برداشت های نادرست و مغرضانهٔ سیاسی از نظام شاهنشاهی و محمدرضاشاه پهلوی

امروز، نخستین روز "دههٔ زجر" و سی مُین سالگرد آوردن رژیم اهریمنی توسط بیگانگان اهرمن خوی به ایران است را بایستی یکی از شوم ترین و سیاه ترین برهه های تاریخی ایران و رخدادهای سیاسی در جهان بشمار آورد.
در سی سال گذشته، همهٔ ایرانستیزان وایرانفروشان (جمهوریخواهان و جمهوری طلبان[[1]] که متشکل از دست اندرکاران رژیم جمهوری استبداد اسلامی و هودارانش، آشوبگران پنجاه و هفتی ها و مصدق اللهی های معروف به ملی-مذهبی، کمونیست ها از جمله مزدوران شوروری پیشین و چپی های انگلیسی، ایرانستانخواهان [:تجزیه طلبان]، سازمان مجاهدین خلق) و هتا[:حتی] برخی که خود را فعال سیاسی ملی گرا و ضد رژیم کنونی می خوانند، در زمان تعریف و توصیف نظام شاهنشاهی را "رژیم استبدادی" و شخص محمدرضاشاه را "دیکتاتور، مستبد و ستمگر" خوانده و فراتر رفته و سرنگونی نظام شاهنشاهی را نتیجهٔ یک انقلاب مردمی اعلام می دارند. ولی، این ادعای "حاکمیت استبداد" و "مستبد بودن شاه"، فرافکنی و دروغی بیش نیست که این جستار برای واشکافی آن فراهم شده است. در این جستار به دو پرسش پرداخته می شود:
- نخست، آیا نظام شاهنشاهی یک رژیم استبدادی، و شخص محمدرضاشاه پهلوی یک دیکتاتور و مستبد بوده است؟؛
- و دوم، آیا رخدادی که موجب واژگونی نظام شاهنشاهی در ایران شد، نتیجهٔ یک انقلاب مردمی بوده یا توطئه ای در زیرنقاب انقلاب بوده است؟!
آیا محمدرضاشاه یک مستبد و دیکتاتور بود؟

شوربختانه یکی از بزرگترین مشکلاتی که سدی برای سرنگونی مخالف رژیم استبداد اسلامی شده است، عدم سواد و بینش سیاسی اکثریت مخالفین رژیم، بویژه رهبران باصطلاح اپوزیسیون ها می باشد که در نوشتاری در گذشته بدان پرداخته ام[[2]] و بازگویی آن تکرار مکررات خواهد بود. ولی چون موضوع این نوشتار در پیوند با بکاربری واژه های "استبداد" و "مستبد و دیکتاتور" در زمان تعریف نظام شاهنشاهی و محمدرضاشاه می باشد، نیاز می بینیم که بایستی واشکافی شوند.
نخست، با آنکه بسیاری از مفاهیم واژگان سیاسی از جمله خودکامه، مستبد و دیکتاتور ونیز حکومت ها و رژیم های استبدادی و دیکتاتوری، هم معنا و دارای یک تعریف پنداشته شده اند و حتی در نوشتارها و گفتارها بعنان واژه های مترداف بکار برده می شوند، ولی نه تنها هم معنا نبوده بلکه هر کدام دارای تعاریف جداگانه ای از یکدیگر می باشند. البته بایستی اذعان داشت که بکاربری این واژگان از سوی فعالین و منتقدین سیاسی آن هم بگونه ای مترداف در برخی زمان ها آگاهانه و مغرضانه انجام می شوند، ولی در دیگر زمان ها، ناآگاهانه و از روی عدم سواد سیاسی.
الف: "استبداد" و"دیکتاتوری"
استبداد را بسیاری با واژهٔ دیکتاتوری (Dictatorship) یکی دانسته و بر این باورند که هر دو واژه معنای مترادفی دارند. ولی استبداد برابر واژه "توتالیتر" (Totalitarian) یا تمامیت خواه می باشد و مجموعه ای از شیوه های حاکمیت یا دامنهٔ قدرت حاکم است. به گفته ای دیگر، استبداد به دولت ها و رژیم هایی اطلاق می گردد که در همهٔ سطوح کشوری و جنبه های زندگی کنترل مردم را راهبری کرده و در دستان و کنترل خود دارد. یازده ویژگی حکومت های استبدای بشرح زیر می باشد:
– عدم وجود یا اجرای قوانین مدنی/شهروندی؛
– محدودیت ها و نبود آزادی های مدنی و اجتماعی؛
– انحصارطلبی و انحصارسازی قدرت در دست یک گروه یا قشر خاص؛
– نقض و زیرپاگذاری قوانین کشوری توسط حاکمیت بدون پاسخگویی؛
– تبعیض در همه سطوح جامعه (عقیدتی، دینی، مذهبی، جنسیتی و غیره)؛
– به کار گرفتن قدرت در جهت منافع اشخاص و گروه های خاص وابسته به حاکمیت؛
– بکارگیری ترور، خشونت، سرکوب و اعدام بعنوان ابزارهای اصلی قدرت؛
– اختناق و سانسور شدید و عدم وجود آزادی های اندیشه، عقیده و بیان درجامعه؛
– ایجاد ترس و هراس در وادار سازی مردم به فرمانبرداری از خواسته های حاکمیت؛
– تفتیش عقاید و وادار به اندیشیدن و رفتار در راستا و خواسته های دستگاه حاکم؛
– عدم فعالیت های آزادانه سیاسی، تشکیل احزاب و حاکمیت مردمسالاری.
از سوی دیگر، واژه "دیکتاتوری" است که به حکومت هایی اطلاق می گردد که بر خلاف میل و خواستهٔ مردم، در استبداد گنجانده می شوند.[[3]]
اکنون با در نظر گرفتن ویژگی های حکومت استبدادی که در بالا اشاره شد و سپس تلاش در گنجاندن نظام شاهنشاهی در آن قالب، به آسانی آشكار می گردد که نظام شاهنشاهی را البته بجز در یک مورد که "عدم فعالیت های آزادانه سیاسی، تشکیل احزاب و حاکمیت مردمسالاری،" نمی توان یک رژیم یا نظام استبدادی بشمار آورد.
نیز بایستی افزود که حاکمیت مردمسالاری در یک کشور، دلالت بر عدم استبدادی بودن نظام یا رژیم حاکم بر آن را ندارد. برای نمونه رژیم جمهوری اسلامی، با آنکه یک رژیم "جمهوری" و "گزینشی" بشمار می رود که هر چهارسال شخصی از سوی مردم بعنوان رئیس جمهوری برگزیده می شود، ولی داری همهٔ ویژگی های حکومت های استبدادیست که در بالا ذکر شد. زیرا که نه تنها شخص رهبر (ولایت فقیه) و شورایی که بر صلاحیت کاندیداهای ریاست جمهوری نظارت می کنند از سوی مردم برگزیده نمی شوند، بلکه همهٔ روسای جمهوری رژیم تا بامروز، فیلتری و دستچین شده از سوی دستگاه رهبری رژیم برگزیده شده و به مقام ریاست جمهوری منصوب شده اند. اینگونه استبداد نیز در برگیرنده نمایندگان مجلس اسلامی نیز می شود، زیرا که شروط کاندیدا شدن، نه بر اساس شایسته سالاری، بلکه بر اساس پیشینه اراذل و اوباش سالاری و وفاداری به رژیم حاکم ومذهبی بودن آنان می باشد.
دو دیگر، یکی از ویژگی های بارز رژیم های استبدادی، شمار مهاجران یک کشور بعنوان پناهنده در کشورهای بیگانه می باشد. امروزه برآورد شده است بیش از ۴ میلیون ایرانی بخاطر فشارهای سیاسی، اقتصادی، عقیدتی و اجتماعی وارده بر آنان از سوی رژیم جمهوری اسلامی به برونمرزها پناهنده شده اند که بدون هیچ گمانی، در صورت سرنگون نشدن رژیم، این شمارش در یک دهه آینده به بالای ۶ یا ۷ و حتی ۸ میلیون تن هم خواهد رسید. این در حالیستکه تا پیش از سال ۱۹۷۹، تنها ۲۳ تن ایرانی به کشورهای بیگانه پناهنده شده بودند، از جمله یک رادیولوژیست بنام 'فهیم غیبی' که ساکن نیویورک بود و در سال ۱۹۷۶ از دولت آمریکا درخواست پناهندگی کرده بود. او شخصی است که با بورسیه دولت شاهنشاهی برای تحصیلات به آمریکا رفته بود و پس از پایان تحصیلات می بایستی بر اساس قانون بورسیه به کشور باز می گشت تا به ملت خدمت کند. ولی چون خواهان سرباز زدن از تهدات خود و بازگشت به ایران و خدمت به جامعه ای که مخارج تحصیل او را متحمل شده بود، به بهانه عدم "آزادی احزاب اسلامی در ایران" در آمریکا به کمک دموکرات ها که درصدد جو سازی علیه محمدرضاشاه بودند، پناهندگی او پذیرفته شد. شگفت آور نیست که غیبی پس از سرنگونسازی نظام شاهنشاهی از سوی غربیان در مصاحبه ای مدعی شد، اکنون که آزادی در ایران حاکم شده است(!) به ایران باز خواهد گشت،[[4]] ولی او هنوز در آمریکا و درایالت کالیفرنیا بسر می برد. ۲۲ تن دیگر پناهندهٔ ایرانی همگی کمونیست و در کشورهای اتحادیه جماهیر شوروی، آلمان شرقی، یوگسلاوی و لیبی بسر می بردند.
بنابرین، با درک تعریف رژیم های استبدادی به هیچ رویی نمی توان نظام شاهنشاهی را در آن گنجانده شود و بعنوان یک رژیم استبدادی دسته بندی نمود.

ب: خودکامه و دیکتاتور
غربیان یک سال پیش از سرنگونسازی نظام شاهنشاهی تا بامروز، در زمان اشاره به سلطنت محمدرضاشاه از واژه های "دیکتاتور" و بویژه "خودکامه/مستبد" (despot) بهره وری می کنند.
خودکامه واژه ایست مغرضانه و کینه ورزانه که ارسطو آن را به نام "خودکامگی خاور"، در توصیف شاهنشاهان هخامنشی بود ساخته و بکار می برد و در سده های دیرتر به رومیان ارث رسید و آنان نیز بنوبه خود در زمان نام بردن از دو شاهنشاهی (امپراتوری) اشکانی و ساسانی آن را علیه شاهنشاهان ایرانی بکار می بردند. البته شواهد تاریخی نشان می دهد که بخاطر افراط در بکاربری این واژه از سوی پادشان روم، موجب شد تا خود آنان قربانی آن واژه شده و مردم آنان را خودکامه خوانده و پس از یکسری جنگ های درونی پادشاهی در روم سرنگون و جای خود را به "جمهوری-دیکتاتوری" داد.[[5]]
باری، در سده های معاصر واژهٔ despot یا خودکامه، مورد توجه تاریخنگاران اروپامحور (پان-اروپایی - Eurocentric) قرار گرفته شد و آنان با زنده سازیش نه تنها در زمان توصیف شاهنشاهان باستانی ایران بویژه دودمان هخامنشی، بلکه در تعریف از محمدرضاشاه نیز بکاربرده شد. یکی از مهمترین علل آن بخاطر علاقهٔ و افتخار ورزیدن شاه فقید به نیاکان باستانی و تاریخ تمدن و فرهنگ ایران باستان بود، بویژه آنکه با برگزاری جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی موجب شد تا گونه ای احساس خواری و کمبود در غربیان ایجاد گردد.
بهر روی، دیکتاتور خواندن محمدرضاشاه جسته و گریخته از سال ۱۹۷۵ ترسایی توسط 'سیتی لندن' [[6]] که قلب فعالیتهای اقتصادی بریتانیا بشمار می رود آغاز شد. 'سیتی لندن' راستای پیروی و اجرای طرحی به نام "عملیات پهلوی" (Pahlavi Operation)، [[7]] بر آن شده بود تا ائتلاف اقتصادی و نفتی که بتازگی میان چندین کشور اروپایی بویژه آلمان غربی، با ایران، عربستان سعودی، پاکستان، ترکیه و کویت پدید آمده بود را در هم شکند. این درهم شکنی، نیز با هدف جلوگیری از قدرت اتمی شدن محمدرضاشاه و دستاوری ایران به تکنولوژی نوین و پیشرفته انجام شده بود که بیدرنگ بجای بکاربری واژگان "دولت شاهنشاهی" (The Imperial Government of Iran) و دولت "اعیلحضرت شاهنشاه" (His Imperial Majesty's Government) که عادی و رواج داشت، دست به ساخت و بکاربری واژگانی همچون "رژیم شاه" (Shah's Regime) زدند. پس از فروکش کردن جنگ نفتی غربیان با کشورهای منطقه آسیای غربی که رهبری و هدایت آن در دست اوپک و شخص شاه بود و پذیرش دیکته شدن سیاست جهانی نفت از سوی اوپک، بکاربری واژگان "رژیم شاه" نیز متوقف شد، تا آنکه محمدرضاشاه اعلام داشت، تصمیم به در دست گرفتن کنترل کامل تعیین قیمت نفت و ملی کردن کامل نفت ایران گرفته است. از آنروی قراردادهای نفتی ایران با دو شرکت بریتانیایی 'بریتیش پترولیوم' و بریتانیایی-هلندی 'شل' را دیگر تمدید نخواهد کرد.[[8]] همزمان دولت جیمی کارتر با بپاسازی آشوب های مهندسی شده در ایران علیه شاه زیر نظر 'رمزی کلارک' (دادستان پیشین آمریکا) رصد می شد، واژگان "رژیم شاه"، رژیم استبداد شاه" و نمونه های مشابه دیگری را بگونه ای همه گیر وارد واژگان سیاسی کشورهای غربی ساخت. در آن راستا، پس از سفر 'وارون کریستوفر' (مرد شماره ۲ وزارت امور خارجه دولت کارتر) به ایران، که برای ساخت پرونده ای ساختگی و دروغین مبنی بر نقض حقوق بشر توسط نظام شاهنشاهی و در راستای جنگ روانی که اینتلیجنس سرویس بریتانیا با همکاری مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه آغاز کرده بود،[[9]] فرستاده شده بود، با خود واکنش های سازمان ها و نهادهای حقوق بشر را بهمراه داشت و در نتیجه واژگان "رژیم شاه" بگونه ای رسمی در غرب سکّه زده شد.
جای دارد اشاره شود که مسئولیت راهبردی همهٔ نهادهای باصطلاح مدافع حقوق بشر کشورهای غربی که با غوغاگری و هوچی گری نظام شاهنشاهی را یک نظام ناقض حقوق بشر جلوه دادند، بلاستثنا زیر نظر "عفو بین الملل" (Amnest International) هدایت می شدند که توسط اینتلیجنس سرویس بریتانیا برای سرنگون سازی نظام هایی ملی همچون نظام شاهنشاهی در زیر پوشش دفاع از حقوق بشر بپا شده بود. باری، برای ساخت پرونده نقض حقوق بشر در ایران توسط نظام شاهنشاهی، "عفو بین الملل" آن را بر عهده دو مامور برجسته اینتلیجنس سرویس بریتانیا به نام "شان مک براید" (Sean McBride) که پدرخواندهٔ "سازمان عفو بین الملل" بام گرفته است و 'ریچارد فالک (Richard Falk) مشاور عالی در آن سازمان گذارد و همزمان با سفر 'وارون کریستوفر'، آنان نیز میشل فوکو (Michel Foucault)، مامور قدیمی و کهنه کار اینتلیجنس سرویس در فرانسه را برای ساخت پرونده ای از سرکوب ها و قتل عام ها بدستور شخص شاه(!) آماده سازد به ایران فرساتد.
میشل فوکو، که یک همجنسباز و از دوستان نزدیک علی شریعتی و السیّد ابوالحسن بنی صدر بود پس از بازگشت از ایران در گزارشی مدعی شد که شماری میان ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ هزار تن از تظاهر کنندگان غیرمسلح در میدان ژاله توسط ارتش و بدستور شاه به قتل رسیده اند که چندی نگذشت که شمار کشته شدگان هتا به ۴۰۰۰ تن نیز افزایش یافت.[[10]] گزارش فوکو نه تنها موجی از نفرت از شاه در درون ایران برانگیخت، بلکه افکار عمومی غربیان را نیز بر ضد شاه بهمراه داست تا بدانجایی که شاه ایران یکشبه مبدل به خودکامه ای خون آشام شد. نیاز به اشاره دارد، که بر اساس مدارک و مستندات "بنیاد شهید"، کل آشوبگرانی که جان خود را در میدان ژاله از دست داده بودند ۶۴ تن و همه از اعضای سازمان تروریستی فدائیان خلق، مجاهدین خلق و پیکار بودند که پس از آتش گشودن بسوی ارتشیان مستقر در نزدیکی میدان، آنان را واداشته بودند تا در واکنش و دفاع از خود وارد جنگ شده و آنان را به هلاکت رسانند،[[11]] که چنین واکنشی از سوی نهادهای امنیتی و انتظامی در برخورد با تروریسم، در همه کشورهای جهان از جمله آمریکا و بریتانیا یک مساله طبیعی بشمار می رود.
در نتیجه، همه شواهد مبنی بر ادعای نقض حقوق بشر از سوی دولت شاهنشاهی بخش بزرگی از جنگ روانی بود که برای سرنگونی محمدرضاشاه فراهم شده بود و تا بامروز بسیاری - برخی مغرضانه و برخی دیگر کورکورانه و از روی ساده لوحی، از غربیان پیروی کرده و آنرا تکرار می کنند.
باری، بجز گروه های تروریستی مجاهدین خلق، فدائیان و توده ای ها، یکی از گروه هایی که همواره نظام شاهنشاهی را رژیم استبدادی و شخص محمدرضاشاه را دیکتاتور می خوانند، جمهوری طلبان و جمهوری اللهی هایی می باشند که به ملی-مذهبی معروف شده اند. این عده با اشاره به رخدادهای سال ۱۳۳۲، که سرانجام به پایان دولت میرزا محمد مصدق السلطنه سرانجامید، مدعی می شوند که محمدرضاشاه قانون اساسی مشروطه را زیر پا گذاشته، در نتیجه پادشاهی او نامشروع بوده است.
بدون هیچ گمانی، زیر پاگذاشتن قانون اساسی از سوی محمدرضاشاه و اقدام به حکومت بجای پادشاهی قابل توجیه نیست، ولی درک رخدادها و چراهایی که او را وادار ساخته بود تا به چنان کاری دست زند را نیز نبایستی از مد نظر دور داشت، بویژه آنکه همه رویدادهای سیاسی و تاریخی، زاده و واکنش رویدادها، رخدادها و کُنش های پیشین می باشند؛ - و این زیر پاگذاری در حقیقت بخاطر زیرپا گذاشتن قانون اساسی از سوی مصدق السلطنه بود که محمدرضاشاه را وادار نمود تا برای جلوگیری از تکرار تاریخ، "پادشاهی مشروطه" خود را به "سلطنت مطلقه" مبدل سازد. بگفته ای دیگر، اگر بخاطر طمع میرزا مصدق السلطنه برای بدست گرفتن قدرت و بازگرداندن حاکمیت کشور به رژیم ایرانفروش قاجاریه که خود او یک قاجار بود،[[12]] شاه فقید هرگز قانون اساسی را زیر پا نمی گذارد - بماند که بدون آن زیرپاگذاری، ایران شاهد جهش های اقتصادی و پیشرفت های صنعتی، علمی، فرهنگی، هنری و اجتماعی را دههٔ ۵۰ را هرگز تجربه نمی کرد. در هر روی، در اینجا نیاز است تا اشاره ای کوتاه به فتنه و کودتای ناکام میرزامصدق السلطنه علیه شاهنشاهی محمدرضاشاه کرد.
فتنه و کودتای مصدق علیه پادشاه مشروطه
"حال که سلطنت برای پهلوی میتواند آنقدر بد باشد، همان بهتر که بکلی بساطش برداشته شده و منحل گردد."
- محمدمصدق
یکی از انتقاداتی که همواره از سوی مخالفین محمدرضاشاه، چه در گذشته و چه امروز از سوی رژیم روضه خوانان، سازمان ها، گروه ها و اشخاص چپ و اسلامی و نیز ایرانفروشان و تجزیه طلبان بر ضد او مطرح می نمایند، ادعای کودتای او علیه دولت محمد مصدق بوده است. ولی آیا براستی آنچه که در ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ رخ داد را می توان یک کودتا نامید یا حتی در قالب کودتا گنجاند؟ پیش از پرداختن به این ادعا، نخست بایستی واژه کودتا را واشکافی کرد.
کودتا چیست؟
واژهٔ "کودتا" (coup d´État) در زبان پارسی دارای دو تعریف می باشد. تعریف نخست، کودتاهای نظامی است که بگونه ای مستقل از نظام حاکم عمل کرده و همواره تلاش می کنند با بکاربری نیرو های مسلحانه، بر علیه نظام حاکم بپاخاسته و قدرت را در دست گیرند، که نام درست آن (le putsch) است؛ - و تعریف دوم یا خود واژه کودتا (coup d´État) است که به کودتاهایی اشاره می شود که به یاری نیروهایی از درون یک نظام بر علیه حاکمیت انجام می شود. ولی در هر روی، هر دو تعریف داری یک مفهموم می باشند که "کودتا همیشه در یک بخش کوچک ولی مهم از دستگاه دولتی نفوذ کرده و در یک حرکت غافلگیرانه و خشونت آمیز قدرت بر علیه بالاترین مقام و قدرت سیاسی در یک کشور، قدرت را از دست شخص یا نظام حاکم برون ساخته و نظام نوینی را جایگزین آن می سازد" است. بگفته ای ساده تر، کودتا همیشه از مقام پائین بر علیه مقام بالا که قدرت را در دست دارد انجام می شود.
در نتیجه، با نگرش و درک مفهموم و هر دو معنای واژه کودتا آشکار می گردد که ادعای کودتای محمدرضاشاه بر علیه محمدمصدق نادرست و دروغ و فرافکنی بیش نیست، زیرا که محمدرضاشاه پهلوی از روز نخست پادشاهی تا واپسین روز، بالاترین مرجع و قدرت سیاسی و کشوری بشمار می رفت - و در حقیقت دکتر محمدمصدق و یارانش بوده اند که برعلیه نظام حاکم و پادشاه قانونی کودتا کرده بودند، تا او را از تاج و تخت سرنگون و قدرت کامل را در کشور در دستان خود گیرند.
فتنهٔ مصدق السلطنه: کودتای نخست وزیر انتصابی بر علیه بالاترین قدرت سیاسی و کشوری
در روز ۲۵ تیرماه ۱۳۳۲ مصدق السطنه که نخست وزیریش را مدیون انگلیسی ها بود،[[13]] از شاه درخواست نمود تا حق انتصاب وزیر جنگ و ریاست کل قوا به او واگذار شود. محمدرضاشاه که هراس داشت با واگذاری این قدرت به مصدق السطنه و یک قاجار، نه تنها کنترل ارتش به دست شوروی ها افتد، بلکه موجب کودتایی بر علیه پادشاهیش شود، از آنروی بر اساس حق قانونی خود، درخواست نخست وزیر خود، که او به آن مقام رسانده بود را رد کرد.
مصدق السلطنه که بخوبی آگاه بود، نه تنها از پشتیبانی حزب توده (در حقیقت شوروی ها) و اراذل و اوباش مذهبی و روضه خوانان از جمله آیت الله ابوالقاسم کاشانی که توان به حرکت درآوردن عوام بر علیه شاه را داشته و می توانند مردم را بر علیه شاه بشوراند از سمت نخست وزیری استعفا داد. نتیجه آن استعفا، شوراندن مردم و اعتصابات در سراسر کشور بود که از سوی حزب توده و جبهه ملت و اسلامی ها و اراذل و اوباش هوادار مصدق ترتیب داده شده بود. توده ای ها و مصدق اللهی ها، خواهان "قتل محمدرضاشاه و خاندان سلطنتی شدند" که سرانجام پس از پنج روز و قتل ۲۵۰ نفر، شاه وادار شد تا در روز ۳۰ تیرماه به درخواست مصدق السلطنه تن در داده و با بازگشت او به مقام نخست وزیری کنترل نیروهای مسلح، بجز گارد را نیز بدست آورد.
مصدق که به محبوبیت خود در میان مردم که مسئول جلب آنان به او شوروی ها (حزب توده) و اسلامیون بود یقین حاصل کرد، درصدد آن بر آمد تا دودمان پهلوی را سرنگون و سلطنت را به خاندان خود که قاجارها بودند بازگرداند. بازگردادن کشور به یک خاندان غیرایرانی که در طی ۱۳۶ سال سلطنت استبدادی خود، نه تنها ایران را مبدل به یک کشور جهان سومی کرده بود بلکه نیمی از آب وخاک ایران را از ایران جدا و به بیگانگان بخشیده بود وآن ته مانده کشور هم در زیر کنترل انگلیس و روسها قرار داده بود که اگر رضاشاه بقدرت نمی رسید، بیگمان امروز کشوری به نام ایران وجود خارجی نداشت. بهر روی، مصدق السطنه برای دستیابی به آرزوی خود، از مجلس شورای ملی درخواست کرد تا به مدت ۶ ماه، کنترل کامل کشور و سه قوه مجریه، قضایی و مقننه بدست او سپرده شود که با پشتیبانی آیت الله ابوالقاسم کاشانی، نایب رئیس و سخنگوی مجلس و از حقوق بگیران دولت انگلیس بود، مورد تائید قرار گرفت. نخستین دستور مصدق السطنه، مصادره اموال خاندان پهلوی و تبعید اشرف پهلوی بود. پس از پایان شش ماه، ۱۲ ماه دیگر کنترل او به کل کشور تمدید شد که در حقیقت آن را بایستی زمان آغاز "حکومت دیکتاتوری مصدق السطنه" خواند که سرانجام با مخالفت نه تنها بخشی از مردم بلکه هتا یاران نزدیکش از جمله حسین مکی و مظفر بقایی (از بنیانگذاران جبهه ملی و رهبر حزب زحمتکشان ملت ایران) روبرو شد، او در پایان با قانون شکنی و حرکت ناموکراتیک و دستور انحلال مجلس واپسین میخ را بر تابوت سیاسی خود کوباند که شاه را بر آن داشت که دستور عزل او را از مقام نخست وزیری صادر کند. ولی مصدق السلطنه که خود را بالاتر از قانون اساسی می پنداشت و متوهمانه سرنگونسازی دودمان پهلوی و بازگرداندن قجرها را به قدرت در افق می دیدید، دستور انحلال مجلس را صادر نمود.
در اینمورد مصدق السلطنه به کریم سنجانی و غلامحسین صدیقی، معاون نخستوزیر و بقیه اعضای جبهه ملی که از حرکت نادموکراتی مصدق به خشم آمده بودند و می دانستند که با این حرکت شاه حق عزل او را خواهد داشت پاسخ داده بود: "شاه جراتش را ندارد و اگر هم عزل کند ما تمکین نمیکنیم."
حکم عزل در نیمه شب ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ بدست مصدق السلطنه رسید و برای دریافتش امضا نمود و امضا کردن دریاف حُکم بمنزله پذیرفتن بود، ولی نه تنها آن را بگونه ای مضحکانه "کودتا" خواند و آنانی که حُکم را آورده بودند دستگیر شدند، بلکه عزلش را از دید اعضای کابینه اش از جمله صدیقی پنهان داشت، تا درنگی دیگر بر سر قدرت باقی بماند و کودتای خود به پایان رساند! در این باره غلامحسین صدیقی معاون و وزیر کشورش گفته بود:
"از دست خط اعلیحضرت همایون شاهنشاهی به هیچ وجه اطلاع نداشتم و در هیات دولت هم دست خط اعلیحضرت همایونی مطرح نشد."[[14]]
پس از سرپیچی از دستور حکم عزل، گارد سلطنتی در روز ۲۵ امرداد ۱۳۳۲ وادار شد تا آن را به اجرا بگذارد - ولی چون نیروی انتظامی و ارتش در اختیار مصدق السطنه و دولت کودتاگر او قرار داشت، ناکام ماند و شاه وادار شد تا ایران را به مقصد بغداد ترک گوید. با خروج شاه از ایران، حسین فاطمی وزیر خارجهٔ دولت کودتا که همانند بسیاری از ایرانیان امروزی در رسانه های اجتماعی خود را "دکتر" معرفی می کنند، او نیز خود را دکتر خوانده[[15]] و به سفیر ایران در عراق دستور داد تا از مقامات عراقی بخواهد تا شاه را به ایران بازگردانند و همزمان نیروهای گارد سلطنتی دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفتند و مجسمههای رضاشاه و محمدرضاشاه در سراسر کشور توسط مزدوران شوروی (تودهایها) و اراذل و اوباش دولتی پایین کشیده شدند.
از آن سوی، آمریکایی ها که قدرت حکومت مصدق السطنه و نفوذ شوروی ها را در ایران مشاهده کرده و این مساله موجب نگرانیشان شده بود، همچنین آنان بدنبال کنترل کامل نفت در منطقه و ابرقدرتی جهان که با از دور برون راندن انگلیسی ها از سیاست ممکن می شد، به شاه پیشنهاد سرنگونی حکومت مصدق السطنه را دادند، ولی با مخالفت او روبرو شدند. آمریکایی ها برای متقاعد ساختن شاه از در تهدید وارد گشته و به شاه گفته بودند که "مصدق و کمونیست ها بایستی بروند، چه با او و چه بدون او." در نتیجه، شاه که جان خود و خانواده خود و نیز سلطنتش را در خطر می دید به خواست آمریکایی ها تن در داد و در روز ۲۸ امرداد بیاری مُهره های وابسته به آمریکا در ایران بفرماندهی سپهبد زاهدی، به دولت کودتا و فتنهٔ مصدق پایان داده شد.
در نتیجه، این دو رویداد که برخی آن را بنادرستی "قیام ملی" نام نهاده اند، در وهلهٔ نخست، در روز ۲۵ امرداد حرکت گارد "به اجرا گذاشتن قانون بر علیه یک کودتاچی" و سپس در روز ۲۸ امردادماه "اعمال قدرت بر اساس قانون اساسی بر علیه دولت کودتاگر" در بازپس گرفتن کشور بوده است. بویژه آنکه انحلال و تعطیل مجلس شورای ملی، که نماد دموکراسی و بالاترین مرجع حاکمیت مردم در نظام مشروطه می باشد، از زمان پایه گذاریش تا سال ۲۵۳۷ تنها در دو زمان بصورت غیرقانونی منحل و تعطیل شده بود و در هر دو زمان بدست دو قاجار؛ - نخست توسط محمدعلی قاجار که با یاری روس ها مجلس را به توپ بست و سپس مصدق السطنه قاجار.
در هر روی، شواهد در دست نشان می دهند، شوندی که محمدرضاشاه را وادار ساخته بود تا بجای سلطنت، حکومت اختیار کند، در حقیقت اعمال نادمکراتیک، دیکتاتوری و عوام گرایانه (پوپولیستی) مصدق السطنه قاجار و افزون بر عدم اعتماد به هوش، فراست و خردمندی مردم در زمان گزینش یک دولت صالح و ایرانی و دلسوز و نفوذ و رخنه مزدوران روس ها (حزب توده) و نیز مشاهدهٔ قدرت آمریکایی ها در ایران بود. در نتیجه، به باور این نگارنده، محمدرضاشاه پس از این رخداد بر آن شد تا ایران را از هر لحاظی، چه اقتصادی، نظامی، علمی، تکنولوژی و مهمتر آموزش و پرورش، به آن درجه نیرو و قدرت برساند، که دیگر هیچ نیروی بیگانه ای نه تنها توان تصمیم گیری برای دودمانش، ایران و ایرانی را نداشته باشد، بلکه پس از بالا بردن رشد فکری و سیاسی ملت ایران رساندشان به آن درجه بلوغ که به آسانی بازیچه "تعزیه بازی های عوام گرایانه" اشخاصی همچون مصدق السطنه قرار نگیرند و توان تصمیم گیری صحیح را برای خود را داشته باشند -- آنزمان قدرت کامل ادارهٔ کشور را به ملت بسپارد. ولی شوربختانه، محمدرضاشاه و برنامه های توسعه او در کشور، ۵۰ سال فراتر از ملت خویش حرکت می کرد و سرانجام همان "اقلیت ایرانفروش و اکثریت نادان" در نتیجه غربیان در یک توطئه که به یک انقلاب مهندسی شده سرانجامید، توانستند نظام او را سرنگون و رژیم نوقاجاری روضه خوانان بقدرت رسانند. محمدرضاشاه در کتاب "پاسخ به تاریخ"، به روشنی به این مهم اشاره می کند:
"باید صمیمانه اعتراف کنم؛ که خواستم ملت ایران را با شتابی که شاید بیش از توانش بود، بسوی استقلال و بهزیستی و فرهنگ و رفاه پیش ببرم، و شاید اشتباه اصلی من، همین شتاب بود. ولی علت چنین شتابی این بود که می خواستم پیش از پایان ذخائر نفتی کشور کارِ سازندگی ایران را به سر منزل مقصود رسانده باشم."
باری، مسالهٔ مضحکانه نکوهش این عده موسوم به ملی-مذهبی است که محمدرضاشاه، پادشاهی که بر اساس قانون مشروطه پادشاه ایران بود را ناقض قانون مشروطه می خوانند، ولی خود از کسانی بودند که در سال ۲۵۳۷ به رژیم استبداد جمهوری اسلامی یاری رسانند تا مشروطیت را از بُن ریشه کن ساخته و در سه دهه گذشته همواره به بازگشت مشروطیت به ایران، دست به مخالفت و نبرد و پیکار زده اند. این به تنهایی نشان می دهد که ادعای نقض قانون مشروطه از سوی محمدرضاشاه، اشک تمساحی بیش نبوده و دست آویزی برای مخالفت ورزی با شاه، در راستای پدید آوردن چنین روز شوم و سیاهی بوده است که شاهدش می باشیم.
در هر روی، به باور این نگارنده اگر رخداد ۲۸ امرداد بوقوع نمی پیوست، ملت ایران، رژیم جمهوری اسلامی را در سال ۱۳۳۲ تجربه کرده بود و بدون هیچ گمانی امروز دیگر کشوری بنام ایران وجود خارجی نمی داشت.

پیش از پایان دادن به این بخش، بایستی بگونه ای ضمنی به "دموکراسی" (مردمسالاری) اشاره شود.
در سه دهه گذشته، رژیم روضه خوانان، اراذل و اوباش مذهبی بهمراه جمهوری خواهان، جمهوری طلبان، جمهوری اللهی ها و مصدق اللهی ها (ملی-مذهبی ها!)، همواره مدعی می شوند که در زمان شاه فقید، انتخابات آزاد وجود نداشته و او شدیداً نادموکرات بوده است. این ادعا نه تنها دروغ است، بلکه شاه گرایشات دموکراتیک داشته بود و اگر توطئه آمریکایی-انگلیسی و انقلاب مهندسی شده سال ۲۵۳۷ رخ نمی داد و نیز او به سرطان خون مبتلا نبود، امروز در ایران نیرومند و آزاد، شاهد یک نظام "پادشاهی پارلمانی" با دولتی برگزیده از سوی ملت، بر اساس شایسته سالاری بر صدر قدرت می بودیم. برای اثبات این مساله، در وهله نخست، وجود انتخابات بگونهٔ خودکار یک نظام را دموکراتیک نمی سازد، بلکه انتخابات یکی از ابزارهای دموکراسی است. بهترین نمونه انتخابات در یک نظام نادموکرات، رژیم کنونی حاکم اسلامی بر ایران است که با وجود انتخابات، یک نظام استبدادی و تمامیت خواه می باشد.
دوم، در همه دموکراسیها همانگونه که نهادهای اداری کشور گزینش می باشند نیز انتصابی هم یافت می شوند و هیچ نظام دموکراتیک وجود ندارد که نه تنها ادعا کند، دارای نهادهای انتصابی نیست، بلکه در برخی از دموکراسی ها نهادهای انتصابی بر نهادهای گزینشی برتری دارند. یکی از بهترین نمونه ها، کشور پادشاهی پارلمانی بریتانیا است.
در بریتانیا مجلس لُردها یک نهاد انتصابیست که اعضایش متشکل از سیاستمداران، دولتمردان پیشین و صاحب منصبان بازنشسته دولتی و نظامی، روحانیان و غول های اقتصادی می باشد و همه از سوی دولتهای حاکم ولی بفرمان ملکه یا شاه تعیین می شوند تا و به وضع و لغو قانون بپردازند. ولی با این وجود، نظام حاکم بر بریتانیا یکی از دموکراتترین نظامهای سیاسی جهان بشمار می رود و مجلس عوام بریتانیا به عنوان "مادر پارلمان ها" با تاریخچهٔ ۴۰۰ ساله (به شکل امروزی) در جهان شناخته میشود.
بر این اساس، ممکن است که نخست وزیران نظام شاهنشاهی، از سوی محمدرضاشاه پهلوی بجای مردم برگزیده می شده است، ولی در نفس عمل و نتیجه با کشوری همچون بریتانیا که نخست وزیران از سوی مردم برگزیده می شوند تفاوتی نداشته است! زیرا که نخست وزیر بجز آنکه خود از نخبگان سیاسی کشور بوده است، نیز افراد کابینه اش را بدون دخالت شاه و بدون هیچگونه تبعیضی (دینی، زبانی، گویشی، استانی یا باورهای سیاسی و عقیدتی) و تنها بر اساس شایستگی و نخبگی آنان بر می گزیده است. نیز همهٔ نمایندگاه مجلس شورای ملی در سراسر پادشاهی محمدرضاشاه از طریق انتخابات و رای گیری های استانی و محلی به مجلس راه پیدا می کردند.
در نتیجه در زمان توصیف نظام شاهنشاهی و شخص محمدرضاشاه، نبایستی خود را درگیر واژگانی وام گرفته شده از غرب و کمونیسم ساخته و از او غول پلیدی بوجود آوریم که وجود خارجی نداشته است. بلکه با درک تاریخ ایران، بایستی او را نه تنها در قالب فرهنگ ایرانی و سنّت پادشاهی در ایران، معیارهای زمان خود و مهمتر رخدادها و رویدادی های سیاسی که او با آن دست و پنجه نرم کرده بود سنجید، بلکه با کشورهای غربی که ادعای دموکراسی دارند نیز مقایسه کرد و دریافت که دمواکرسی هتا در کشورهای پیشرفتهٔ جهان که ادعات دموکراتیک بودن را دارند، با آن آرمان "شهریوری" در فلسفهٔ باستانی ایران و مدینهٔ فاضله دموکرات ها و دموکراسی گیرا و زیبایی که بر روی کاغذ نوشته می شود، کاملاً متفاوت واجرای کامل و بدون نقصش تنها در جهان رویا و پنداشت بوقوع می پیوندند!
دودیگر، در سراسر تاریخ معاصر، اجرای "دموکراسی بدون توسعه اقتصادی و صنعتی" در هیچیک از کشورهای دموکرات کنونی امکان پذیر نبوده است. بگفته ای دیگر، بر عکس رژیم جمهوری استبدادی اسلامی که اولویت را بر ایدئولوژی گذاشته است، اولویت شماره یک نظام شاهنشاهی بر توسعه اقتصادی و صنعتی شدن ایران بود که بالطبع و بتدریج با خود دموکراسی را برای ایران بارمغان می آورد - و یکی از شوندهای[:علل] اصلی بنیانگذاری حزب رستاخیز، دقیقاً برای این منظور و برای امر تمرین دموکراسی بنیاد گذاشته شده بود.
محمدرضاشاه، یک پادشاه دادگر، انقلابی و سوسیالسیتی
همانگونه در سطور بالا اشاره شد، نه محمدرضاشاه و نه نظام او در قالب حکومت های استبدادی نمی گنجد و نبایستی او را بعنوان یک دیکتاتور بشمار آورد، ولی او در قالب یک "پادشاه انقلابی" با باورهای سوسیالیستی به آسانی گنجانده می شود که در تاریخ ایران پس از شاهنشاه خسرو یکم نامی به انوشیران دادگر دومین پادشاهی می باشد که به اصلاحات بنیادی در کشور دست زده است که در تاریخ معاصر جهان نخستین و به گمان زیاد واپسین می باشد. ولی با آنکه خسرو انوشیروان، شاهنشاهی بود که اصلاحات انقلابی او ایران ساسانی را دگرگون ساخت و موجب پیشرفت و ترقی اش گشت، ولی شوربختانه در مورد ایران معاصر خلاف آن بود.
محمدرضاشاه، با انقلاب سفید که به "انقلاب شاه و مردم" شناخته می شود دست به اصلاحاتی بنیادی زد که هتا در کشورهای سوسیالیستی و کمونیستی یک رویای دست نیافتنی بشمار می رفت، از جمله واگذاری ۴۹ درصد سهام کارخانجات، که طی یک شب به درآمد سالیانه ۵۳۰۰۰۰ کارگر ایرانی در بخش دولتی و نیز خصوصی میانگین یک الی دوماه حقوق افزوده شد. ولی کوشش های شاه بی ثمر بود و علت آن را مارگارت تاچر که در سال ۱۳۵۶ از ایران دیدار کرده بود به هوشنگ انصاری گفته بود:
"شما کشوری هستید، نه کشاورزی و نه صنعتی. از یکسو از شرکت های خارجی برای سرمایهگذاری در ایران و انتقال تکنولوژی دعوت میکنید، و از سوی دیگر با قانون واگذاری ۴۹ درصد سهام کارخانجات به کارگران [انقلاب سفید] همه آنها را فراری میدهید. شما نه کاپیتالیست هستید و نه سوسیالیست. شما در حقیقت نمیدانید چه میخواهید."
پایان سخن
نخست، استبدادی خواندن نظام شاهنشاهی و نیز دیکتاتور دانستن محمدرضاشاه دام و تله ای ای طراحی شده از سوی بیگانگان بوده است تا در وهلهٔ نخست به سرنگونسازی نظام شاهنشاهی مشروعیت بخشیده و سپس توطئه خود را بر علیه نظام شاهنشاهی، یک انقلاب خودجوش مردمی به ملت ایران و جهانیان جلوه دهند.
دوم، همهٔ ایرانیان تا پیش از سرنگونی محمدرضاشاه از تخت و تاج، با هر دین و مذهبی، چه زن و چه مرد، با هر پیشینه ای، بینوا و توانگر و از هر گوشه ای از کشور، اگر شایسته احراز مقام یا پُستی می بودند آن را بدست می گرفتند و بر عکس امروز که قانون "خودی و غیر خودی" حاکم است، هیچگونه تبعیضی در کار نبود. افزون بر آن، هتا مخالفین او تا زمانی که دست به خشونت و اسلحه نزده بودند در ابراز عقاید خود آزاد بوده و هتا بسیاری از آنان در دانشگاه های کشور سرگرم تدریس می کردند، از جمله روضه خوان مرتضی مطهری، السیّد میرحسین موسوی، علی شریعتی، السیّد ابوالحسن بنی صدر و بسیاری دیگر که آزادانه هتا گردهمایی هم بپا می ساختند. دو دیگر، روزنامه ها و مجلاتی در ایران با ارائه تصویرهای کاریکاتوری از شاه و هویدا، از او و دولت انتقاد می کردند بدون آنکه مشکلی برایشان پدید آید، از جمله مجله های کاریکاتور و توفیق (نگا به فرتور سمت چپ).
سوم، محمدرضاشاه، همانند همه پادشاهان تاریخ ایران و سران کشورهای جهان مرتکب اشتباهاتی شده بود، ولی در کُل، یک پادشاه و فرمانروایی بود که همچون بسیاری از پادشاهان نیک تاریخ ایران، عاشق کشور و ملتش بود و خود را پدری وظیفه شناس می دانست که با تلاشی خستگی ناپذیر، بهترین ها را برای کشور و ملتش فراهم سازد. ولی در محاسبات خود مرتکب اشتباه فاحشی شد ، از جمله دست گرفتن ویروسی به نام "بنیادگرایی اسلامی" و نیز در نظر نگرفتن ناتوانایی ها و خواست مردمانش و "میل آنان به عقب ماندن و بردگی و بی نوایی و خوارشدن" بود تا "پیشرفت و آزادگی و توانگری و عزت و احترام ملی و جهانی".
باری، قضاوت در باره کشورمداران متعلق به تاریخ است، ولی 'نیکی و میهنپرستی' یا 'پلیدی و میهنفروشی' هر کشورمداری از مخالفین او آشکار می گردد - بنابرین اگر به مخالفین و دشمنان محمدرضاشاه و نظام شاهنشاهی بنگریم، از جمله آشوبگران پنجاه و هفتی و نیز سران رژیم کنونی، به آسانی می توانیم دریابیم که چه کسی دیکتاتور خودکامه و مستبد بوده است؟
در پایان، بایستی با درد و زجر اعلام داشت که شوربختانه "آزادی دادن به کسی که سده ها به بردگی و داوطلبانه به اسارت فکری و جانی عادت کرده و قبله و آمالش در خاک بیگانه و منجیانش بیگانگانی می باشند که در ۱۴۰۰ سال پیش زندگانی می کرده اند، که امروزه هتا نشانی از استخوان هایشان هم بجای نمانده است، کاری بسا سختی است و می توان گفت که هزاران هزار بار سخت تر از گرفتن آزادی، از کسی است که به آزادگی عادت کرده باشد."
شاپور سورنپهلو
۱۲ بهمن ماه ۱۳۸۷
January 31, 2009
بازنویسی شد:
۲۳ بهمن ۱۳۹۱
پی نوشته ها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - سورنپهلو، شاپور، "جمهوری خواهی یا جمهوری طلبی؟!"
2 - "اهمیت گزینش و بکاربری درست واژگان سیاسی در مبارزه با جمهوری اسلامی" - https://goo.gl/1W8as9
3 - P. Correa de Oliveira. Revolution and Counter-Revolution, "The American Society for the Defense of Tradition, Family, and Property", Hanover (1974), pp. 20-23
4 - Pamela G. Hollie, "Iranian Immigrants, Totaling Perhaps a Million, Bring Wealth and Diversity to the U.S.; Perhaps a Million in the U.S.", New York Times, (December 9, 1979) p.16
5 - Gibbon, E., "The Decline and Fall of the Roman Empire", Book 1, Chapter 6 (1789).
6 - با آنکه سیتی لندن، یک محله مستقل از شهر لندن بشمار می رود ولی بخاطر آنکه نبض اقتصاد بریتانیا را در دست دارد و بورس لندن و بانک مرکزی انگلستان در آن منطقه می باشد و نیز همهٔ روسای بانک مرکزی و وزرای اقتصاد بر آمده از سیتی هستند و مهمتر، مقر های فرماندهی هفت خواهر نفتی در اروپا نیز در آنجا می باشد، در نتیجه تاثیر مستقیم بر سیاست های دولتی بریتانیا دارد.
7 - Garthoff, R. "The Crumbling Triangle: Detente and Confrontation", Economist, December 9, 1978
8 - What Khomeini Has Destroyed?", Executive Intelligence Review (EIR), Vol. 7, Number 27, July 15, 1980, p.23
9 - Coleman, J., "Diplomacy by Deception: An account of the treasonous Conduct by the Governments of Britain And the United States', Joseph Pub. Co (1993)
10 - Kadivar, C., "A Question of Numbers" (2003) - http://http://www.a-listonline.com/iran/html/article1056.html
11 - این آمار در کتابی تحت عنوان "تولد یک انقلاب" در دو جلد، نوشته عمادالدین باقی (عضو پیشین بنیاد و رئیس و بنیانگذار کمیته دفاع از حقوق زندانیان) در سال ۱۳۸۳ بچاپ رسیده است که بخاطر آن زندانی و کتاب از سوی رژیم ممنوع اعلام شد
12 - سورنپهلو، شاپور، "حلقه های گم شده و ناگفته های تاریخ: دکتر محمد مصدق، مردی پنهان در زیر غبار دروغ های تاریخ!"
13 - همان
14 - جلیل بزرگمهر "مصدق در محکمه نظامی"، جلد دوم، انتشارات نهضت مقاومت ملی ایران، پاریس (۱۳۶۰)، برگ های ۶۲۹-۶۳۰
15 - سورنپهلو، شاپور، "حلقه های گم شده و ناگفته های تاریخ: دکتر محمد مصدق، مردی پنهان در زیر غبار دروغ های تاریخ!"
#419ab3
≠










