از ۹ قبیله غز بشمار میروند، ولی از دید نژادشناسی امروز به کل گروه "مونگولوید" یا "مغول نژاد" می گویند! بهر روی، همانگونه که امروز ملایان حاکم بر ایران به سیّدی یا در حقیقت تازی بودن خود افتخار می کنند، نیز قاجارها با بیشرمی، نسل خود را به یکی از سرداران چنگیز بنام "قاجار نويان" رسانده و به مغول بودن خود افتخار می ورزیدند!

تا پیش از بر سرکار آوردن جمهوری اسلامی توسط غربیان در سال ۱۳۵۷، هیچ نظام یا رژیمی در هيچ دوره ای از تاريخ ايران به ناشایستگی و نادانی شاهان و حاكمان این دودمان بر سرکار نیامده بود. در حالیکه ارابه تمدن در جهان بویژه در اروپا، چهار اسبه بسوی پیشرفت و آبادانی می تاخت، در ایران قاجاری، جامعه ايرانی در منجلاب تاريكی واپسگرایی، خرافات، بینوایی فرهنگی و اجتماعی غوطه ور بود ميزد. ارتباط ایرانیان با اروپاييان كه از دوره ی صفويه و دو دودمان پس از آن، افشاریان و زندیان، به صورت تبادل نمايندگان سياسی و تجاری بين ايران و اروپا خلاصه می شد، در اين دوره به روابط ارباب و رعیتی مبدل گشت، که اروپائیان خود را در نقش ارباب دیده و ملت ایران را در نقش رعیت.

باری، ندانم کاری قاجارها در امور اقتصادی و اداره کشور، به همراه مسافرت های پرهزينهٔ خان های (شاهان!) قاجار به اروپا برای امر گردشگری که همواره با اقامت های دراز مدت و با وام گرفتن از از اروپائیان انجام میشد، اقتصاد ایران را کاملا ورشکسته ساخته بود. خان های قاجار كه در كوچك عقلی و كوته فكری، يكی از ديگری پیشی میگرفتند، توانستد در طی ۱۲۷ سال حکومت بر ایران، مرزهای طبیعی و تاریخی ایران را بگونه ای بنیادی تغییر شکل دادند و نه تنها مساحت ایران را از بالای ۴ میلیون کیلومتر مربع، به زیر ۶۰۰ هزار میلیون کیلومتر مربع کاهش دهند، بلکه نیمی از همان ته مانده ایران را بر اثر بی کفایتی بین مناطق نفوذی قدرت روس، انگلیس (و عثمانی) تقسیم و در زیر چکمه های بیگانگان بویژه انگلیسیها و روس ها کمر خم کرده بود!

اگر رژیم  قاجارها تا چند سال دیگر به حکومت خود ادامه داده بودند، بدون هیچ گمانی، امروز دیگر استانهای خوزستان، بوشهر، ایلام و سیستان و بلوچستان و نیز استانهای شمالی کشور، از جمله استان های آذربایجان شرقی و غربی، اردبیل، کردستان، مازندران، گیلان و گلستان، بخشی از ایران نبودند - ولی با درایت و میهنپرستی سردار سپه (دیرتر رضاشاه) بود، که ایران از کام نابودی و نیستی و رهایی یافت.

با بنیانگذاری دودمان پهلوی، هویت ایرانی پس از ۴۰۰ سال بار دگر زنده گشت تا آنکه بریتانیا در سال ۱۳۵۷ با آوردن مزدور خود، السیّد روح الله خمینی که یک عرب تبار (بگفته ای هندی زاده!) بود پایان بخشید. امروز اکثر سران نظام جمهوری اسلامی عرب-تباران لبنانی و عراقی می باشند که همانند قاجارها همه ی تلاش و کوشش خود را معطوف نابودی هویت و فرهنگ ملی ایران ساخته اند.

ایران منهای رضاشاه


 

بدون هیچ گمانی، اگر رضاشاه ایران را اشغال قاجارها آزاد نساخته بود و آنان چند سال دیگری برسرکار باقی مانده بودند، اگر امروز هم ایرانی باقی مانده بود، و همانگونه که در بالا اشاره شد، استانهای جنوبی کشورمان تحت اشغال/منطقه نفوذی بریتانیا (خوزستان، هرمزگان، بوشهر، ایلام و سیستان و بلوچستان و بخش بزرگی از کرمان و جنوب خراسان جنوبی)؛ - و استانهای شمالی تحت اشغال/منطقه نفوذی روسها (دو آذربایجان غربی و شرقی، اردبیل، زنجان، قزوین، گیلان، مازندران، گلستان، گرگان و خراسان شمالی) از ایران برای همیشه جدا شده بودند.

بهر روی، جمهوری اسلامی در ۱۹ سال گذشته همواره مدعی شده است که رضاشاه به ایران خیانت ورزیده بوده است! ولی با نگاهی به گوشه ای از خدمات رضاشاه در طی ۱۶ سال پادشاهی، می توان به آسانی دریافت که آیا رضاشاه خائن بوده است یا رژیم کنونی حاکم بر ایران که توسط بیگانگان بقدرت رسیده است تا کار نیمه تمام مانده قجرها را به پایان برساند، گوشه ای از خدمات رضاشاه به ایران و ایرانی:

۱ - یکپارچه ساختن کشور (سرکوب غائله جنگل و خراسان و تحکیم قدرت حکومت مرکزی در آذربایجان و مازندران؛

۲ - سرکوب یاغیان در سراسر ایران از جمله کاشان و لرستان؛ - برچیدن حکومت دست نشانده انگلیسی شیخ خزعل در خوزستان؛

۳ - بازپس گرفتن سیستان (زابل و نیمی از هیرمند) از افغانستان که دولت قارجاری در سال ۱۹۰۵ میلادی به بریتانیا بخشیده بود؛

۴ - تشکیل ارتش نوین ایران و یکپارچه کردن پوشاک نظامی و تصویب قانون نظام وظیفه در سال ۱۳۰۳ خورشیدی؛

۵ - بنیانگذاری نیروی هوائی ایران؛

۶ - بنیانگذاری نیروی دریایی ایران؛

۷ - بنیانگذاری ژاندارمری و شهربانی کل کشور؛

۸ - نهضت عظیم سواد آموزی شهر ها و روستا های کشور؛

۹ - اعزام اولین دسته از دانشجویان ایرانی برای آموختن دانش جدید به اروپا؛

۱۰ - بنیانگذاری دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۲ خورشیدی؛

۱۱ - تاسیس فرهنگستان ایران در سال ۱۳۱۴ برای پاکسازی زبان پارسی از واژه های بیگانه؛

۱۲ - زنده ساختن گاهشماری ایرانی و رسمی کردنش در کشور (از قمری به خورشیدی)؛

۱۳ - احداث راه آهن سراسری با کمترین امکانات مالی و فنی؛

۱۴ - ساختن راه های ارتباطی با شمال ایران و بنای تاسیساتی چون پل ورسک و تونل کندوان در دل کوه ها؛

۱۵ - الغای امتیاز نفتی دارسی و عقد قرارداد جدید بر اساس منافع ایران با شرکت نفت ایران و انگلیس؛

۱۶ - الغای کاپیتولاسیون و سپردن محاکم به قضات حقوقدان ایرانی؛

۱۷ - بنیانگذاری دادگستری بجای محاکم شرع؛

۱۸ - تأسیس بانک ملی ایران و کوتاه کردن دست بانک های انگلیس از دارائی های دولت؛

۱۹ - الغای امتیاز نشر اسکناس توسط بانک های خارجی و اختصاص آن به بانک ملی؛

۲۰ - تاسیس موزه جواهرات ملی ایران برای پشتوانه واحد پولی کشور؛

۲۱ - تشکیل اولین فدراسیون ورزشی المپیک و فدراسیون فوتبال ایران؛

۲۲ - تدوین تعرفه گمرکی و واریز در آمدهای آن به حساب دولت؛

۲۳ - تدوین و اجرای قانون معروف به کشف حجاب و آزادسازی زنان ایرانی از اسارت فرهنگ واپسگرایی؛

۲۴ - بنیانگذاری مدارس دخترانه و دانشسرای عالی بانوان؛

۲۵ - بنیانگذاری سازمان زنان کشور؛

۲۶ - تاسیس و راه اندازی کارخانجات دخانیات ایران؛

۲۷ - بنیانگذاری رادیو تهران؛

۲۸ - پایه گذاری بانک کشاورزی؛

۲۹ - بنیانگذاری سازمان غلات و فرآورده های کشاورزی؛

۳۰ - تأسیس بانک رهنی برای گسترش خانه سازی در کشور.

همچنین بایستی در نظر داشت، زمانیکه رضاشاه ایران را از دست قاجارها نجات داد، ایران یک کشور تکه پاره، ورشکسته و عقب افتاده در همه سطوح بود؛ و او این خدمات "ایرانسازانه" را دست خالی، تنها در طی ۱۶ سال انجام داده بود! بعبارتی دیگر اگر سران ارتش، از جمله سرلشكر احمد نخجوان (كفیل وزارت جنگ و سرتیپ علی ریاضی كفیل ركن دوم ستاد ارتش)، در زمان جنگ جهانی به او و کشور خیانت نورزیده و اجازه نمی دادند تا ایران بوسیله متفقین اشغال شود، نیز بریتانیا فرصت نمی یافت تا رضاشاه را به تبعید  بفرستد. در نتیجه اگر ۱۶ سال دیگر بر سرکار مانده بود، این بزرگمرد، ایران و ایرانی را به قله ی پیشرفت و آبادانی نبود که نرسانده بود!

آیا رخداد سوم اسفندماه یک کودتا بود؟


واژهٔ "کودتا" (coup d´État) دارای دو تعریف می باشد. تعریف نخست، کودتاهای نظامی است که بگونه ای مستقل از نظام حاکم عمل کرده و کودتاگران همواره تلاش می کنند تا با بکارگیری نیرو های مسلحانه تحت اختیار خود بر علیه نظام یا رژیم حاکم بپاخاسته و قدرت را در دست گیرند، که البته نام درست آن (le putsch) می باشد.

تعریف دوم یا خود واژه  "کودتا" (coup d´État) در زبان پارسی است که به نیروهایی در درون یک نظام اطلاق می گردد که در یک بخش کوچک ولی مهم از دستگاه حاکم نفوذ کرده و در یک حرکت غافلگیرانه و هتا[:حتی] خشونت آمیز بر علیه بالاترین مقام و قدرت سیاسی در یک کشور بپاخاسته و قدرت را از دست شخص یا نظام حاکم برون آورده و نظام یا رژیم نوینی را جایگزین آن می سازد.

در نتیجه، اگر بخواهیم به معنی کلاسیک کودتا بنگریم، بدون هیچ شکی آن رخداد ملی، یک کودتا بوده و نبایستی هم حساسیتی نشان داده شود بویژه آنکه در زمان پادشاهی هر دو شاهنشاه پهلوی از رخداد سوم اسفند، بعنوان "کودتا" یاد شده است. باری، ولی هر چند که امروزه معنا و تعریف "کودتا" دارای یک بار منفی است ولی در ادبیات سیاسی و روزنامه نگاری صد سال پیش بار منفی نداشته است  و نبایستی هم آن را بر اساس معنای امروزی آن برداشت کرد، بویژه آنکه کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، یکی از معدود کودتاهایی در جهان می باشد که به آن ها Guardian coup d'état گفته می شوند و برابر آن در زبان فارسی "کودتای سازنده" است. اینگونه کودتاها با چندین هدف بنیادی از جمله: "آزادسازی کشور از اشغال بیگانگان"؛ "نجات کشور از چنگال رژیم ها یا افراد ناشایست در اداره کشور"؛ "یکپارچه سازی کشور در زیر یک درفش"؛ "زنده سازی هویت ملی و تاریخی از جمله زبان ملی (پارسی)"، انجام می شوند و بارها نیز در تاریخ ایران از دوران باستان تا بامروزه همواره تکرار شده اند.

از اینگونه کودتاها می توان به خیزش داریوش بزرگ بر علیه گئوماتا (بردیای دروغین) در سده ۶ پیش از میلاد، یا  بپاخیزی اشک یکم، بنیانگذار دودمان پرافتخار اشکانی بر علیه اشغالگران مقدونی و یونانی زبان و نیز بپاخاستن رادمان پور ماهک (یعقوب لیث صفار)، پدر زبان پارسی، برضد حکومت تازیان که ایران را در اشغال خود داشتند اشاره داشت. بنابرین کودتای ۲۳ اسفندماه، بپاخیزی یک ایرانی بر علیه یک رژیم غیرایرانی قاجاریه که یک رژیم مغولی بوده و شاهانش به مغول بودن خود هم افتخار می ورزیدند، با هدف زدودن وجود پلید آنان و نیز بیگانگان انگلیسی و روس که ایران را در اشغال خود داشتند و سپس یکپارچه سازی کشور و مهمتر زنده ساختن هویت ملت و تاریخی ایرانیان بوده انجام شده بود. بگفته ای دیگر، اگر آن کودتای ۲۳ اسفند رخ نمی داد، هتا "اگر هم ایران به حیات خود ادامه داده بود بدون هیچ گمانی به شکل امروزیش نه تنها وجود خارجی نداشت، بلکه آن ته مانده ایران، کشورکی در حد افغانستان می بود. (نقشه سمت چپ)

همچنین بایستی اشاره شود، رضاشاه بزرگ با کودتای ۲۳ اسفند، نه تنها ایران را از مرگ و نابودی رها ساخت، بلکه فرهنگ، هویت و غرور ملی و باستانی را به ایران بازگرداند و آنچنان در جان و هستی ایران و ایرانی متبلور ساخت که رژیم کنونی جمهوری که سران روضه خوانش بهمراه اراذل و اوباش مذهبی که اکثریت نزدیک به کل تازی تبار (السیّد) می باشند در در ۲۲ سال گذشته به نیابت ارباباب رژیم در لندن و واشنتگین و تل آوویو و مسکو، با یورش های شبانه روزی به فرهنگ و هویت ایرانی و تلاشی خستگی ناپذیر در تبدیل "ملت ایران" به "امُت تازی-اسلامی"، نتوانسته اند تا ایرانی را بی هویت ساخته و ایران را افغانیزه (تبدیل به افغانستان) کنند. در نتیجه، هر چند که رخداد ۲۳ اسفند یک کودتا بود، ولی بهترین تعریف ممکنه "رستاخیز سوم اسفند" می باشد.

 

درسی از تاریخ


 

"تاریخ" یک کشور، برای ملتش دو حکم را دارد: نخست، "کارنامه ملی" و دوم، کتاب راهنما، تا با آموختن از اشتباهات گذشته، بار دیگر آنها را مرتکب نشود.

رخدادهایی همچون فروپاشی یک نظام غیرایرانی و جایگزینی آن با یک نظام ایرانی-نژاد و نجات ایران و تبدیلش از یک جامعه عقب افتاده، ورشکسته مالی، فرهنگی و اجتماعی، به یک کشور و جامعه مدرن آنهم در طی ۱۶ سال،  این درس را با خود برای ما بهمراه دارد، که غیرایرانیان همواره کشور ما بچشم غنیمت نگریسته آن را خوان رنگینی برای خود می پندارند تا بر سرآن نشسته و کمر به چپاوولش بندند - و تنها ایرانی-نژادان هستند، که کشور را "مادر" خود دانسته و کمر به دفاع، بهروزی، سربلندی و آبادانی و پیشرفتش می بندند!

بدینروی، ما بایستی فراگیریم، که اگر خواهان یک ایرانی آزاد و آباد هستیم، نظام، سرانش و دولت های آینده در کشورمان بایستی ساختاری از اقوام ایرانی نژاد، همچون آذربایجانی ها، کرد ها، لر ها، بلوچ ها، سیستانی ها، گیلکی ها، مازندرانی ها، . . .  و غیره باشند، وگرنه هر چند دهه رژیم های 'ایران ستیزانه' ای[4] همچون قجرهای مغول-تبار و جمهوری اسلامی-عرب تبار را بایستی با جان و خون و هستی خود تجربه کنیم.

"رضاشاه، روحت شاد که اگر نیامده بودی، امروز ایران نبود!"

روانش شاد، نامش جاودان ویادش گرامی باد.

شاپور سورنپهلو

۳ اسفندماه ۱۳۷۹

February 21, 2001

پانوشته ها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - با آنکه تاریخ رسمی پایان دادن به رژیم قاجارها و بنیانگذاری سلسه پهلوی در روز ۲۲ آذرماه ۱۳۰۴ خورشیدی (۱۳ دسامبر ۱۹۲۵) می باشد، که بر این اساس قاجارها ۱۳۱ سال بر ایران حکومت کردند، ولی عملا پس از کودتای سوم اسفندماه ۱۲۹۹ قدرت از آنان گرفته شد بود و بدینروی ۱۲۷ سال بر ایران حکومت کرده بودند!

2 -  از زمان فروپاشی ساسانیان تا پیش از بنیانگذاری دودمان پهلوی، ۱۳ دودمان اصلی (بجز حکومت های محلی و کوچک مانند علویان عرب، کرتیان مغول و غیره) غیرایرانی بر ایران حکومت کرده بودند! کل نظام های كوچک و بزرگ تا پیش از کودتای انگلیسی-آمریکایی سال ۵۷ در ایران حکومت کرده بوده اند، بیست و چهار دودمان می باشد!

3 - حسن پیرنیا مشیرالدوله و عباس اقبال آشتیانی، "تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض قاجاریه"، برگ ۷۵۴، تهران ۱۳۶۴.


4 - ایران ستیز/ایران ستیزی/ایرانی ستیزی = شخص، جریان یا اندیشه ای که با ایران و ایرانی، فرهنگ ایرانی و هویت و تاریخ ایران دشمنی و سر ستیز دارد. این واژه را این نگارنده در سال ۱۹۹۰ ترسایی برابر اصطلاح انگلیسی 'anti-Iranian' ساخته و برای نخستین بار در مقاله ای در روزنامه "اعدام" با مدیریت آقای حاجیلو بکار برده شد.