رژیم نوقاجاری روضه خوانان، هوده بیش از ۱۳ سده "موالی گری" در ایران

"ملایان دسته ای هستند که در این کشور مفت میخورند و تنها کاری که از دستشان برمی آید ایستادگی در برابر پیشرفت مردم است. هرگامی که مردم برای زندگی بهتری بردارند اینان با آن دشمنند که تا توانند ایستادگی خواهند کرد و سپس رها کرده فراموش خواهند گردانید. مگر با مشروطه همین رفتار را نکردند و آن همه خونریزی ها را به بار نیاوردند؟ مگر با دبستانها که برپا شده بود سالیان دراز دشمنی نمودند؟ مگر با تاسیس ثبت اسناد و دفترهای رسمی به کشاکش نپرداختند؟ مگر با لوله کشی آب بهداشتی دشمنی و سرسختی نکردند؟ این مردم آزاری ملایان از آنجا برخاسته که یک کار مفیدی در زندگانی اجتماعی ندارند. نه بافنده اند، نه ریسنده، نه سازنده اند، نه کارنده اند، نه دوزنده اند، نه پوینده، نه می خرند، نه میفروشند. یک جمله بگویم: هیچکاره اند. خودشان می گویند پیشوایان دینیم و به مردم دین می آموزیم ولی این هم دروغست. زیرا مردم دین شان را خودشان میدانند. این است که چون کاری نمی دانند و بیکار هم نمی توانند بنشینند به مردم آزاری می پردازند. داستان ملایان با توده بدبخت ایران، حکایت آن مرد بی چیز "نایب حسین" نامی است که چون پیر و ناتوان بود و به زنش نان و لباس نمی توانست بدهد و مهربانی هم نمی توانست بکند ولی هر چند روز یکبار کتکش می زد و دشنامش میداد. این کار را میکرد تا نگویند به یکبار زنش را فراموش کرده و او را به حال خود واگذارده. ملایان نیز این مردم آزاری ها را می کنند تا دانسته شود که هستند و فراموش نشده اند. قرآن و اسلام نیز دستاویزی در دست ایشان است. شگفت از شماست که تاکنون آنان را نشناختید و به سخنانشان ارج می نهید."
- استاد زنده یاد احمد کسروی
پیشگفتار
در زمان های گذشته و در زمانی که خودرو در ایران کم بود، اگر خودرویی وارد روستایی می شد، بچه های روستایی از دیدن آن به وجد و شادی در آمده و در جاده خاکی، در میان گرد و غبار بدنبال خودرو می دویدند و هیاهو می کردند. واکنش امروزی برخی از ایرانیان بویژه کُنشگران سیاسی و اجتماعی یادآور همان کودکان روستایی است که در زمان شنیدن سخنی که از دهان یک بیگانه برون می آید، آغاز به غوغاگری و هیاهوگری کرده و با تکرار بیهوده گویی های آنان، می پندارند که گویی آفریدگار با آنان و ملت ایران سخن گفته است.
ولی تفاوت این دو مورد در اینست که آن روستائیان کودک بوده و وظیفهٔ کودکان شادیست آنهم به هر بهانه و ابزاری که باشد - ولی این عده باصطلاح انسان های بالغ و در کمال شگفتی تحصیلکرده، که هتا [:حتی] خود را اهل فرهنگ و ایراندوست و پادشاهی خواه هم می پندارند، با بپا کردن گرد و غبارهای سیاسی، در مداحی از بیگانگان بپا خاسته و متوهمانه اعلام می دارند که چون برای نمونه چنان بیگانه ای چنین گفته است، پس قاعدتاً رژیم فردا سرنگون می شود. در این میان نیز رژیم ایرانستیز و ایرانی کُش اسلامی، در کمال آسودگی و آرامش خاطر، به کشتار هم میهنانمان و چپاول کشور ادامه می دهد.
بهر روی، این خوی خودخواردانی و خودکوچک بینی که موجب گشته است تا بسیاری به بیگانگان ارزش والایی داده و همواره در انتظار نشینند تا برایشان تصمیم گیری کنند، هوده [:نتیجه] یک مشكل فراگیر روانی-اجتماعی-تاریخیست که ریشه هایش را باید در تاریخ ۱۳۰۰ و اندی سالهٔ اسلامی کشورمان جستجو کنیم، تا دریابیم که چگونه باور و اندیشهٔ "موالی گری" سدهٔ هفتم ترسایی هنوز در وجود و هستی ایرانی زنده و پویا می باشد و ندانسته بیگانه را برتر و سرور خود می پندارد.
چرا؟
مارتین سلیگمن روانشناس نامی آمریکایی در سال ۱۹۶۷ ترسایی و زمانی که در دانشگاه پنسیلوانیا دانشجو بود، دست به یک سری آزمایش های روانشناسی زده بود که نتیجهٔ آن ارائهٔ تئوری "درماندگی آموخته شده" (Learned helplessness) است و امروز یکی از بیماری های روانی و جزو "آشفتگی های افسردگی بنیادی" (Major depressive disorder) طبقه بندی می شود. این آزمایش ها که بر روی سه دسته سگ به کمک شوک برقی انجام شده بود، سه نتیجه متفاوت را ارائه می دهد. یکی از دسته های سگ، پس از دریافت شوک های برقی و ناتوانی در فرار از قفس، سرانجام درد حاصل از شوک ها و نیز درماندگی و ناتوانایی در فرار از قفس را پذیرفته و هیچ اقدامی برای نجات خود و برون آمدن از آن وضعیت نمی کند؛ حتی اگر در قفس باز باشد.
اینک روزگار بخش بزرگی از ایرانیان، همچون همان دسته سگ در آزمایش سلیگمن، همه خواری هایی که رژیم بر آنان روا می دارد را می پذیرند، زیرا که هیچ راه رهایی برای خود و فرزندان خود نمی بینند.
در هر روی، ممکن است برخی آن را 'هنجارخواهی' (conformism) یا بگفته عوام "اعضای حزب باد" بنامند ولی به باور این نگارنده این یک "درماندگی خودآموخته ایست" که رژیم در ۳۰ سال گذشته با حاکمیت استبداد مذهبی و خون و خشونت خود نهان و آشکار ساخته است، پیشینه ایی ۱۳۰۰ و و اندی ساله داشته و سرآغاز آن اشغال ایران توسط تازیان بوده است.
از آن زمان تا بامروز ایرانیان ناخواسته و ندانسته عادت کرده اند تا برای بقای خود، حاکمیت نظام های استبدادی را پذیرفته و به هر خواری و ذلتی تن دردهند که بهترین توصیف و اصطلاحی که می توان برای خوی و سرشت این عده بکار برد، "موالی گری" می باشد؛ اصطلاحی که تازیان در توصیف غیرتازیان بویژه ایرانیان، بمعنای "بنده" بکار می بردند که از دید طبقات اجتماعی، جایگاهی بسا پست تری از برده و کنیز داشته است.
موالی گری، راهت ادامه دارد!
با آنکه تاریخ به ما می آموزاند که ایران در سال ۶۳۷ ترسایی به اشغال تازیان در آمد و دو سده بدرازا کشید تا نیاکانمان بتوانند کشورشان را وجود اشغالگران بزدایند، ولی شواهد در دست نشان می دهد که آن زُدایش تنها دربرگیرنده وجود فیزیکی تازیان بوده است، نه افکار و باورهای آنان که تا به امروز در تن و جان اکثریت ایرانیان زنده و پویاست و در همه زمینه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آشکار و نمایان می باشد.
بهترین نمونه ها که هوده [:نتیجه] و برآیند آن اشغال می باشد، نه تنها بقدرت رسیدن رژیم هایی همچون رژیم کنونی نوقاجاری روضه خوانان در ۳۰ سال گذشته در ایران است، بلکه "موالی گری" یا "بیگانه پرستی" می باشد که در تن و هستی اکثریت ایرانیان هنوز زنده و پویا است. بدین خاطر هم می باشد که یک روز ایران عرب-زده و روز دیگر غرب-زده و فردایش روس-زده و اسراییلی زده شده و همواره در انتظارند تا بیگانگان برایشان تصمیم گیری کرده و سرنوشت و آینده خویش و فرزندانشان را قلم زنند. شوندهای [:علل] بنیادی که ناخودآگاهانه و ندانسته، خودخواری را در نهاد بسیاری نهادینه ساخته است، بدان خاطر می باشد که ۱۳۰۰ و اندی سال است اکثریت ایرانیان:
۱ - خدایشان بیگانه است؛
۲ - پیامبرشان بیگانه است؛
۳ - مذهبشان بیگانه است؛
۴ - خانهٔ خدایشان در سرزمین بیگانه است؛
۵ - نمازشان به زبان بیگانه است؛
۶ - ۱۷ بار در روز تعظیم و کُرنش شان بسوی سرزمین بیگانه و بیگانگان است؛
۷ - طلب آمرزش و برآورده شدن آرزوهایشان از بیگانگان است؛
۸ - مقدساتشان و آزادہ دهندگانشان بیگانه است؛
۹ - و هتا نام هایشان، نام های بیگانه است!
بنابرین، چون بیگانه پرستی در ذات و نهادشان نهادینه شده است، دیگر برایشان مهم نیست که از کدامین بیگانه فرمانبرداری کرده یا پرستش کنند. از آن روی به آسانی می توانند یکروز "موالی" و "بنده" تازیان شده و آنان را بعنوان ارباب خود پذیرا باشند و روزی دگر آمریکایی ها و انگلیسی ها و فردا روس ها و به گمان بسیار زیاد در آینده ای نزدیک اسرائیلی ها و چینی ها را ندانسته سرور خود بپندارد. ولی این چالش روانی و ناهنجاری اجتماعی تنها "بیگانه پرستی" نیست، بلکه در حقیقت "دشمن پرستی" نیز هست. زیرا این اکثریت بیگانگانی را این عده ستایش می کنند، یا ۱۳۰۰ و اندی سال پیش، نیاکانش را یا به خاک و خون و خواری و اسارت کشاندند -- یا ۳۰ سال پیش این رژیم را برایشان بارمغان آوردند تا شبانه روز چماق برسرشان کوبیده و خوار و ناتوانشان سازند.
بگفته ای دیگر، اساس ِ باورها و بنیاد فکری اکثریت این عده، نه تنها انیرانی (غیرایرانی)، بلکه "دشمن پرستی" است، که به خودخوار بینی و خودبی ارزش دانستن یاری ساخته و در ذات و نهادشان نهادینه شده است.
بیگانه پرستی
'خودخوار بینی' ملی، تنها در برگیرنده مسائل سیاسی و مذهبی نیست. برای نمونه بسیاری از ایرانیان از جمله آنانی که تحصیلکرده می باشند، برای آنکه به فرهنگ، تاریخ و تمدن چندین هزارساله کشور خویش ایمان آورند، همواره خود را نیازمند می بینند تا جمله ای در تائید هویت تاریخی خود را از زبان خاورشناسان انگلیسی یا فرانسوی و غیره نقل قول کنند، تا از این راه به تاریخ و گذشته خود افتخار ورزند. ولی اگر همان جمله از دهان یک ایرانشناس و تاریخشناس بیطرف ایرانی برون آید، نه تنها بی ارزش و بی اعتبار دانسته می شود بلکه مغرضانه و یکسویانه برداشت می گردد.
مشکل دیگری که این مساله می سازد، زمانی که یک ایرانشناس بیگانه، با اندیشه های اروپامحورانه و ایرانستیزانه تلاش می کند تا تمدن و فرهنگ ایرانی را ناچیز و خوار نشان داده و فدای آرمان های سیاسی اروپامحوری خود نماید، به آسانی به هدف خود دست می یابد، زیرا که بیگانه پرستان و ساده لوحان وطنی، پای منبر او نشسته و دستبردهای تاریخی اش را تکرار و نشر می دهند.
نیز بایستی افزود در تاریخ نوین ایران، اندیشمندان بزرگی همچون احمد کسروی، صادق هدایت و ابراهیم پورداود و نیز کشورمداران ایرانپرستی همچون رضاشاه بزرگ و فرزندش محمدرضاشاه، با علم بر این مشکل و اختلالات هویتی، تلاش کردند تا بپا سازی یک دگرگونی بنیادی و انقلاب فرهنگی-ملی در زنده سازی روح و روان ایرانی، "خودخوار بینی" و "موالی گری" را از ذات ایرانی بزدایند و تا سال ۲۵۳۷ نیز ادامه داشت، ولی شوربختانه بیگانگان که متوجه این مهم شدند و از هراس "بیداری شیر غُرّان درونی ایرانیان" و خطر بپاسازی امپراتوری ایرانی دیگری، نظام شاهنشاهی را سرنگون و بجایش رژیم استبداد مذهبی نوقاجاریه روضه خوانان را بر سر کار آوردند تا همهٔ آن کوشش ها تلاش ها را خنثی ساخته و از رهایی ایرانی از خوی موالی گرایی اش جلوگیری نمایند.
پایان سخن
هر زمانی که ایرانی توانست به این موارد بیگانه پرستی و اندیشهٔ های ناخواسته و خودکار "موالی گری" پشت کرده و از وجود و هستی خود و کشورش بزداید، آن زمان است که می تواند به چهارده سده اشغال فرهنگی پایان بخشد. در چنان زمانی خواهد بود که با آگاهی بر ایرانی بودنش و مهتمر اعتماد بنفس ملی و تاریخی خود، می تواند سرور ِ گوهر و نهاد و سرشت خود گشته و سرانجام همچون ایرانی راستین، آزاده و خردمند زیست کرده و به داشتن آینده ای روشن برای خود و فرزندانش امیدوار گردد؛ - در غیر اینصورت این رژیم و روزگار شوم را بایستی هر ۵۰ سال تجربه کرده و مانند گدای سامره، آزادی را در زیر پوتین ها و کوله پشتی های سربازان بیگانه بجوید؛ - که بدون هیچ گمانی بیگانگان آینده ای را برایشان رقم خواهند زد، بسیار شومتر و سیاهتر از سرنوشتی که در سال ۵۷ برایشان رقم زدند که سی سال است شاهدش می باشیم.
باری، رمز آزادی و بهروزی هر ایرانی، "بازگشت به اصل خود و اصول ایرانیست،" بویژه آنکه هیچ نیازی به شالوده ریزی و پی ریزی برای این حرکت مهم ملی نیست، زیرا که ۱۲ پایه وستون هویت ایرانی که در ۱۰ هزارسال گذشته بخود پیکر گرفته است و آمادهٔ پذیرش این دگرگونی بنیادی و انقلاب فرهنگی-ملی است.
شاپور سورنپهلو
روز ارد از ماه آذر سال ۳۷۴۷ بهدینی
۱۰ دسامبر ۲۰۰۹ ترسایی
به روز رسانی - فرتورها افزوده شد: ۱۴ دسامبر ۲۰۱۹
#419ab3
≠
آخرین به روز رسانی (شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۰۱:۱۷)










